چهارشنبه, 22 آذر 1396

آخرین بروز رسانی: 08:58:34 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: اخبار مقالات گوشه ای دیگر از آنچه بر من در تشکیلات رجوی گذشت (2)

گوشه ای دیگر از آنچه بر من در تشکیلات رجوی گذشت (2)

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
علی رضا حسینی


… ما که خودمان مرز نشین هستیم و آنجا مردم توانایی دیدن تلویزیون این فرقه را از قدیم داشتند می دانیم و می دیدیم که حتی در آنجاها هم این فرقه هیچ جایی در بین مردم ندارد زیرا همکاری این فرقه با سازمان اطلاعات و امنیت عراق بیشتر از همه به ما مرزنشینان ضرر و زیان رسانده وانبوهی از همشهریان من یا مستقیم توسط این فرقه کشته شدند و یا اسیر شده و به اطلاعات صدام حسین فروخته شدنخلاصه من قبول نکردم کسی ار خانواده ام را به اشرف بیاورم. به مسئولین فرقه گفتم ما کردها آدمهای متعصبی هستیم نمیتوانم خواهرم را بیاورم اینجا برادرهایم هم نمی توانند بیایند چون یا کوچک هستند یا نان آور خانواده می باشند. سراین موضوعات مسئول تشکیلات بتول رجایی من را خیلی  اذیت کرد و مستمرا من را زیر تیغ می برد...

لینک به منبع

گوشه ای دیگر از آنچه بر من در تشکیلات رجوی گذشت (2)

نوشتۀ علیرضا حسینی جدا شده از سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

تازه که وارد سازمان شده بودم و هنوز بقول خودشان پذیرشی بودم ؛ مانند یک بچه با ما برخورد می کردند و به طرق مختلف همه مسئولین فرقه تلاش می کردند که ما راجذب کنند.از برگزاری میهمانی تا دادن یک تیشرت یا کفش ورزشی بعنوان هدیه از طرف به اصطلاح خواهر مریم که به این شکل ما را در شرایط رودروایستی قرار دهند تا مطیع و تحت فرمان باشیم و هرچه تشکیلات فرقه از ما خواست مو به مو اجرا کنیم.

بعد از مدتی مسئولین بخش به اصطلاح نیرویی سراغ همه نفرات جدید و منجمله من آمدند تا ازطریق ما نیروهای جدید دیگری وارد فرقه کنند. بدین منظور آنها شروع به تخلیۀ ما و گرفتن اسامی فامیل و آشنایانمان کردند و همچنین برای تبلیغات جهت جذب و کشاندن نفرات به عراق و اشرف هم از  خارج و هم از داخل ایران و مشخصا شهرها و روستا های مرزی نیرو ی جدید وارد کنند. چون به واقع من دیدم به جز چند ده نفر نیروی جوان همه نفرات قدیمی سازمان پیر و تقریبا از کار افتاده بودند و توان چندانی برایشان باقی نمانده است.

از ما جوانان مصاحبه های مختلف تلویزیونی می گرفتند و ما مجبور بودیم هر آنچه را که مسئولین به ما یاد داده بودند و ما هم انها را حفظ کرده بودیم طوطی وار در مصاحبه های هایمان بیان کنیم که به این وسیله جوانان فیلم های مارا ببینند و به سمت عراق و فرقه کشیده شوند. می خواستند این را القا کنند که ما جوانان بهشت گمشده خودرا پیدا کرده ایم و یک عده دیگر را مثل ما فریب دهند وبه قول خودشان پایگاه مردمی پیدا کنند حتی به نیروهای قدیمی که خیلی خسته و افسرده بودند روحیه بدهند چون نیروهای قدیمی فرقه بسیار در خود و افسرده حال بوده و هستند و کمتر کسی را می شود در بین آنها دید که خنده روی لبش باشد با قیافه های درهم و عبوس و بشدت به هم ریخته.

 یکی از دلایلی هم که باعث شد من از این فرقه به تنفر برسم وضعیت نفرات قدیمی بود. ما به اصطلاح آنجا پذیرشی ها همیشه با هم محفل می زدیم و می گفتیم خدا به ما رحم کند اگر قرار است ما هم در آینده مثل این نفرات قدیمی سازمان بشویم پس باید قید همه چیز را بزینم. مجرد نگهداشتن اجباری افراد ضربۀ سنگینی به روح و روان نفرات بخصوص نفرات قدیمی وارد کرده و این بیچاره ها جرات هم ندارند سر این داستانهای تجرد اجباری سخنی به لب بیاورند چون به شدت مورد توبیخ و تحقیر و ناسزا و تهمت قرار می گیرند و رده و درجه شان و موقعیتشان نزد سران فرقه افت می کند.

 مسئولین پذیرش من را مستمرا تشویق میکردند مصاحبه انجام دهم وحرفهایی را که خودشان دیکته میکردند جلوی دوربین تکرار کنم.

ازمن خواسته شد که برای خواهر و برادرانم نامه بنویسم و آنها را راضی کنم که به اشرف بیایند. البته من ابتدا متوجه شیادی شان شدم و فهمیدم که خانواده ام را هم می خواهند مثل من بدبخت کنند. چون با توجه به  مخمصه ای که خودم گرفتارش شده بودم و در واقع اسیر فرقه شده بودم نمی خواستم خانواده ام را هم بدبخت کنم. وضعیت خودم طوری بود که نه راه  پس داشتم و نه راه پیش و نمی دانستم چطوری خودم را از دست فرقه نجات دهم زیرا خیلی زود متوجه پوشالی بودن حرفهای آنها شدم چون خودم خانواده، جوانی وهمه چیزم را ازدست داده بودم و درواقع من گرفتار راهی شده بودم که باید هر طور مسئولین فرقه دستور می دادند حرکت می کردم آنهم با اجبار و فشار و با انواع نشست های مغزشویی و تحقیر و تمسخر و فحاشی که آرزو می کردم یک روز از این نشست ها خبری نباشد که بتوانم نفس راحتی بکشم.

خلاصه من قبول نکردم کسی ار خانواده ام را به اشرف بیاورم. به مسئولین فرقه گفتم ما کردها آدمهای متعصبی هستیم نمیتوانم خواهرم را بیاورم اینجا برادرهایم هم نمی توانند بیایند چون یا کوچک هستند یا نان آور خانواده می باشند. سراین موضوعات مسئول تشکیلات بتول رجایی من را خیلی  اذیت کرد و مستمرا من را زیر تیغ می برد که چرانسبت به تعهد خودت اقدام نمیکنی گفتم تعهدم این نبوده ونیست. اما مدتی سر اطاعت نکردن امر تشکیلات من را اذیت کردند.

بعد از خروجم از فرقه باخانوادم تماس گرفتم متوجه شدم که ازقول من نامه های زیادی برای خانواده ام به همراه عکسهایم برای جلب اعتماد انها ارسال کرده اند و ازقول من از خواهر و برادرانم خواسته بودند که به اشرف بیایند ولی خوشبختانه آنها اعتماد نکرده و فریب فرقه را نخوردند.

وقتی این عمل جنایت کارانه سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) را از طریق تماس با خانواده ام فهمیدم واقعا به عمق کار کثیف سازمان پی بردم.

اینجا میخواهم اضافه کنم که سازمان برای جذب نیرو دست به هر حیله و دروغی میزند. ابتدا باچرب زبانی وگرم گرفتن و بگو بخندهای تصنعی و وعده وعیدهای پوشالی تلاش می کنند تو را مجذوب خودشان بسازند ولی همین که واردسازمان شدی می بینی همه چیز واقعا دروغ وتوخالیست و راههای برگشتت را هم با انواع ترفندها بسته اند که باید با تلاش زیاد و انتظار فرصت گاهی سالیان و هشیاری بسیار بتوانی این ترفندها را خنثی کرده و خودت را از دست آنها برهانی.

 پس ای جوانها گول حرفهای قشنگ وبه قول خودشون «ایران آزاد فردا»!! که انگار فقط آنها می توانند محقق سازند!! را نخورید. فرقۀ رجوی در میان مردم ایران هیچ پایگاهی ندارد. ما که خودمان مرز نشین هستیم و آنجا مردم توانایی دیدن تلویزیون این فرقه را از قدیم داشتند می دانیم و می دیدیم که حتی در آنجاها هم این فرقه هیچ جایی در بین مردم ندارد زیرا همکاری این فرقه با سازمان اطلاعات و امنیت عراق بیشتر از همه به ما مرزنشینان ضرر و زیان رسانده وانبوهی از همشهریان من یا مستقیم توسط این فرقه کشته شدند و یا اسیر شده و به اطلاعات صدام حسین فروخته شدند…  (ادامه دارد)

علیرضا حسینی

اروپا ۲۰ نوامبر۲۰۱۷