غلامرضا شکری با روزنامه اشپیگل از زندان رجوی می گوید

غلامرضا شکری با روزنامه اشپیگل از زندان رجوی می گوید

شکری میگوید چشمانش را بستند و او را به یک زندان مخفی بردند. ( آنها به من دشنام میدادند و مرا جاسوس رژیم آخوندی خطاب میکردند. آنقدر به ساقهای پاهایم زدند که خونآلود شد، دستان را محکم با دست بند بستند که یک هفته دست بند دستم بود که انچنان محکم بود که دستم هیچ حسی نداشت وقتی دستم را باز کردند اتش سیگار را روی ان گزاشتم که دیدم دستم هیچ حسی ندارد و مرا مجبور کردند یک هفته تمام راست بایستم. )

غلامرضا شکری با روزنامه اشپیگل از زندان رجوی می گوید

لینک روزنامه اشکپیروزنامه اشپیگل

ashpigel

http://www.spiegel.de/plus/iran-eine-politsekte-in-albanien-will-das-regime-in-teheran-stuerzen-a-00000000-0002-0001-0000-000162407686

غلامرضا شکری ۲۷ سال از عمرش را در سازمان مجاهدین خلق سپری کرده است. او اکنون آزاد است و میگوید: ( سازمان به ظاهر و از بیرون خود را آزادیخواه جلوه میدهد. ولی در داخل، با دروغ، فریب و ترس عمل میکند )

شکری در سن ۲۰ سالگی با سازمان مجاهدین آشنا شد – و مانند بیشتر افرادی که از سازمان جدا شده اند، با وعده وعیدهای دروغ جذب آن شد. در سال ۱۹۸۸ و در گیرودار جنگ ایران و عراق از مرز گذشت و وارد عراق شد. او قصد داشت از آنجا به یک کشور ثروتمند برود. آنجا بود که اعضای سازمان مجاهدین با او در کمپ التاش عراق ملاقات کردند. صحبتهای آنها برایش زیبا بود، آنها دم از آزادی میزدند، و درباره دموکراسی برای ایران صحبت میکردند. شکری اضافه میکند: آنها به من قول دادند اگر چند ماه را در سازمان سپری کنم برایم ویزای اروپا خواهند گرفت و من باور کردم.

بمحض اینکه پایش به کمپ رسید مدارکش را از او گرفتند و گفتند بر میگردانیم که دیگر هیچ مدارکی به دست شکری نرسید هر بار هم که گفتم فقط میگفتند گم شده و نمیدانیم چه شده .. شکری به اجبار در آنجا ماند و ناخواسته به جمع آزادیخواهان مخالف رژیم ایران درآمد. شکری میگوید:  ( آنها مرتب به ما دروغ میگفتند تا ما را رام کنند ) . او میافزاید: (  ما مرتب تحت نظر بودیم و میبایست وفاداری خود را به سران سازمان ثابت میکردیم. ما را مجبور کردند ارتباطمان را با خانواده خود قطع کنیم ).

او مرتب سوال میکرد چه زمانی میتواند برود. این اشتباه بود: اواسط سالهای دهه ۹۰ چنانکه گزارشهای سازمان نظارت بر حقوق بشر نشان میدهند، سازمان شروع به شکنجه سیستماتیک اعضایی کرده بود که قصد ترک آنها را داشتند – به اینگونه اعمال برچسب «نظارت امنیتی» میزدند.

شکری میگوید چشمانش را بستند و او را به یک زندان مخفی بردند. ( آنها به من دشنام میدادند و مرا جاسوس رژیم آخوندی خطاب میکردند. آنقدر به ساقهای پاهایم زدند که خونآلود شد، دستان را محکم با دست بند بستند که یک هفته دست بند دستم بود که انچنان محکم بود که دستم هیچ حسی نداشت وقتی دستم را باز کردند اتش سیگار را روی ان گزاشتم که دیدم دستم هیچ حسی ندارد و مرا مجبور کردند یک هفته تمام راست بایستم. ) او هنگام حرف زدن از شدت خشم بخود میلرزد.  (هربار که از شدت خستگی به زمین میافتادم آنقدر مرا کتک میزدند تا دوباره از جایم برخیزم. )  او اضافه می کند: بعد از یک هفته ساقهای پاهایش از فرط ایستادن سیاه شده بودند بطوریکه خون دیگر به سرش نمیرسید، او از حال رفت – با این حال زنده ماند. پاچههای شلوار جینش را که بالا زد ساقهای پایش پر از جای زخمهای قرمز تیره بود.

او را در مجموع ۴۵ روز شکنجه کرده بودند.

درنهایت مسعود رجوی، رهبر سازمان، اعضای شکنجه شده را نزد خود خوانده آنها را تهدید میکند که  ( چنانچه درباره این موضوع حرفی بزنند یا دوباره سعی کنند سازمان را ترک کنند، آنها را به مقامات عراقی تحویل خواهد داد و این برای ایشان به معنی شکنجه های بیشتر یا مرگ بود ).

شکری ۲۳ سال دیگر را در سازمان زندگی کرد. تازه در آلبانی و عصر روز ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۶ بود که اجازه دادند برود. او یک تاکسی میگیرد و به یک هتل میرود. در حال حاضر او در آپارتمانی در تیرانا زندگی میکند و از کمیساریای پناهندگان سازمان ملل پول میگیرد.

هنگام خروج از سازمان باید کاغذی را امضاء میکرد که متعهد میشد عضو سازمان باقی بماند – در ازای آن به مدت هفت ماه بصورت ماهیانه مبلغ ۳۵۰ یورو حق السکوت دریافت کرد. شکری معتقد است ( آنها میخواستند مرا باز هم کنترل کنند و از من در مورد سایر افرادی که سازمان را ترک کرده بودند اطلاعات کسب کنند ). او میگوید  ( ولی من به آنها هیچ نگفتم و بعداً بمنظور درخواست بازگشت به وطنم به سفارت ایران مراجعه کردم ) از آن به بعد با شکری بعنوان جاسوس رژیم ایران برخوردهای تبعیضآمیزی میشود. – مانند سایر اعضایی که از سازمان خارج شدهاند و حرفهای انتقادآمیز درباره سازمان زدهاند. حتی پلیس امن آلبانی هم او را به این خاطر بازجویی کرد.

شکری میگوید  ( سازمان نمیخواهد کسی حرف ما را باور کند. ) او میافزاید  (ولی من برای کسی کار نمیکنم. بعد از گذشت ۲۷ سال میتوانم شرح دهم که چه ظلم و وحشتی بر سرمن رفته است.)  او قصد دارد اینها را هنگامی که بعنوان شاهد در محضر دادگاه هر کجا باشد بگوید و حاضر است، بازگو کند. این است داستان غم انگیز جدا شدهای سازمان مجاهدین این تازه یک از هزار نفری است که جدا شده