یکشنبه, 30 اردیبهشت 1397

آخرین بروز رسانی: 08:49:41 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: اخبار مقالات درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال ۱۳۷۲ چی گذشت ؟

درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال ۱۳۷۲ چی گذشت ؟

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
بهمن اعظمی

سازمان براي شكنجه افراد سرودهاي خودش را ميگذاشت وصداي آن بقدري بلند بود كه خودش باعث اذيت ميشد اينها كلا شيوه هاي شكنجه اين فرقه بود كه به دستور شخص مسعود ملعون اجرا ميشد وهر شب وضعيت ما را به او گزارش ميكردند واو هم دستور شكنجه هاي مختلف چه روحي چه جسمي را ميداد .....

درون زندان و شکنجه گاه های مجاهدین در سال ۱۳۷۲ چی گذشت ؟

در جاهاي ديگر هم بود كه زندان داشتند كه به نام قلعه محمودقائمشهر كه او خودش سر بازجو آنجا بود بله آنجا هم تقريبا صدها نفر بود حتي شنيده بودم كه ديگر جا نداشتند كه نفرات جديد را در آنجا نگه دارنند اين را ميگفتم كه فرقه اي كه تقريبا نزديك به 4000 هزار نفر بود دويست الي سيصد نفر را به زندان آورده بودند به جرم نفوذي بعدش هم كه يك مدت گذشت وضع ما بهتر شده بود يك كاميون آورده بودند كه اتاقكي داشت وهيچ نوري نداشت حتي پنجره من را وحشيانه با لگد هول دادند ته كاميون در اين كاميون نزديك به 20 نفر را سوار كرده بودند وجاي نفس كشيدن نبود بردند ما را قلعه محمود قائمشهري كه توضيح داده بودم بردن من را داخل يك اتاق كه سرويس هم داشت ولي حمامي نبود كه بعد از 3 ماه دوش بگيرم ديگر تمام بدنم خارش گرفته بود وتمام بدنم هنوز خونهايي كه از بدنم جاري شده بود در تنم بود كه اين حالت را از قصد گذاشته بودند كه دوش نگيريم كه نفرات ديگر اين وضعيت را ببينند وبرگه را امضا كنند برگه نفوذي ديگه بعد از اين هم كه وارد اتاقك شديم تقريبا 4 متر مربع ولي باز از سلول قبل بهتر بود خودم تكي بودم ديگر كسي نبود ميخواستند كه من تكي باشم كه خسته بشوم از تنهايي كه برگه را امضا كنم ولي باز چون اين كار را نكرده بودم وجدانم قبول نميكرد كه اين برگه را امضا كنم ما كه ساكن شديم هر روز كارشان اين شده بود كه برگه را بياورند به اتاق كه بگويند اگر امضا كنيد آزاد ميشويد تقريبا 4 نفري بودند كه اين برگه را امضا كردند آن هم بخاطر اينكه تحمل شكنجه ها را نداشتند اين كار را تقريبا تا آخرين روز ادامه ميدادند كه آدمها مجبور به امضا بشوند در خود زندان فرقه فتنه هايي بين نفرا ت راه ميانداخت كه نفرا ت زنداني با هم درگير شوند واين كار عملي ميشد وروزانه شاهد كتك كاريهايي بين نفرات زنداني بودم كه خونين ومالين ميكردند همديگر را كه فرقه بگويد خودشان خودشان را ميزنند وحتي ديگر لازم نبود كه آنها شكنجه كنند سازمان براي شكنجه افراد سرودهاي خودش را ميگذاشت وصداي آن بقدري بلند بود كه خودش باعث اذيت ميشد اينها كلا شيوه هاي شكنجه اين فرقه بود كه به دستور شخص مسعود ملعون اجرا ميشد وهر شب وضعيت ما را به او گزارش ميكردند واو هم دستور شكنجه هاي مختلف چه روحي چه جسمي را ميداد به افرادش بعد از مدتي تك تك افراد را صدا ميزدند و لباس نظامي نو ميدادند كه پيش مسعود ملعون ببرند موقعي كه لباس را بر تن كردم يادم اين لباس براي من يك روزي مقدس بود ولي بقدري تنفر پيدا كرده بودم كه حاضر به پوشيدن آن نميشدم كه با زور تنم كردند بعد كه پيش اين رهبر ملعون رفتيم تك تك ما را صدا ميكرد كه پيش او برويم واسم خودمان را بگوييم بعد با نيشخند زشتي كه بر چهره داشت عكسهايي را نشان ميداد خانه هايي بود كه نميدانم كجا بود كه قسمتي از ديوار سوخته بود كه خنده دار بود كه ميگفت ما شما را به اين دليل آورده ايم در صورتي كه اين ساختمانها داخل شهر بود كه من اصلا از داخل اشرف پايگاهشان بيرون نرفته بودم كه من را به عنوان نفوذي برده بودند . بعد يك تعدادي زنها به عنوان شوراي رهبري يك قسمت نشسته بود ومسعود وسط آنها كه مثل اين بود كه ميخواستند ما را محاكمه كنند مسعود رجوي خائن فقط هيچ حرفي نداشت جز يك تعداد عكس كه نميدانم از كجا بود وآورده بودند چون اين هم ساختگي بود كه ميخواستند كاري كه با ما كردند را از دل ما بيرون بكشند وخودشان را بيگناه نشان دهند وما حق را به آنها بدهيم بعد درنشست اعلام كرد كه از بين اين همه افراد دو نفر نفوذي را گرفتيم به نامهاي مجيد بزرگ مهر همان رفيق وهم سلولي من ويك زن هم به اسم طوبي كه همه ميدانستند كه اينها نفوذي نيستند وچون آنها راشكنجه هاي وحشتناكي داده بودند ميخواستند به اين شكل با دادن مارك نفوذي به انها .آنها را از دور خارج كنند وبهانه اي هم براي ما داشته باشند كه ما الكي اين كار را نكرديم ديديد كه از بين شماها نفوذي پيدا كرديم مجید که زیر شکنجه کشته شد از طوبی بزرگمهر خواهر مجید هم خبري نشد كه نشد بعد ا ز نشست هر كس چند صفحه از وضعيت خودش بنويسد مثلا سر چشم چراني داخل مناسبات نسبت به زنها وخراب كاريهايي كه كرديم را در برگه بنويسيم واعتراف كنيم كه من مجبور شدم الكي يك چيزي بنويسم. همه از ترس دوباره شكنجه شدن اين كار را كردند بعداز دادن اين برگه ها به مقرات برگشتيم عيد كه چند روز قبلش بود كه تمام شده بود چون ما در سلول بوديم كه آفتاب نديده بوديم تما م بدنمان سفيد بود كه نفرات برايشان عجيب بود كه كجا بوديم بعد از 4 ماه ولي همه بعد ازچند روز فهميدند كه ما كجا بوديم بعد از آمدن به مقر فرمانده مقر دوبار صدا ميكرد كه وضعيت ما را بپرسد وبخاطر اين كه دل ما را خوش كنند براي ما ميوه وشيريني مياوردند واز ما تعريف ميكردن كه شما از ما هستيد پاره تن ما ومسعود هستيد كه به اين شكل ما را راضي كنند كه شكنجه ها را فراموش كنيم ولي مگر ميشد حتي به من قرص ندادند حتي شبي نبود كه صداي شكنجه ها ما را اذيت نكند ولي مجبود بودم كه فيلم بازي كنم كه من از اون موضوع گذشتم كه اذيتم نكنند در مقر هم نفرات ما را به تحقير وتنفر نگاه ميكردند فكر ميكردن كه ما نفوذي بوديم واعتماد به ما نداشتند حتي ياد م هست كه زنها كه در آنجا بودند آنها هم به اين صورت ما را نگاه ميكردند اين صدا كردنها تا يك ما ه بود بعدش هم مسعود رجوي میخواست این مسله زندان را از دل من در بياورد . يك آق بانو، زير پيراهن . وعينك فرستاده بود اين خلاصه داستان زنداني من در سال 72 بود كه اگر بخواهم كامل بنويسم چندين جلد كتاب خواهد شد من شمع اي از آن را براي شما نوشتم اميد به آن روزي كه اين جنايتكاران جواب اين كارهايشان را بدهند . پایان

بهمن اعظمي 2018 / 03 / 10