چهارشنبه, 22 آذر 1396

آخرین بروز رسانی: 08:58:34 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: اخبار مقالات با رویش ناگزیر جوانه چه می کنی ؟

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنی ؟

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

مگه این همه بگیر ببند کردید اشرف و لیبرتی ازتون تضادی حل کرد نه وضع بد از بدتر شد این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست حالا از ما گفتن

ولی بدون

گیرم که میزنی؛ گیرم که میکشی با رویش ناگزیر جوانه چه میکنی

جوانه آزادی؛ جوانه انسانیت، اینا رو دیگه نمیشه کشت این دیگه درخت نیست که بتونی با تبر بزنی این یکی پیچکه می پیچن به هم خفه میکنند همه تون رو ...

با رویش ناگزیر جوانه چه  می کنی؟

دیشب داشتم توی اینترنت دنبال خواننده مورد علاقه ام میگشتم که یک اهنگ پیدا کنم که کمی ارومم کنه چون ذهنم درگیر نفراتی که باز به زندان جدید اشرف منتقل شدند بود که چشمم خورد به خانم مرجان این خواننده رو خیلی دوست داشتم تا روزی که گول فرقه رجوی رو خورد

وقتی خانم مرجان ترانه رویش ناگزیر رو خوند من هنوز اسیر چنگال رجوی بودم خیلی از نفرات میگفتند عجب آهنگی خوانده مرجان چون همش حرف دل ما اسیران بود

میگفت گیرم که میزنی گیرم که میکشی با رویش ناگزیر جوانه چه میکنی

اره جوانه آزادی؛ جوانه انسانیت؛ جوانه بیداری

هر بلایی دلشون خواست و به ذهن برسه و نرسه سر من و ما آوردن

همه چیز توی فرقه معنی اش با کل دنیا فرق داره( چون رجوی واسه خودش فقط ادعای خدایی نکرده وگرنه همه کس شد، زنش هم شد بلا تشبیه حضرت فاطمه )

خانواده توی هر دین و آیینی مقدسه مخصوصا پدر و مادر

ولی پینوکیو میگفت خانواده سم است ، خانواده باعث جدایی از فرقه و هزاران مارک و انگ زدن به خانواده

زن و فرزند این یکی دیگه کفر و گناهی که اصلا بخشیدنی نبود

بخدا صد رحمت به دوران تفتیش عقاید

اونا لااقل با اعتقادات نفرات کار داشتند اینا حتی با این که چی خوابی دیدی هم کار دارند که مثلا تو خواب خانواده دیدی خدا اون روز رو نیاره که تو چند بار خواب خانواده رو می دیدی دیگه خدا باید فقط به دادت میرسید دیگه نشست پشت نشست پروژه پشت پروژه که چه خبره حتما فیلت یاد هندوستان کرده

کلی فوحش و فوحش کاری که چه مرگته ووو

بلاخره بعد از سالیان زور دولت عراق به این سازمان کوفتی رسید تونست از عراق نفرین شده بیرونش کنه

( این به معنی جانب داری از دولت عراق نیست ولی بالاخره خون هایی که ریخته شد همش روی دست رجوی لخته شده )

تا اومدیم آلبانی بالاخره چشممون به چهار تا آدم افتاد شما حساب کن ۱۷ سال تمام فقط زندانی دیدی و زندانبان

مث ادمهای گیج شده بودیم چشم ها باور نمیکرد چیزی که میدید

رفته بودیم مثلا بازار ممکنه خنده‌دار باشه حتی چراغ راهنمایی رانندگی هم برامون جالب بود دوستم با یک ذوقی بستنی فروشی رو نشون داد که به خدا اشکم در اومد اونقدر رجوی ملعون رو نفرین کردم که حد نداره از بس توی آدمها نبودیم توی خیابون درست مث بچه چهار ساله که هر چیزی میبینه ذوق میکنه

ولی مگه رجوی میزاره کلا این خون آشام با هر چی که بوی انسان و زندگی بده مشکل تاریخی داره

همین رو هم نتونست تحمل کنه حتی دیدن یک بستنی فروشی رو

باز دوباره بدبخت هارو برد به یک زندان جدید که فقط چهار ساعت رفت و برگشت طول میکشه.باشه این نیز بگذرد

 

مگه این همه بگیر ببند کردید اشرف و لیبرتی ازتون تضادی حل کرد نه وضع بد از بدتر شد این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست حالا از ما گفتن ولی بدون

 

گیرم که میزنی؛ گیرم که میکشی با رویش ناگزیر جوانه چه میکنی

جوانه آزادی؛ جوانه انسانیت، اینا رو دیگه نمیشه کشت این دیگه درخت نیست که بتونی با تبر بزنی این یکی پیچکه می پیچن به هم خفه میکنند همه تون رو

نجات یافته از فرقه ملعون رجوی سیعد زمانی 05/12/2017