جمعه, 26 آبان 1396

آخرین بروز رسانی: 08:50:22 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: مجاهدین حذف فیزیکی ما زنده به آنیم که آرام نگیریم خاطرات همرزم محمد نوروزی

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم خاطرات همرزم محمد نوروزی

 

با محمد خداحافظی کردم گرم ؛ هم صورتش از تب گرم بود و هم از محبت , گفت اگه ندیدیم حلال کن ! گفتم این حرفها چیه اینقدر باز منو ببینی که قیافه ام برات تکراری بشه . و باز به شوخی گفتم ما که زن و شوهر نیستیم که بگن همدیگر را طلاق بدین و رفتم

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
قسمت : پنجم
ادامه خاطرات زنده یاد محمد نوروزی از زبان همرزم وی آقای بهزاد علی شاهی . بعد من که انقلاب کرده بودم شدم فرمانده توپخانه و او شد محاسب در یگان من چون هنوز انقلاب نکرده بود, اما من رابطه ام با او خوب بود وگرم و اصلا نمیتوانستم سختگیری هایی که از من میخواستم روی او اعمال کنم ؛ برای همین باز هم سازمان کار ما تغییر کرد , احمد وشاق آمد و شد فرمانده توپخانه و من شدم دیدبان و او محاسب . اینطوری هم من باز هم تنزل رده داشتم و هم اینکه دیگر نمیتوانستم با او راحت صحبت کنم چون برای پراکندگی به منطقه نوژول رفته بودیم و دیدبان در خط اول بود و محاسب در پشت و فاصله ما دوازده کیلومتر
گاهی که به مقر می آمدم محمد را میدیدم ما در یک سنگر با هم بودیم به اضافه سه نفر دیگر که از نفرات جدید بودند . هر بار محمد را لاغرتر و ضعیف تر میدیدم؛ سرمای شدیدی خورده بود و در سنگربود ؛ حالش را پرسیدم که گفت خوب نیستم و گرسنه بود کسی به او آب و غذا نداده بود برایش غذا بردم , و کمی با هم حرف زدیم من میخواستم به محل دیدبانی ام برگردم که احمد وشاق مرا صدا زد و از محمد گفت که چرا برایش آب و غذا برده ام و گفت که مگر خبر نداری که بریده و اعلام کرده میخواهد برود ؛ اظهار بی اطلاعی کردم و رفتم. بار بعد که برگشتم شاید یک هفته بعد بودکه هنوز مریض بود و تب داشت ؛ تب سنگین و گوشهایش قرمز شده بود , لبخند زد و گفت منتظرت بودم و شروع کرد به حرف زدن با صدای ضعیف ؛ میگفت چند روز دیگر قرار است او را ببرند و شک داشت به این بردن میگفت حرفهایی که زده اند مشکوک بوده فکر کنم میخواهند مرا بکشند . آنموقع هنوز از این جنایات سازمان خبر نداشتم و این حرف او را به شوخی گرفتم و گفتم تب روی حرفهات اثر گذاشته ها! که گفت نه , باور کن من خودم فهمیدم البته من که نگران نیستم بهتر بگذار بکشند من که نتوانم مریم را ببینم زندگی هم برایم مرگ است ؛ من نگران مردن نیستم نگرانم که که مریم از قلب من بی خبر بماند , بعد یک نامه را که برای همسرش مریم نوشته بود به من داد , دستش میلرزید و همینطور صداش گفت : همه حرفهام را یکجا برای مریم نوشتم صدبار نوشتم و پاره کردم تا شد این , اینو به دستش برسون باشه ؟ گفتم باشه حتما , نگران بود و چند بار گفت این آخرین کاریه که ازت میخوام تو رو خدا انجامش بده ؛ تاکید کردم که حتما این کار را میکنم و آرام شد نامه را با خودم نبردم حدود سه صفحه نامه بود ؛ فکر کردم ممکن است در محل دیدبانی نامه از بین برود و یا درگیر شویم و نامه …. نمیدانم چرا اما انگار که چیز خیلی با ارزشی بود زیر در کوله پشتی ها یک محلی بود که زیپ داشت و جای مناسبی برای عکس و کاغذ بود نه چروک میشد و نه حتی اگر زیر باران میماند خیس , نامه را آنجا گذاشتم و کوله را بستم و رفتم .
با محمد خداحافظی کردم گرم ؛ هم صورتش از تب گرم بود و هم از محبت , گفت اگه ندیدیم حلال کن ! گفتم این حرفها چیه اینقدر باز منو ببینی که قیافه ام برات تکراری بشه . و باز به شوخی گفتم ما که زن و شوهر نیستیم که بگن همدیگر را طلاق بدین و رفتم سه روز بعد قرار بود از آن محل جابجا شویم برگشتم اما محمد را برده بودند , پرسیدم کجا ؟ احمد وشاق گفت زندان دبس دراین شرایط یکان جای آدم بریده نیست ظهرش که برای جمع کردن سیم تلفن تا مقر بالا رفتم آنجا مریم آزاد منجیری را دیدم همسر و همه چیز محمد را ؛ سلام کردم و جواب داد . خواستم بگویم که برایش نامه دارم اما سکوت کردم فکر کردم بهتر است نامه را بیارم بعد ؛ پرسید برادر بهزاد چیزی خواستی بگی ؟ گفتم نه اما محمد را گویا بردن من نبودم … نگذاشت حرفم تمام بشه , گفت خبر دارم و رفت , شاید بخاطر اینکه اشکهایش را نبینم چون اول رو برگرداند و بعد رفت و دستش را به اشاره ای که برایم بدون معنی بود تکان داد . برگشتم به مقر رفتم سراغ نامه , دلم میخواست نامه را بخوانم اما بخودم نهیب میزدم که نه نباید اینکار را بکنم و نامه خانوادگی است , نمیدانم چرا احساس نیاز عاطفی شدیدی داشتم که نامه را بخوانم , انتظار داشتم که نامه مرا هم تسکین بدهد , از آن همه تشویش و ابهام . بند کوله را باز کردم و زیپ را اما نامه نبود شاید ده بار تمام وسایل کوله را بیرون ریختم و هم جا را گشتم , نامه نبود نه !!! با عجله به سراغ احمد وشاق رفتم و گفتم وسایل کوله من نیست , با لبخند گفت کدوم وسایل چی گم شده ؟ گفتم چند تا کاغذ تو زیپ بالای در کوله داشتم که نیست ؛ پرسید خب این کاغذها چی بود ؟ گفتم فردی بود ؛ برای خودم نوشته بودم .
گفت برو کامل گزارشش را بنویس که از کجا اومده بود و میخواستی چه کار کنی ؟
خیلی سوخته بودم که نامه را نمیشد به دست مریم برسانم ؛ هم بخاطر اینکه به محمد قول داده بودم و او خیلی تاکید کرده بود و هم بخاطر اینکه میدانستم نامه همه حرفهای دل یک مرد است که باید به دست مخاطبش برسد.
اما بعد عملیات شروع شد و جنگ ؛ جنگی که حمله به کردها بود و دوشادوش ارتش عراق ؛هفته دوم یا سوم حمله بود که شنیدم محمد نوروزی فوت کرده , گفتند که خودرو هینو که داشته او را انتقال میداده چپ کرده و او کشته شده , کس دیگری هم کشته شده ؟ نه فقط او و یک زخمی ؛ همین را شنیدم و بیشتر هم نمیشد پرسید و من به فکر روز آخر خداحافظی با او بودم که چه مطمئن بود از مرگ خودش و چه داغ بود از محبت و تب . احساس میکردم الان راحت است و یله بر نازکای چمن پا در خنکای شوخ چشمه ای ….. اما همیشه از آن روز تا امروز بخاطر آن نامه ای که هرگز نرسید بخش از ذهنم نا آرام و نگران مانده است و به روحی فکر میکنم که قبل از پر کشیدن نتوانسته همه حرفهایش را به عزیزش بزند و من هم مقصر .
حتما هنوز در این دینا کسانی هستند که باور دارند از بین بردن آن نامه هم جنایتی است , حتی اگر باور کنیم که محمد در تصادف کشته شده باشد .
ادامه دارد
آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید محمد کرمی