چهارشنبه, 22 آذر 1396

آخرین بروز رسانی: 08:58:34 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: اخبار مقالات خاطره فرار بهمن اعظمي از فرقه رجوی در البانی

خاطره فرار بهمن اعظمي از فرقه رجوی در البانی

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
بهمن اعظمی

....يك روز كارم طوري بود كه بايد بالاي ديوار يكي از پايگاه هاي فرقه به نام رشيد كار ميكردم حين كار صدايي شنيدم صداي پسر بچه اي بود كه در خيابان بازي ميكرد ومن كه خيلي وقت بود كه اين لحظه ها را نديده بودم چون پانزده سال دراسارت بودم مشغول نگاه كردن بازي بچه ها بودم كه درخيابان روبرو بود واز بازي بچه ها لذت ميبردم كه حواسم نبود كه مسئول ما كه زني بود پشت سر من وايساده ومن را يواشكي نگاه ميكند ومن را زير نظر داشت يك لحظه ديدم صداي اين زن فرمانده بلند شد من كه بالاي ديوار بودم وارتفاع آن بالاي سه متر بود برگشت با دريدگي به من گفت حواست هست كه زناني كه از خيابان رد ميشوند ...

خاطره فرار بهمن اعظمي از فرقه رجوی در البانی

يك روز كارم طوري بود كه بايد بالاي ديوار يكي از پايگاه هاي فرقه به نام رشيد كار ميكردم حين كار صدايي شنيدم صداي پسر بچه اي بود كه در خيابان بازي ميكرد ومن كه خيلي وقت بود كه اين لحظه ها را نديده بودم چون پانزده سال دراسارت بودم مشغول نگاه كردن بازي بچه ها بودم كه درخيابان روبرو بود واز بازي بچه ها لذت ميبردم كه حواسم نبود كه مسئول ما كه زني بود پشت سر من وايساده ومن را يواشكي نگاه ميكند ومن را زير نظر داشت يك لحظه ديدم صداي اين زن فرمانده بلند شد من كه بالاي ديوار بودم وارتفاع آن بالاي سه متر بود برگشت با دريدگي به من گفت حواست هست كه زناني كه از خيابان رد ميشوند طور را با خود نبرند يعني ذهني من هم مثل اين بودكه انگار قتلي انجام داده بودم انگار آب سردي روي من ريخته شد احساس تنفر شديدي به اين مسئول زن كردم وبا خود گفتم خداي چقدر اينها ذهنشان آلوده است فكر ميكنند كه ما هر كجا را كه نگاه ميكنيم به زنهاي آلباني نگاه ميكنيم . من يك عمر كه نزديك به 25 سال در اين دستگاه فرقه بودم هنوز نسبت به من بي اعتمادي كامل بود با خود گفتم گناه من چه هست كه حتي نميتوانم بازي چند بچه را نگاه كنم اين همه عمر خود را در اين دستگاه تلف كردم بعد از اين موضوع بود كه بيشتر از اين تشكيلات وفرقه فاصله گرفتم من كلا با اين دستگاه از اولش هم مخالف بودم ولي بعد از اين قضيه تنفرم نسبت به اين   فرقه بيشتر شد با خود راه ميرفتم وبه خود ميگفتم كه به چه اميدي به اين خراب شده پا گذاشتم 25 سال سر ما را شيره ماليدند نميدانم چرا بعد از اين حركت ذهنم درگير شد انگار خدا خواست كه اين اتفاق بيفتد كه من بيشتر فكر كنم نميدانم به خودم ميگفتم كه خدايا اينها با ما كه اين كار را ميكنند فردا كه اصلا امكان ندارد حال يك درصد هم بگوييم به ايران برسند با مردم ايرا ن چكار ميكنند بعد فهميدم كه من هم عضو اين سازمان هستم واحساس شرمندگي نسبت به مردم ايران كردم كه فردا خودم هم بايد جوابگو ميبودم اين فرقه ظا هرش خيلي خوب وفريبنده است من كه 25 سال عمرم را گذاشتم ميگويم هر كسي اين فرقه را از بيرون تماشا كند ميگويد چه آدمهاي نازي وچه آدمهاي انقلابي كه براي مردم ايران چه كارهايي ميكنند وتمام عمر خود را صرف اين كار كرده اند ولي خبر از داخل وباطن اين فرقه ندارد باطن وداخلش را من مقداري توضيح ميدهم در داخل فرقه كسي جرات ندارد به بالاي خود انتقادي كند وكارهاي سنگين مال ما بود وغذاهاي خوب براي بالا بود موبايل خوب براي بالا بود پوشاك خوب براي بالا بود بالا كه ميگويم يعني فرمانده هان بالا پول در جيب آنها بود در صورتي كه ما فقط 8 دلار در ماه ميگرفتيم كه ميشد سه تا بستني خريد ولي ميرفتي فروشگاه هايي كه فقط ميليونرها ي شهر ميرفتند مسئولين هم به آنجا زياد ميرفتند مكان كامپيوتر اينترنت ووو كه اگر بخواهم بگويم بايد كتابها نوشت فقط نوكي به باطن زدم بعد از اين قضيه شب كه خوابيده بودم لحظات صبح از ذهنم ميگذشت ويكهو مغزم در جايي ايستاد كه گفت بايد بروي يك دفعه به خودم گفتم نميتوانم من عمرم را در اين دستگاه گذاشتم بعد از 25 سال كجا بروم نه پولي نه امكاناتي دريك كشور غريب خيلي از نفرات كه با آنها صحبت ميكردم مثل من بودند وخيلي از آنها ميگفتند كه ما پير شده ايم اگر سن مان مقداري پايين تر بود لحظه اي در اين فرقه آلوده مريم قجر نمي مانديم نفراتي هم بودند كه مثل من ترس داشتند ونفراتي هم بودند كه گير خانواده شان بودند چون يا خواهري داشتند يا مادر يا پدري ولي خدا را شكر من هيچ كدام از اين مشكلات را نداشتم فقط ترس داشتم چون فرقه در نشستهاي مستمر همش اعلام ميكرد كه كسي كه از اينجابرود يا معتاد ميشود يا توسط بانده هاي مافيايي گير ميفتنديا پولي ندارند واز گرسنگي ميميرند وپول را هم كه ما ميدهيم از اين به بعد كساني كه بخواهند بروند اول بايد يك ماه به قرنطينه بروند بعد هم پولي به آنها تعلق نميگيرد وكميساريا هم به كسي كمك نميكند اين حرفها بود كه ترس رادر درون ما آورده بود ولي به خودم آمدم گفتم يا ميميرم يا ميروم آدم يكبار در بيرون ميميرد ولي ما 25 سال هر روز در اين سازمان ميمرديم وزنده ميشديم باور كنيد كه چه عذابهايي بود كه ما نكشيديم الان كه بيرون آمدم باور نميكنم كه من توانسته ام 25 سال از اين كارها كنم بله اين را ميگفتم كه تصميم گرفتم كه فرار كنم اين شد كه در يك شب كه شايد يك ماه پيش ميشد موقعي كه كسي نبود از اين فرقه رها پيدا كردم باور كنيد موقعي كه بيرون آمدم احساسي داشتم كه تازه متولد شده ام احساس داشتم كه خودم هستم هويت دارم ميتوانم هر كجا كه خواستم بروم كسي مرا دعوا نميكند كسي به من توهين نميكند شب كه فرار كردم توسط بعضي از دوستان كه جدا شده بودند كمك كردند كه من يكي دو شبي در خانه آنها باشم اين را بگويم كه فرقه راست ميگفت هر كسي كه فرار كند پولي تعلق نميگيرد به من كه الان يك ماه است بيرون آمده ام پولي نداده اند ميگويند كه فرار كرده اي به كسي كه فرار ميكند پول نميدهيم من ميگفتم كه اگر فرار نميكردم كه شما من را آزاد نميكرديد اين چه مزخرفاتي است كه براي خود مي بافيد بله ولي با اينكه پولي نميگيرم دوستاني دارم كه به من كمك ميكنند دوستاني دارم كه شرافتشان را از دست نداده اند ولي باز اين را ميگويم از اين كاري كه كردم هزار بار خدا را شكر ميكنم كه ميگويم در عمرم تنها تصميمي بود كه اشتباه نكردم اگر الان فرقه به من بگويد بيا هرچه ميخواهي به تو ميدهيم وهر كاري خواستي انجام بده والله از اين تصميم كه گرفتم بر نميگردم بدترين تصميم زندگي من اين بود كه به اين فرقه آمدم وبهترين تصميم زندگي من هم اين بودكه از اين فرقه جهنمي فرار كردم اين خاطره لحظه فرار من بود كه چطور با ديدن بازي بچه ها وبي احترامي آن زنك فرمانده در ذهنم جرقه زد ولي خاطرات زيادي دارم كه انشالله آنها را خواهم نوشت تا مردم خوب كشورم بدانند اين فرقه چگونه فرقه اي است قول اين ظاهر را نخورند بهترين شاهد ما نفرات جدا شده هستيم كه 25 سال عمر خود رادر اين سازمان گذاشتيم كه ميتوانيم هويت اين سازمان جهنمي را به مردم خوب كشورم چه در داخل وچه در خارج برسانم اميدوارم كه از صحبتهاي من خسته نشده باشيداز همه شما متشكرم .

نفر نجات يافته از فرقه تيرانا آلباني ، بهمن اعظمي 19/11/2017