یکشنبه, 01 مهر 1397

آخرین بروز رسانی: 07:11:13 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: اخبار مقالات درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال 1372 چی گذشت ؟ قسمت دوم

درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال 1372 چی گذشت ؟ قسمت دوم

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
بهمن اعظمی

مدتي فرامرز رحيمي را پيش ما آوردند كه بقدري او را زده بودن نشناختم چون صورتش بقدري ورم كرده بود كه شناخته نميشد حتي ساق پايش دوبرابر حالت عادي شده بود ونمتوانست را ه برود بقدري داد ميزد از درد كه براي او نميتوانستيم كاري كنيم چون امكاناتي نداشتيم تفريبا يك 20 روزي گذشت كه وضعش يك كمي بهتر شد كه فقط بتواند تا توالت برود دلم براي اوخيلي ميسوخت ولي نميتوانستم كاري كنم چون خودم هم شكنجه شده بودم وتقريبا شبيه او بودم او را حس ميكردم كه چه دردي ميكشد روزها به ياد مجيد ميفتادم كه در اينجا شكنجه شد وكشته شد...

درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال 1372 چی گذشت ؟ قسمت دوم

لینک به مصاحبه با تلویزون مردم تی وی

مصاحبه از گفتاری به نوشتاری تبدیل شده است

واقعا روزگار براي من سخت ميگذشت وازآمدن پشيمان بودم وروزانه به خودم فحش ميدادم كه به اينجا آمده ام حتي يك مسواك به ما نداد ه بودند كه بعد از مدتي درد شديد دندان گرفتم در سلول يك مربع كوچك داشت كه من صدا زدم مسئول آنجا را كه يك نفر به نام مختار جنت بود كه گفتم دندان درد دارم اگر ميشود يك قرص مسكن بدهيد از ديشب درد كشيده ام كه گفت برو مزدور وخائن به حالت تند دريچه را بست و من گفتم اي بي انصاف در تما م زندانها حداقل مينيموم قرص را ميدهند شما ديگر چه كساني هستيد ديگه مجبور شدم دندون درد را تا سه روز تحمل كنم بقدري درد داشتم كه خودم را به در وديوار ميزدم ديگه بقدري صورتم باد كرده بود به مدت 7 روز نميتوانستم چيزي بخورم ودندان ودهانم عفونت شديد كرده بود بعد روزها نمكي كه ميدادند را براي غذا ميدادند ميگذاشتم بر روي دندان كه درد را كم كند ومقداري درد را كاهش ميداد ديگربه درد عادت كرده بودم يك حالت آدمهاي ديوانه را پيدا كرده بودم وهفت روز لحظه اي نخوابيده بودم خدا خدا ميكردم كه زودتر بيايند مرا ببرند براي كشتن كه از اين همه درد وشكنجه راحت بشوم بله اين سازمان مجاهدين است كه جامعه بي طبقه توحيدي را شعار خود قرار داده اينها در وجودشان حتي به خودشان هم رحم نميكنند اينها اشغالها وتفاله هايي بودند كه دنبال قدرت و بودند وچون نرسيده بودند ميخواستند انتقام آن را از ما بگيرند يك زني بود كه مسئول زندانها بود وبالاي سر شكنجه گرهايي كه اسمشان را آوردم بود به نام مهري حاجي نژاد كه در بين افراد هم منفور بود كه ميامد در زندان در دريچه ها را باز ميكرد ويك فحش هايي ميداد كه من تا حالا نشنيده بودم حتي در جامعه عادي اين خودش حتي از شكنجه براي ما بدتر بود اين كسي بود كه خودش با اشاره نفرات را مشخص ميكرد كه همان شب آن نفرات را ميبردند وبا همان صندلي كه گفتم ميزدند تا نفر را لت وپار كنند چه زن وچه مرد را من بيشتر دلم براي زنها ميسوخت كه اين همه مشقت را تحمل كردند واز ايران به عراق آمده بودند ولي به اين صورت فرقه از آنها پذيرايي ميكرد بعداز مدتي برگه اي را در سلول انداخته بودند كه در آن نوشته بود كه نام ونام خانوادگي كه من بايد مشخصات خود را پر ميكردم كه در آن بنويسم كه كه من نفوذي هستم كه من اين برگه را ننوشتم وانداختم سمت آنها چون مات ومبهوت بودم حتي اين به نظرم آمد كه اين برگه را امضا كنم كه از دست اين شكنجه ها راحت بشوم ميگفتم شده من را يكبار ميكشند وراحت ميشوم چون روزانه ما را ميكشتند ولي امضا كه نكردم شب من را بردند باز از من با همان صندلي پذيرايي كردند نه من تمام كساني كه برگه را امضا نكردند بعد از مدتي فرامرز رحيمي را پيش ما آوردند كه بقدري او را زده بودن نشناختم چون صورتش بقدري ورم كرده بود كه شناخته نميشد حتي ساق پايش دوبرابر حالت عادي شده بود ونمتوانست را ه برود بقدري داد ميزد از درد كه براي او نميتوانستيم كاري كنيم چون امكاناتي نداشتيم تفريبا يك 20 روزي گذشت كه وضعش يك كمي بهتر شد كه فقط بتواند تا توالت برود دلم براي اوخيلي ميسوخت ولي نميتوانستم كاري كنم چون خودم هم شكنجه شده بودم وتقريبا شبيه او بودم او را حس ميكردم كه چه دردي ميكشد روزها به ياد مجيد ميفتادم كه در اينجا شكنجه شد وكشته شد اين را بگويم وسط پرانتز كه بعد از آزادي هر چقدر دنبال سرنخي از مجيد گشتيم او را پيدا نكردم حتي قبرستان فرقه هم كه رفتم او را پيدا نكردم ودلم براي مادر او ميسوخت كه هيچ اثري از او فرقه نگذاشته بود بر ميگردم به ادامه زندان فرامرز را ميگفتم كه وضعش كمي بهتر شده بود از زير در كه يك كمي بيرون معلوم بود ديدم كه سلولهاي روبرو هم از نفرات پر شده بود كه ما از طريق همين شكاف پايين در با نفرات با ايما واشاره پيام ميداديم كه ميگفتيم چند نفر در سلول هستند كه ميگفتند 7 الي 8 نفر بله تقريبا 8 تا سلول بود كه در هر سلول 8 نفر تا 9 نفر بودند اين مكاني بود كه ما را آورده بودند ... ادامه دارد

بهمن اعظمی البانی 05 /03/2018