پنجشنبه, 03 خرداد 1397

آخرین بروز رسانی: 09:53:17 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: اخبار مقالات خاطره با محمد رجوي در آلباني

خاطره با محمد رجوي در آلباني

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
بهمن اعظمی

 در میدان اسکند بیک چشمم به كسي خورد كه باعث تعجبم شد ! بله چشمم به محمد رجوي فرزند مسعود رجوي خورد كه تنها بود ومن كه از قبل آشنايي با اوداشتم پيش او رفتم وسلام عليك كردم وگفتم كه تو اينجا چكار ميكني مگر تو هم در آلباني هستي گفت بله گفتم پايگاه شما يا محل سكونت سازماني تو كجاست خنديد وگفت بيرون از سازمان هستم وتكي زندگي ميكنم وخانه تكي دارم گفتم چرا خانه تكي گرفتي ؟ مگر كسي نيست كه با تو زندگي كند؟ ادامه دادم که مگر پدرت رهبر سازمان نيست كه تو تكي زندگي ميكني ؟ يكهو آهي كشيد ويك لبخندي زد وشروع به حرفهاي ركيك زدن به فرقه كرد

خاطره با محمد رجوي در آلباني

يادم هست كه چند ماهي بود كه به آلباني آمده بودم آن روزها مثل الان نبود كه نفرات كه ميخواند بيرون بياينند بايد دو نفره باشند يا بيشتر آن موقع نفرات تكي هم ميتوانستند تردد كنند ومن هم بعضي از مواقع تكي براي گردش به ميدان شهر تردد ميكردم يادم هست كه يك روز كه به ميدان اصلي شهر كه به اسم ميدان اسكند بيك است رفته بودم . چشمم به كسي خورد كه باعث تعجبم شد ! بله چشمم به محمد رجوي فرزند مسعود رجوي خورد كه تنها بود ومن كه از قبل آشنايي با اوداشتم پيش او رفتم وسلام عليك كردم وگفتم كه تو اينجا چكار ميكني مگر تو هم در آلباني هستي گفت بله گفتم پايگاه شما يا محل سكونت سازماني تو كجاست خنديد وگفت بيرون از سازمان هستم وتكي زندگي ميكنم وخانه تكي دارم گفتم چرا خانه تكي گرفتي ؟ مگر كسي نيست كه با تو زندگي كند؟ ادامه دادم که مگر پدرت رهبر سازمان نيست كه تو تكي زندگي ميكني ؟ يكهو آهي كشيد ويك لبخندي زد وشروع به حرفهاي ركيك زدن به فرقه كرد .گفت كه اينها همه سكت هستند یک فرقه ! درغگو ناصادق هستند .بعد به من گفت كه تو كه داخل اين فرقه هستي ايا صداقتي در آن ميبيني ويكهو ازاين حرفهايي كه او ميزد تعجب ميكردم. كه چرا پسر مسعود اين حرفها را ميزند به فكر لحظه فرو رفته بودم که رو کرد به من و گفت مگر خودت در اشرف وليبرتي نبودي كه اين همه آدم را به كشتن داد ند با تبليغات دروغين خود شان بتوانند از اين موضوع استفاده كنند خطاب به من ادامه داد وگفت چرا در اين فرقه موندي ؟ چرا از اينجا نميري به اوگفتم كه من الان در شرايط اين نيستم كه بتوانم در بيرون مسائل خودم را حل كنم . به او گفتم كه من در ايران زندگي كردم ومثل تو نبودم كه در اروپا و شرایط زندگيانها را بدانم برای من خیلی سخت است نمی دانم در خارج از فرقه چطور باید تنظیم کنم .این را ميداني تازه سازمان در هر صورت بخاطر اينكه فرزند مسعود هستي تو را ساپورت ميكند ولي من كسي را ندارم والا در فكر رفتن هستم بعد از اين صحبتها به من گفت من بايد بروم . يادم هست كه بعد از رفتن او هنوز در تعجب بودم كه پسر مسعود رجوي در بيرون است يادم است كه با شلوارك حتي بيرون آمده بود كه خود اين كار يعني توهين به فرقه ونشان دادن اعتراض به فرقه وانقلاب مريم قجروحتي يادم است كه شب هم كه ميخواستم بخوابم حرفهاي او در گوشم بود ونميدانم چي بود كه ميگفتم كه شايد خدا اين را در راه من قرار داده كه من بتوانم مسير خودم را دوباره انتخاب كنم بله از طريق فرزند رهبر فرقه چون او پدرش را بيشتر از همه ميشناخت ودرست هم ميگفت كه او مسئول كشتار در اشرف وليبرتي بوده . خود همين ديدار بود كه انگيزه من را براي رهايي از فرقه بيشتر كرد وديگر بيشتر به اين موضوع پي بردم كه اين فرقه جزبيشرافتي براي ما چيزي ديگر به ارمغان نياورده درست است كه پسر رهبر فرقه است ولي دليل نميشود كه خلق وخوي او ورفتار او را به ارث برده باشد برعكس او با پدرش 180 درجه فرق و زاويه داشت الان نميدانم او در كجاست نميدانم كه چكار ميكند آيا بلايي سرش آورده اند يا اينكه الان در يك جايي زندگي ميكند كه چندين نفر بالا سرش هستند ونميگذارند كه او تكان بخورد ولي هر كجا هست اميدوارم كه موفق باشد چون خودش كسي بود كه به من انگيزه داد كه از سازمان بيرون بيايم اين خاطره اي بود كه ميخواستم براي شما خوانندگان تعريف كنم كه بدانيد كه اين پسر خودش كلا ضد پدر ملعونش بود.

بهمن اعظمي نجات يافته تيرانا آلباني 27/01/2018