دوشنبه, 23 مهر 1397

آخرین بروز رسانی: 09:52:54 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: اخبار مقالات خاطرات روزهای تلخ از تبعید گاه کمپ التاش قسمت اول

خاطرات روزهای تلخ از تبعید گاه کمپ التاش قسمت اول

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF
احمد وحیدی

برخوردهای مسئول من با من به جایی رسید که جلسه مشترک با فرمانده پری گذاشته شد و من در آن جلسه چندین دروغ شنیدم و وقتی هم که از آن جلسه بیرون آمدم توسط یک همرزم خودم مورد کتک کاری قرار گرفتم که مرا به یاد زندان انداخت و بد جوری دلم شکسته شد. تصمیم به خروج از سازمان گرفتم، اما مرا بیش از یک هفته در یک چادر در کفری نگه داشتند و چندین بار مسئولین با من برخورد کرده و از من خواستند که نامه نوشته و از خود انتقاد کنم و به سر کار و مسئولیت خود باز گردم....

خاطرات روزهای تلخ از تبعید گاه کمپ التاش

قسمت اول

لینک به منبع فیس بوک اقای احمد وحدانی

دوستان و یاران گرامی قصد دارم که در چند قسمت مقداری از خاطرات تلخ خودم و آنچه که در طول تقریبا ۳ سال در اردوگاه التاش و شهر الرومادی عراق را از نزدیک دیده و تجربه کرده ام را برای شما و برای آگاهی همه هموطنانم، برای اولین بار بازگو کنم. از دوستانی که در آن سالها با من در آنجا بسر میبردند خواهش میکنم که اگر مطلب و یا موضوع مهمی را فراموش کرده ام، برایم یاد آوری کرده و در تکمیل این نوشته مرا یاری کنند. باشد که این خاطرات تلخ تجربه ای باشد برای نسلهای آینده.

دوستان عزیز برای معرفی خودم مجبور هستم که خیلی خلاصه اشاره کنم که من نو جوانی بیش نبودم که انقلاب سال ۱۳۵۷ را تجربه کردم و چون که کوچک بودم هیچ گونه نقشی در آن نداشتم، و گاها از دور شاهد تظاهرات بهمن ماه بودم. در سال ۵۸ با بعضی مسائل آشنا شدم و در سال ۵۹ هوادار سازمان مجاهدین خلق شدم. در بعضی جلسات و همچنین در جلسات انجمن سازمان شرکت میکردم و بعضی وقتها نشریه فروخته و اعلامیه پخش میکردم. من در آن زمان جزو تیمهای ملیشیا بودم. در تظاهرات سی خرداد ۶۰ که در صف جلویی شرکت کرده بودم، زخمی شده و دستگیر و زندانی شدم. بعد از ۷ ماه زندان و ضرب و شتم زیاد، از زندان آزاد شده و بعد از مدت کوتاهی با هسته های سازمان تماس گرفته و شروع به فعالیت کردم. از فعالیتها میتوانم نفوذ شبانه به داخل زندان جهت آزاد سازی ۳ همرزم مجاهدم، سازماندهی و آموزش بعضی هسته های عملیاتی، ارتباط با سازمان در تبریز و کردستان و رد و بدل کردن بعضی کارهای اطلاعاتی، و در نهایت در زمستان سال ۶۱ به کردستان جهت دیدن آموزش نظامی و چریک شهری در یک گروه هفت نفره اعزام شده و بعد از دیدن آموزشهای نظامی و با پیشنهاد سازمان در مقرهای نظامی سازمان ماندگار شدم، و سالها در کردستان ایران و همچنین عراق بودم و به ماموریتهای زیادی فرستاده شدم و مسئولیتهای زیادی هم بر عهده داشتم که فرصت بیان آنها در این نوشتار نمیگنجد. در اکثر مقرها و پایگاه های سازمان در شهرهای کردستان عراق حضور داشتم که در نهایت در دی ماه سال ۱۳۶۶ مرا به پایگاه اشرف فرستاند، و من تا شهریور ما سال ۱۳۷۰ در سازمان بودم. در این نوشتار بطور خلاصه راجع به فرستادن ما به رومادی و اتفاقات بسیار تلخ و طاقت فرسا در آن شهر خواهم پرداخت.

" بعد از ظهر در حیات مهمانسرا آرام آرام قدم میزدم که یک دفعه به یاد عکسی افتادم که تقریبا ۷ سال پیش خانواده ام از ایران برایم فرستاده بودند که در آن عکس ۴ نفر از اعضای خانواده ام عکس جمعی برایم فرستاده بودند واین تنها یادگاری بود که من از خانواده ام داشتم. بعد از کمی فکر و برنامه ریزی در ذهنم، در حیات دور برداشته و به سمت دیوار خیز سریعی گرفتم و در یک چشم به هم زدن بازوانم به بالای دیوار رسید و متوجه شدم که این کار شدنی است و زود از دیوار پائین آمدم و این تمرینی بود برای عبور شبانه از دیوار و رسیدن به آن عکس که در آسایشگاه تیپ خودمان جا مانده بود .... "

تابستانهای عراق بسیار گرم و طاقت فرسا بودند و ما هر هفت روز هر هفته را در تلاش و کار و آموزش و گاها عملیات و.... بسر میبردیم. از صبح که بیدار میشدیم و بعد از نماز صبح و مراسم صبحگاه، مشغول کار و فعالیت میشدیم و معمولا شبها هم یک نشست برای گزارش کارها و برنامه ریزی و همراه با انتقاد و... با تنی خسته و ذهنی پر از سوالات و درگیریهای فکری در آسایشگاه های ۲۰ یا ۳۰ نفره به خواب میرفتیم و اکثرا هم یکبار در شب به نگهبانی بیدارمان میکردند. اگر بخواهم از آن روزها بنویسم بایستی روزها و ماهها صرف این کار کنم که فعلا چنین فرصتی برام امکان ندارد.

من روز شش دی سال ۱۳۶۶ از پایگاه سردار به اشرف فرستاده شدم و تا خروجم از سازمان که بیش از هفت ماه طول کشید، یعنی تا بهار ۱۳۷۰ در اشرف بودم تا اینکه دراواخر شهریور ماه همان سال از یک پایگاهی در بغداد به کمپ التاش که تعبیدگاه جنگ زده های ایران عراق و همچنین افراد سیاسی از احزاب و سازمانهای سیاسی ایران بود، به همراه تقریبا ۲۰ نفر منتقل شدم. در روند این کار توضیحات بیشتری خواهم داد.

ارتش عراق در زمان حکومت صدام حسین و حزب بعث عراق در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۶۹ (۱۹۹۰ م) به کویت حمله و این کشور را اشغال کرد. سازمان از این حمله و تصرف کویت توسط ارتش شراق خیلی خوشحالی میکرد و سعی میکرد چنین وانمود کند که بعد از حمله به کویت، صدام دوباره جنگ را با ایران شروع خواهد کرد و آقای رجوی همیشه در نشستها از عدم امضای صلح میان ایران و عراق میگفت تا نشان دهد که راه مبارزه بسته نشده و نخواهد شد آقای رجوی همزمان از سیاست جرج بوش که نظم نوین جهانی نام داشت نیز سخن میگفت. رژیم عراق با این حمله نظامی به کویت باعث بروز بحرانی بین‌المللی گردید و اخطار شورای امنیت را نپذیرفت. آمریکا در زمستان سال ۱۳۶۹ با ائتلافی از کشورهای دیگر به کویت و سپس به عراق حمله کرد و ارتش عراق را از کویت بیرون راند.

در زمان حمله ارتش عراق به کویت، من مدتی بود که در پیش افسران عراقی آموزش نظامی از قبیل تانک، نفربر زرهی بی، ام، پی ۱، موشک سام، شلیک موشک زرهی و.. که بعضی از مسولین بالای سازمان هم در آن کلاسها شرکت داشتند، میدیدم و در آن زمان بود که خبر حمله عراق به کویت را شنیدم. افسران عراقی که سید مهدی و سید اسد نام داشتند و کلاسها توسط یک نفر که عضو ارتش آزادی بخش بود، به فارسی ترجمه میشد.
اواخر دی ماه سال ۱۳۶۹ بود که تقریبا همه را از اشرف به زمین کفری ( زمین آموزش نظامی ) بردند و علت این جابجای هم آموزش نظامی عنوان گرفته بود، سازمان اصلا دوست نداشت که افراد از اخبار خارج از سازمان با خبر شوند و همیشه سعی داشت که افراد را با کار و آموزش و... مشغول نگه داشته و کسی از اتفاقات مهم در دنیای آزاد خبردار نشود. در کفری بود که از طرف مسئول من چندین برخورد نادرست با من شد و چندین بار به من دروغ گفتند. در آن زمان که سه تا از انگشتان من زیر درب برجک نفربر شدیدا زخمی شده و بخیه خورده بود، من با همان دست زخمی سنگر میکندم و غروب همان روز لودرها سنگرها را با خاک پر میکردند. در آنجا بود که برخورد تندی بین من و فرمانده تیپ / لشگر خانم پری پیش آمد و آن برخورد بعدها مبنای خروج من از سازمان شد. اتفاقات زیادی در آن زمان برایم افتاد که فرصت طرح آن در این نوشتار نمیگنجد.

مرا با یک ماشین آیفا که خودم راننده آن بودم به اشرف فرستاند و آن زمان بمباران عراق شروع شده بود. در اشرف فرصتی پیش آمد که من یک رادیو از انبار صنفی بدست آوردم، و بعد از چند روز دوباره مرا به کفری فرستاند. این رفت و برگشت به اشرف و کفری کاملا بی برنامه بود و معلوم شد که مسئولین مربوطه در جریان آن نبودند. در کفری من هر روز چند دقیقه به اخبار مانده به توالت و یا اطراف توالتهای صحرایی میرفتم تا اخبار بعضی از رادیو ها را گوش کنم که خیلی از مسائل را که سازمان دوست نداشت کسی راجع به آن موضوع بشنود را میشنیدم و به این ترتیب خیلی از مسائل را متوجه میشدم.

برخوردهای مسئول من با من به جایی رسید که جلسه مشترک با فرمانده پری گذاشته شد و من در آن جلسه چندین دروغ شنیدم و وقتی هم که از آن جلسه بیرون آمدم توسط یک همرزم خودم مورد کتک کاری قرار گرفتم که مرا به یاد زندان انداخت و بد جوری دلم شکسته شد. تصمیم به خروج از سازمان گرفتم، اما مرا بیش از یک هفته در یک چادر در کفری نگه داشتند و چندین بار مسئولین با من برخورد کرده و از من خواستند که نامه نوشته و از خود انتقاد کنم و به سر کار و مسئولیت خود باز گردم که من اصلا قبول نکردم. بعد از یک هفته مرا به مهمانسرای اشرف که در سمت چپ درب ورودی اشرف بود، منتقل کردند.

در مهمانسرای اشرف چندین نفر بودند، من از لحاظ فکری و روحی کاملا در بحران بودم و صبح تا شب فکرم درگیر مسائل بود. مرا چند هفته در آنجا نگه داشتند، آنجا بود که من یک شب بعد از ساعت ۱۲ از دیوار مهمانسرا بالا رفته و به سمت تیپ خودمان در اشرف به راه افتادم تا تنها عکس یادگاری خانواده ام را بدست بیاورم. آن موقع همه در کفری بودند و فقط تعدادی نگهبان در اشرف و در تیپها مانده بود. از همان دیوار که در طول روز امتحان کرده بودم مثل گربه حضرت عباس بالا رفته و به بیرون از مهمانسرا پریدم. از وسط بیابان به سمت تیپ خودمان راه افتادم، هوا خیلی تاریک بود و گویا مهتاب هم به مهمانی رفته بود. به جلو درب اسایشگاه خودمان رسیدم هر وقت صدا میشنیدم سریعا مینشستم، در آن موقع خود بخود به یاد سال ۶۱ افتادم که برای آزاد سازی و فراری دادن ۳ تن از همرزمان خودم که زمانی با هم در یک اتاق یا سلول زندانی بودیم، به همراه یک تیم عملیاتی یک شب به داخل زندان رژیم در شهر مراغه نفوذ کرده و ۳ نفر را به بیرون کشیدیم. آرام آرام به داخل آسایشگاه وارد شدم و در تاریکی به سمت کمد خودم رفتم. عکس خانواده ام را از لابلای وسایلم بیرون کشیدم و یک لحظه احساس کردم که دنیا را به من دادند. چند تا عکس دیگه هم داشتم که خود سازمان انها را به من داده بود و لذا از فرصت استفاده کرده و انها را هم برداشتم و در جیبم جا دادم. میخواستم از اسایشگاه خارج شوم که صدایی از بیرون آمد و من در پشت تخت خواب خودم قائم شدم و بعد از چند دقیقه بیرون آمدم، قلبم تند تند میزد، خدا حافظی از آنجا برایم بسیار سخت بود به همه خاطراتم با دوستانم فکر میکردم و حزن و اندهی عجیب درونم را فرا گرفته بود. به سمت مهمانسرا راه افتادم و از همان دیوار بالا رفته و به حیات مهمانسرا پریدم و به اتاق خودم رفته و روی تخت خوابم دراز کشیدم اما اصلا خوابم نمیبرد.

بعد از چند هفته همه ما را به پایگاه سردار بردند، آنجا کسی بجز جدا شدگان نبود. خانمها را در طبقه بالا نگه میداشتند و من وقتی متوجه این موضوع شدم که دیدم بعضی از دوستان با زن های خودشان از حیات صحبت میکنند و این کار تقریبا مخفیانه صورت میگرفت. مدتی بعد خیلی سریع ما را از آنجا بیرون آوردند و دوباره به اشرف بردند و معلوم شد که سازمان وارد درگیریهای درونی عراق با کوردها شده و کوردها داشتند به پایگاه سردار نزدیک میشند، من اینها رو بعدا از آقای ابولقاسم رضایی در یک نشست جمعی در مهمانسرا که در آن جلسه به خانمها هم توهین بسیار زشتی کرد، شنیدم. در جریان انتقال ما از سردار به اشرف یک یا چند ماشین هم تصادف کردند و چندین نفر از جمله دوست من به اسم بابک زخمی و یک نفر هم به نام مجید که تازه به ارتش پیوسته بود، در تصادف کشته شد.

درتحویل سال نو ۱۳۷۰ ما در مهمانسرای اشرف بودیم و خوب به یاد دارم که من برای شستن جورابم به بیرون رفتم و مشغول وضو گرفتن بودم که نگهبان که یک خانم بود بر من غورید و توپید و بعضی کلمات را نثارم کرد و به من اجازه نمیداد که جورابم را بشویم اما من در آرامش کامل به کار خودم رسیدم ولی احساس زندانی بودن وجودم را فرا گرفته بود. مدتی بعد ما را به یک پایگاهی در بغداد بردند و بعد از مدت کوتاهی به محلی در اطراف کرکوک به اسم " دبس " بردند که در دبس بیش از ۴۰۰ نفر به اصطلاح مهمان سازمان بودند. در دبس اتفاقات زیادی افتاد، در آنجا با مشکلات زیادی روبرو بودیم، در آنجا چند صد نفر که از اسرای سازمان یا عراق بودند نگه داری میشدند، هر روز افراد جدیدی به جمع ما آورده میشد، دکتر نوید و بعضی از مسئولین را بعد از سالها برای اولین بار در آنجا دیدم. یک شب تا صبح در جلو ساختمان دبس تحسن کردیم، در انجا بود که تعداد نگهبانها را زیاد کردند و با سلاح بی کی سی در پشت بام نگهبانی (؟) میدادند. خاطرات از دبس زیاد است اما در این گفتار نمیگنجد.

بعد از مدتی که واقعا مشکلات در آنجا زیاد شده بود، و بعدا هم شنیدم که اعضای شورای ملی مقاومت می خواستند از آنجا دیدن کنند، ما را به اشرف بردند. در اشرف چندین بار جلسه تشکیل داده و بر ما ها توپیدند. در مهمانسرای اشرف بود که از تک تک ما نامه و امضائ گرفتند که تا سرنگونی رژیم ما مهمان سازمان باقی خواهیم ماند و گاها بعضی ها را میبردند که ما بعدا میشنیدم انها را به خارج یا به پاکستان و ترکیه فرستاده اند. بعد از مدتی گفتند که راه پاکستان و ترکیه بسته شده و تنها میتوانند ما را به اردوگاه عراق بفرستند و ما از این پیشنهاد استقبال کردیم اما بعد از مدتی میگوفتند که چنین امکانی هم وجود ندارد. صبح تا شب ما در درون یک سالن زندگی میکردیم، جمعی غذا میخوردیم و جمعی هم استراحت میکردیم. بعد از مدتی خیلی خشمگین و اعصبانی به نظر میرسیدند و برخوردها خیلی تند شده بود و گاها درگیری لفظی بین بچه ها و افراد سازمان پیش می آمد.

مدتی گذشت و ما را به پایگاه ازهدی در بغداد منتقل کردند و ما فقط در درون اتاقها میماندیم، اکثرا با دوستان مینشستیم و صحبت میکردیم و شطرنج و ورق بازی میکردیم.
اواخر شهریور ماه همان سال بود که صبح زود همه را از خواب بیدار کرده و تفتیش وسائل و ... شروع شد و کسی هم راجع به این کارتوضیحی نمیداد. بعد از تفتیش و... همه را به یک اتوبوس سوار کردند و یک تویوتای سازمان هم که راننده آن فردی بود به نام قاسم و در جلو اتوبوس حرکت میکرد، به راه افتادیم. اتوبوس به سمت تبعیدگاه کمپ التاش در اطراف شهر رومادی، به سمت جهنم و پر از مشکلات و دلتنگیها و سختیها در حرکت بود.

ادامه دارد. 2018 / 05 / 02