یکشنبه, 01 مهر 1397

آخرین بروز رسانی: 07:11:13 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: اخبار مقالات درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال 1373 چی گذشت ؟

درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال 1373 چی گذشت ؟

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
بهمن اعظمی

مرا كتك ميزدند يكي از صندلي هاي كه سيمان كرده بودند ودستم را از پشت به صندلي بسته بودند كه با مشت ولگد به جان من افتاده بودند وبا پوتين هم به ساق پاي من ميزدند كه دردي ميكشدم كه هر لحظه از خدا مرگ ميخواستم.... وتمام صورتم باد كرده بود.بعد از پروسه شکنجه من را سه نفري آوردند داخل تك سلول پرت كردند چون من خودم اصلا راه نميتوانستم بروم...

درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال 1373 چی گذشت ؟

لینک به مصاحبه با تلویزون مردم تی وی

مصاحبه با تلویزون مردم  تی وی که از گفتاری به نوشتاری تبدیل شده است

شمعه ای از پروسه زندان و شکنجه گاه های فرقه رجوی در سال 1373 که من شاهدش بودم و یکی از زندانیان این سیاه چال رجوی بودم را برای بیندگان گرامی تعریف می کنم هر چند که مرور کردن ان دوران سخت و درد اور است اما برای اشنائی بیشتر هموطنانم ضروری است که بدانند درون زندانهای این فرقه چه گذشته است .

يك روز بعداظهر بود كه من را صداكردند وبردند داخل اتاق خالي در کجا بود يك دفعه دست را پشت بستند وهنوز كه خبر نداشتم موضوع چي است .بعد شروع کردن دشنام دادن وتوهین کردنکه شما خائن هستید . مارك خائن به من زده شد يك لحظه زد در شوك فرو رفتم و احساس ميكردم دنيا بر سرم خراب شده . بعد هم كه چشم بند به من زدن ومرا هول دادند داخل يك جيب لندكروز سفيد بعد در خيابان كه رفتيم چون نمي خواستند بفهمند كه كجا ميرويم در خيا بان مرا اينور آنور ميبردند كه من هم شروع كردم به داد وقال كردند كه گفتم چكار ميكنيد به من مگر چه گناهي كردم كه با توهين به من گفتند كه خفه شو تو نفوذي هستي كه می خواستی رهبري را ترور كني من هم كه تا به حال از نزديك حتي رهبري را نديده بودم اين یک تهمت و مارك بود که می زدند .مانده بودم كه من اصلا در توانم حتي نيست كه بخواهم اين كار رابكنم بعدش بردند تك سلول مانند در فاصله يك متر در يك متر بود تمام لباسهايم را از تنم كندند بعد ديگه بعد از اون در اون اتاق بود م وفقط يك شرت در تنم بود وخيلي هم اتاق سرد بود به آنها گفتم سردم است يك چيزي بياريد حداقل سرما اذيتم نكند كه گفتند تا اعتراف نكني ما هيچ چيزي به تو نخواهيم داد من هم كه اصلا درباغ نبودم گفتم شايد يك فيلمي بازي كنند كه من را آزمايش كنند كه نفرشان هستم يا نه 7 روز بدون هیچ گونه لباس اين مسئله گذشت بعد از ان یک پيراهن خواب براي من آوردند . كه بعد از اين شبها من را صدا ميكردند نفراتي مثل مختار جنت . مجيد عاليمان . يكي هم عادل كه فرمانده آنها بود مرا كتك ميزدند يكي از صندلي هاي كه سيمان كرده بودند ودستم را از پشت به صندلي بسته بودند كه با مشت ولگد به جان من افتاده بودند وبا پوتين هم به ساق پاي من ميزدند كه دردي ميكشدم كه هر لحظه از خدا مرگ ميخواستم واقعا ديگه فهميدم يك خبري هست وفيلم بازي نميكنند وتمام صورتم باد كرده بود.بعد از پروسه شکنجه من را سه نفري آوردند داخل تك سلول پرت كردند چون من خودم اصلا راه نميتوانستم بروم يكي هم كه هم اتاقي من بود به نام مجيد بزرگ مهر كه كرد هم بود بعداز شكنجه هاي زیادی كه شد در داخل خود سلول رو دست بچه ها مرد . هیچ فریاد رسی هم کم نبود کمک کند .بعدش مردن مجید بزرگ مهر امدند جسدش را از پا گرفتن و کشیدن بردند . كه درلحظه به خودم عيان شد كه ما راهم مثل او می کشند . در داخل زندان يك راهرويي بود كه صداي شكنجه وجيغ زدن بود

صداي جيغ مربوط به زنهايي بود كه آنها را هم به بهانه كشتن رهبري مار ك خيانت زده بودند يكي از اين زنها به نام طوبي بزرگمهر که برادرس در زندان رجوی کشته شده بود. كه صداي اورا ميشنيدم حالت استرس وترس شديدي وارد من شده بود كه گفتم خدايا ما كه كاري نكرديم وگناهي نكرديم بعد از اين موضوع سازمان كه در ذهن من خيلي پرنگ بود وقبول داشتم در ذهنم فرو ريخت وميگفتم خودشان ميگويند كه دولت ايرا ن ما را شكنجه كرده وما با اين شكنجه وزندانها مخالف هستيم ولي موقعي كه اين را ديدم كه در خود سازمان هم ادمها را بدون دليل شكنجه ميكنند گفتم واي بحال اينكه به ايران برسند . در هر كوچه اي يك زندان درست ميكنند ومرد م را به صلابه ميكشند واين بود كه ديگر حتي رهبري سازمان براي من يك آدم آشغال بيشتر نبود بعد ميگفتم كه بخاطر آقا بايد صدها نفر بدون دليل شكنجه بشوند واقا خودش دستور چنين كاري را داده است ولي اينكه نفرات زيادي بودند كه شكنجه شده بودند به نام فرامرز رحيمي . سعدالله سيفي . عادل اعظمي كه پسر عموي خودم بود كه بامن از ايران به سازمان آمده بود يكي هم مهدي رحيمي بود الان گوشهايش از شكنجه اي كه كرده بودن هنوز كه ناقص ويك حالت آويزاني دارد بعد از اين دسته دسته نفراتي را به زندان مياوردند من كه درسلول بودم شبها يك نان ويك كمي هم سوپ ميداند كه ما بخوريم ناهار هم در حد پنج قاشق برنج ميدادند كه از لحاظ گرسنگي هم شكنجه ميشديم چون زمستا ن هم بود كه بيشتر آدم گرسنگي را حس ميكرد...ادامه دارد 

بهمن اعظمی البانی 28 / 02 / 28