جمعه, 03 آذر 1396

آخرین بروز رسانی: 11:21:59 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: دیدگاه ها سایرگروه ها چرا باید نامه ی سرگشاده ی مصداقی به رجوی را دوبار خواند!

چرا باید نامه ی سرگشاده ی مصداقی به رجوی را دوبار خواند!

 

 
 

…  ازینرو دوستان بایستی این نامه ی سرگشاده ی مصداقی را دوبار بخوانند. یکبار به شیوه ی آنچه آقای مصداقی درباره ی معضلات و تغییرات تراژیک آقای رجوی و سازمان مجاهدین بر ما آشکار می سازد و بار دوم به این شیوه که این نامه یا کتاب، این عترافات نهایی، شفاف و پس از سکوتی پانزده ساله و حالت آنها درباره ی مصداقی چه می گوید و چه چیزهای مهمی را درباره ی او بر ما و بر خودش …

 



لینک به منبع

داریوش برادری روانشناس

نامه ی سرگشاده ی آقای ایرج مصداقی به آقای رجوی خواندنی و دردناک است و مطمئنا باعث می شود که بحث و چالشهای نوینی در این زمینه صورت بگیرد. جدل و چالشهایی که می تواند به اهمیت و ضرورت تحولات ساختار دموکراتیک در سازمانهای سیاسی مثل مجاهدین و عبور از ساختارها و شیوه های فاجعه بار یا سنتی و غیره کمک بکند. زیرا چه انتقادات افراد جداشده ی قبلی از سازمان مجاهدین و حال این نامه ی سرگشاده از طرف آقای مصداقی بیانگر و تبلور این موضوع مهم است که چرا مبارزان ضد استبداد می توانند دقیقا آن استبداد و دیکتاتوری را که با آن باصطلاح می جنگند، بدرجات شدیدتری در حرکات و ساختارهای خویش بازتولید بکنند و به رونوشت دشمن تبدیل شوند، اگر حاضر به دیدار مدرن و نقادانه با خویش و تغییراتشان یا ساختارهایشان نباشند. زیرا وقتی موضوعت چیرگی بر یک« دشمن» باشد و تو خوب و دیگری شر باشد، وقتی نتوانی به خودت و معضلاتت بنگری، به ساختار روابط درونی و بیرونیت و بحرانهایش بنگری و دیدار بکنی، آنگاه محکومی گام به گام به تکرار ساختار و حالات دشمن خونی و ناموسی دچار بشوی. زیرا گرفتار یک رابطه ی «خیالی یا نارسیستی» و یا هولناک با دیگری هستی. گرفتار یک رایطه ی خیالی و یا هولناک سیاه/سفیدی «پدرکُشی/پسرکُشی» می شوی که تکرار یکدیگرند و بازتولیدکننده ی یکدیگر. یا مجبور می شوی به خیال خودت چون پی برده ای، چرا دشمن خونی توانست بر مردم حاکم شود، حال بخواهی به حالت یک تناقض درونی و بحران زا از یک طرف یک «رهبر مقدس و بزرگ و حال غایب» باشی وسازمانی قهرمان گرا و مرید/مرادی بدور این رهبر یا جفت رهبری پرشکوه بیافرینی و هم بخواهی مدرن باشی و ساختار مدرن بیافرینی. تناقضی که مثل هر تناقض مشابه چون تلفیق دو مفهوم جمهوری و اسلامی، محکوم به بحران و شکست است و ببینی که چگونه خواستهای برحقت، ضرورتت و تلاشهایت اسیر این حالات سیاه/سفیدی و کیش شخصیت پرستی و غیره شود. مجبوری مرتب خطاها و فجایع بزرگ تاکتیکی و استراتژیکی و سرکوب درونی هر انتقاد، مزودر خواندن هر انتقاد و غیره را بازتولید بکنی. مجبوری بر اساس این افشاگریها بخودت و ضرورتت مرتب و گام به گام به عنوان سازمان مدرن و مسلمان بزرگترین ضربات را بزنی و به همراه آن به تحول مشترک مدرن ضربه بزنی. این چیزی است که می توان از لابلای توضیحات مختلف آقای مصداقی درباره ی سازمان مجاهدین و رجوی بخوبی بازشناخت و دید. این چشم انداز اولی است که ما با خواندن این نامه ی گسترده با آن به اشکال مختلف روبرو می شویم و اینکه حال لازم است سازمان مجاهدین به عنوان سازمانی که خویش را مدرن می داند، به شیوه ی مدرن و بدون مزدور خواندن به آن جواب بدهد و سرانجام اجازه ی بحث ضروری درباره ی این مباحث را بدهد که سالهاست به اشکال مختلف و توسط افراد و زنان و مردان مختلف مطرح می شوند.

چشم انداز دوم اما این است که همزمان چندسوال اصلی درباره ی این نامه می ماند.اینکه به هیچ دلیل مدرنی نمی تواند آقای مصداقی این را توجیه بکند که چرا او این مسائل را که به قول خودش از بیش از پانزده سال پیش با آن درگیر شده، تا کنون «به این شکل شفاف و صریح» مطرح نکرده است و سکوت و «تقیه» اختیار کرده بود. دوم اینکه چرا نه تنها سکوت اختیار کرده بود بلکه بهرحال طرفداری ضمنی یا آشکارش با سازمان مجاهدین در این سالهای مهاجرت یا تبعید و در خارج از کشور قابل رویت بود و حداکثر در سالهای اخیر انتقاداتی کمرنگ و دوستانه به سازمان می کرد. سوم اینکه چرا او در لینکی که در شروع نامه اش و مقاله اخیرش درباره ی حمله ی موشکی به لیبرتی می زند، هیچ اشاره ایی به این گونه انتقاداتش به مجاهدین نمی کند و اینکه آنها در درجه ی اول به عنوان یک نیروی مدرن بایستی مسئولیتش را در برابر جان اعضایش به عهده بگیرد، بلکه او نیز آنجا این مسئولیت را در درجه ی اول واگذار به سازمانهای جهانی، کمیساریای عالی پناهندگان و دیگران می کند و هیچ اشاره و انتقادی به مسئولین مجاهدین نمی کند. حال اما در این نوشته ادعایی دیگر می کند و اینکه بخاطر عدم سوءاستفاده رژیم اینگونه نوشته است. این اصلا بد نیست که او نظرش را «حتی به این سرعت» عوض بکند. برعکس خوب است و جرات می طلبد. اما آنکه جرات نقد مدرن تازه و نویی نیز می کند، نبایستی تغییر موضع خویش را یا برخورد «تقیه وار» خویش و سکوت پانزده یا بیست ساله ی خویش را فقط به عنوان علاقه به مقاومت و جلوگیری از عدم سوءاستفاده رژیم و دیگری بیان بکند، بلکه حال او نیز بایستی جرات رویارویی با خودش و علل سرپوشیدن حقایق و محافظه کاریش را داشته باشد. یعنی توانایی آنچه به دیگری و مجاهدین توصیه می کند. زیرا این گونه استدلالها و توجیهات او برای این تقیه و تغییر در ابتدای نامه اش کلیشه وار و تکراری است. زیرا بایستی با خودش و خواننده اش نیز صادق باشد و بگوید چرا و بدلیل چه «امتیازات و سودهای درونی و بیرونی» دقیقا این سکوت پانزده یا بیست ساله را کرده بود، یا در چندسال اخیر حداکثر فقط گاه انتقاداتی دوپهلو و بیشتر به حالت نه سیخ بسوزد و نه کباب از مجاهدین می کرد و به وظیفه ی روشنفکری و مسئولیت مدرن خویش لااقل در این زمینه عمل نکرده بود. حال که خوشبختانه مستقیم و شفاف بیان می کند، لااقل نه تنها حاضر به دیدن و بیان دیگری وضعف یا خطای دیگری باشد، بلکه خطای خویش را نیز ببیند و صادقانه به حالات «محافظه کاری و غیره» خویش نیز اذعان بکند و آنرا به ما به عنوان تقیه پانزده ساله و بخاطر هراس از سوء استفاده رژیم یا هراس از ضربه زدن به مقاومت نفروشد. یا بخواهد از رویارویی با خویش به کمک این تکنیک ایرانی در برود که بگوید «من سالها به دوستانم یا مسئولین سازمان شفاهی اینها را گفته بودم» یا اینجا و آنجا «اشاره ای» کرده بودم. یا اینکه قبلا هم انتقاداتی کرده ام.

یا فقط بگوید که چون «حسی و دلبستگی» به سازمان داشتم، هنوز نمی توانستم. زیرا در این نوشته نیز این حس و دلبستگی اینجا و آنجا کاملا مشهود است و همچنین رابطه ایی هنوز تا حدودی دو پهلو و در بسیاری جاهای مقاله مدرن و گاه خیالی با «فیگور رجوی» در این نامه. ازینرو می بینیم که از یکسو بشدت و خوب خطاهای تاکتیکی و استراتژیک رجوی و مجاهدین و تبدیل او به یک حاکم مطلق بر سازمان و جان افراد را نشان می دهد. حتی در صحفه ی «۱۶۵» بیان می کند که غیبت کنونی رجوی در واقع یادگار پیوندش با حجتیه و بحث «غیبت» است و بیان می کند که رجوی ار لحاظ ایدئولوژیک خویش را «امام زمان» می داند و همزمان شگفت آور است که مصداقی به عنوان نقاد مدرن «هیچ اشکالی در این نمی بیند که رجوی و یک رهبر سازمان مدرن خویش را امام زمان بداند». هیچ تناقض بنیادینی در این دو نقش نمی بیند. یا در پایان نوشته و در «سخن آخرش.ص۲۲۸» می بینیم که او با اینحال باز هم «روی سخنش به رجوی» است و «از او» می خواهد که سازمان مورد علاقه اش را نجات بدهد. او را باز هم «تنها ناجی» می داند. در این برخورد اما در کنار توجه به نقش بزرگ رجوی در سازمان مجاهدین، همزمان همانقدر نگاه عاشقانه به «پدر» و میل بازگشت پدر به شیوه ی خوب نهفته است که وقتی برای مثال «ابراهیم نبوی» برای خاتمی و پدر عزیزش نامه می نویسد و از او می خواهد برگردد و با کاندیداتوریش کشور را نجات بدهد. زیرا دقیقا موضوع نقد مدرن این است که نشان بدهد دوران رهبران کاریسماتیک و دیکتاتور به پایان رسیده است. که دقیقا حضور یک «رهبر شکوهمند چون رجوی یا جفت رهبری مطلق و حاکم و فرای هر قانون و نقدی مثل مریم و مسعود» بخشی از معضل عمیق مجاهدین و جهان قهرمانگرایانه آنهاست که او به ما نشان میدهد. زیرا به قول لکان «پدر خوب (رهبر خوب)، پدر یا رهبر مُرده است». تا جای این روابط مرید/مرادی، رهبر/امتی را روابط و ساختار سیاسی مدرن و قابل تعویق بگیرد. جای روابط بسته، تمامیت خواه و محکوم به بحران و شکست را قانون، دیالوگ و تحول متقابل بگیرد.

بنایراین اینجا ما از یکسو با افشاگری رادیکال و در تفاوت بنیادین با انتقادات زبرلبی قبلی او از مجاهدین و همراه با طرفداری مستقیم یا غیرمستقیم او روبروییم، همانطور که از طرف دیگر با عدم صداقت دیدار شدن با «محافظه کاری و پوشاندن حقایق بیست ساله ی خویش» و ناتوانی ار بریدن نهایی «بند ناف» خویش از مادر و سازمان مادری، از پدر و ناجی روبرو هستیم و سوال این است که آیا دقیقا در این محافظه کاری، یا ناتوانی نهایی و عدم بیان این مباحث مهم او نمونه ایی ضعیف تر از آن دیگری، رونوشت و تصویری کوچکتر از آقای رجوی و مجاهدینی نیست که در این نامه بر ما آشکار می سازد. آیا در عین تفاوت و تحول مصداقی و بدینخاطر تواناییش به نقد و بیان قوی معضلات درون سازمانی مجاهدین در این نامه، همزمان او از جهاتی تصویر تعویق یافته و همپیوند همان رجوی و مجاهدین نیست که اینجا به شدت به آنها انتقاد می کنند؟ آیا او کاملا از پدر و ناچی و جهان قهرمانی عبور کرده است؟ و راستی اگر از این منظر بنگریم، در کنار تایید و تشویق این شجاعت مدنی و مدرن او در بیان این مباحث، کجا ما با هر چه بیشتر این «همپیوندی و حالت مشترک» روبرو می شویم و آنچه آقای مصداقی نیز باید از آن بگذرد؟ برای دیدن این موضوع مشترک بایستی به سراغ «فانتسم» اصلی مصداقی برویم و اینکه او در سناریوی نقادانه خویش، چه در رابطه با زندانها یا توابین یا حال مجاهدین، به خویش چه نقشی داده است و این نقش چقدر شباهت یا تفاوت با نقش و معضل مجاهدین دارد.

زیرا دقیقا وقتی از منظر سوالات بالا و لمس تقیه و سکوت محافظه کارانه ی مصداقی بنگریم، با مشکل و «فانتسم بنیادین» در نظرات ایرج مصداقی روبرو می شویم که سالها پیش در مقاله ای به او گفته بودم(۱)؛ باوجود احترام به زحمتش برای بیان فجایع زندان و برای این نوشته و انتقاداتش به مجاهدین که دیگران نیز البته قبلا بسیار و گاه شدیدتر بیان کرده اند و تا آنجا که دیده ام مصداقی به دفاع یا نقد این انتقادات مشابه و سوالات از او در این زمینه نپرداخته یا کم پرداخته بود و بیشتر «تقیه» و سکوت اختیار کرده بود. مشکل و فانتسم او یا درستتر «نظریات او» این است که مصداقی نویسنده و نقاد هنوز دچار فانتسم «قهرمان بودن» است (منظور همه جا نوع نقد و نگارش و برخورد مصداقی به مباحث سیاسی یا اجتماعی است و نه حالات شخصی ایشان. این نقد شخص مصداقی نیست.). او حتی شیوه ی نوشتنش هم به حالت «قهرمانی بر روی تریبون و سکوی تاریخ» است که برای همگان می خواهد از جنایات سخن بگوید و اینکه نگذاریم جنایات فراموش شود اینکه او مبارزه گر بزرگ در برابر فراموشی است. در این شیوه ی او، جدا از تلاش برحق و خوب برای فراموش نشدن جنایات، اما یک «دروغ بزرگ و خطا» نهفته است، و این دروغ و فانتسم این است که او حاضر به قبول این نیست که تو نمی توانی جنایت دیگری را ببینی، بدون اینکه همزمان حداقل خطا و اشتباه فاحش خویش را ببینی که به رشد این جنایات کمک کرده است. که هیچ سازمان سیاسی ایرانی نمی تواند بگوید فقط رژیم هولناک است بدون اینکه سهم تراژیک خویش در تولید و بازتولید یا تداوم این شرایط را ببینند. مشکل ایرج مصداقی همانطور که در مقاله ایی در سالها پیش مطرح کرده ام، مشکل «قهرمانی است که نمی خواهد ببیند که او قهرمان نیست، زیرا قهرمانها همه مُرده اند». مشکل او ناتوانی به عبور از دروغ قهرمان بودن است تا بتواند بهتر ببیند و «با شجاعت مدنی و مدرن و نقادانه» از خویش و دیگری سخن بگوید. مشکل او این است که هنوز به این فانتسم قهرمانی و سخن گفتن بر سکوی تاریخ و برای همگان احتیاج دارد تا نبیند که خطای او یا سازمان او و غیره چه بوده و چیست. یا اینکه وقتی او به توابان و کتاب زنی زندانی و توابی سابق می تازید، می خواست از یاد ببرد که بهرحال او نیز به گونه ای به توابی تن داده بود و قهرمان نبود، حتی اگر این توابی ضعیف و ظاهری بود و فقط در حد نوشتن توبه نامه ای بود، تا بتواند زنده بماند و خوب که اینکار را کرد و بیرون آمد (مگر جز شرایطی این چنینی می توانست کسی مثل او از زندان بیرون بیاید که بقول خودش در این مطلب، اساسا این نامه را در این روز خاص و سالروز قتل موسی خیابانی نوشته است. روزی که لاجوردی به او جسد موسی خیابانی را در زندان نشان داده است)، اما توانایی او به ندیدن این موضوع باعث شد که باز بخواهد به عنوان قهرمان دروغین به توابان بریده بتازد، یا به کتاب یک زن جوان تواب. اما ایا دقیقا این «فانتسم مشترک او با سازمان مجاهدین و رجوی» نیست؟ زیرا مشکل اساسی سازمان مجاهدین و اینکه با تمامی توانش اینقدر از تن دادن به چالش و انتقاد مدرن و مباحث مختلف هراس دارد، مگر چیزی جز این است که آنها خویش را «قهرمان مردم»، «تنها قهرمان و نیروی اصلی مقاومت» و ازینرو نیز «مسعود و مریم رجوی» را «صاحبان واقعی و اصیل انقلاب و رهبر اصیل و بدون جانشین» می دانند. مگر دقیقا گرفتاری در همین سناریوی «قهرمانی» و جنگ خیر/شری با دشمن خونی همان ساختار اصلی و معضل اصلی نیست که دقیقا مشکلات بزرگی را در شرایط مختلف، در اینکه بایستی آنهاا مثل خمینی رهبری و ساختاری مقدس و شکوهمند به مردم ارائه بدهند، در رفتن به عراق، در انقلاب ایدئولوژیک و یا در همه مباحث دیگری که او درباره ی کیش شخصیت پرستی، سرکوب انتقاد، رشد روابط مراد/مریدی و غیره توضیح و نشان می دهد، تولید و بازتولید می کنند. مگر دقیقا ایجاد یک ساختار قهرمانی بدور «اشرف» و سرکوب هر انتقاد به بهانه زجر اشرفیان و اشتباهات ایدئولوژیکی که او به ما نشان می دهد، چیزی جز تکرار تراژیک و گرفتاری در این ساختار قهرمانانه و سیاه/سفیدی و رهبرپرستانه است؟ همانطور که دقیقا گرفتاری در چنین ساختاری باعث می شود که هنوز مثل آقای مصداقی بیست سال «تقیه» و سکوت بکند، زیرا خویش را جزو قهرمانان و قهرمان آرمان و راه مشترک می دانست و در خدمت آرمان مشترک. پس نمی توانست به شیوه ی مدرن هر چه بیشتر «بند نافش» را از آرمان مقدس و قهرمان گرایی مقدس، از مادر سازمانی قدیمی ببرد و حاضر باشد بهای این «فردیت، استقلال و ضد قهرمان بودن» ر ا هر چه بیشتر بپردازد. یا مجبوری مثل برخی هواداران یا سایتهای مجاهدین به خاطر این وفاداری قهرمانانه به هر انتقاد مدرنی و یا افشاگری و دعوت به چالشی سریع مُهر مزدوری و بریده بودن بزنی. و راستی آیا دقیقا این برخوردها و واکنشها، همان نقطه ی مشترک قهرمانانه و ناموسی با دشمن نیست؟ و اینکه چرا ما در ساختار مدرن دشمن خونی نداریم بلکه رقیب سیاسی و یا حتی رقیب سیاسی دیکتاتور داریم و رابطه ی سیاست ورزی مدرن همراه با نقد خویش و دیگری و تحول اساسی و بنیادین مدرن و به شیوه های مختلف مدرن.

این مشکل و گرفتاری در «فانتسم» مشترک را ما در نهایت در این نوشته و ساختار این نوشته ی خوب و روشنگرانه نیز هنوز می بینیم ، این که او با دیدن و بیان خطاها یا اشتباهات تراژیک دیگری و مجاهدین و رجوی و اینکه چگونه آنچیزی بازتولید شده است که می خواست با آن بجنگد، همزمان حاضر نیست با خطا و دروغ و اشتباه تراژیک خویش روبرو شود و اینکه او به سان قهرمانی حسابگر و تقیه کننده در عرض بیست سال کمتر چیز شفاف و صریحی درباره ی این همه مسائل گفت که می دانست و به این خاطر نیز متن دو دارای دو بخش است. یک بخش عمده ی نمادین و مدرن که حال به نقد شفاف سازمان و پدر می پردازد، از او می گذرد و بخش دوم «خیالی» که می خواهد حال به سان پسری دلسوز در برابر پدر و یاران قدیمی آینه ایی بگذارد. اما در این نقش دوم و خیالی او دیگربار به سان «قهرمان افشاگر و دلسوز برای سازمان مورد علاقه اش» بر سکوی تاریخ می رود و شروع به دیدن و بیان فاجعه ها می کند. اما از یاد می برد و به آن اشاره نمی کند که چرا این حرفها را با اینکه به شکل دیگر بسیاری قبل از او زدند، اما او نیز خیلی کم از آنها طرفداری کرد یا تقیه کرد. یا اینکه چرا دقیقا در آنموقع که این فجایع یا خطاها صورت گرفت و او در خارج از کشور در محیط امن بود و حاضر به بیانش نبود، پس شریک و مسئول نمادین در تولید این خطاها بوده است. پس بهتر است یکبار هم شده دست از این دروغ قهرمان و بر سکوی تاریخ ایستادن بردارد و در عین دیدن و بیان خوب فاجعه ی دیگری، به تقیه و حسابگری و فرارش از مسئولیت مدرنش بنگرد و آن را به ما به عنوان یک علاقه ی بزرگ و سکوت دوستانه و فردوسی وار به خویش و به ما نفروشد. لااقل با خویش نیز صادق باشد تا در این مسیر خودش نیز تحولی بهتر یابد و هر چه بیشتر در تحول مدرنش پیش رود. زیرا دیگری همان فرد است. زیرا ما نمی توانیم به دیگری بنگریم، بدون اینکه به خویش نیز بنگریم. زیرا با این توانایی دیدار با دروغ و فانتسم خویش، آنموقع مصداقی می تواند بهتر از این فانتسم و برای همیشه رهایی یابد و مدرنتر شود و ما از قدرتش بیشتر استفاده بکنیم. زیرا دقیقا چون مصداقی حاضر به قبول انتقاد برحق من و یا امثال من در این زمینه به او نبود، حال مجبور بوده و هست که باز هم به گونه ای آن را تکرار بکند. زیرا «بحران و حقیقت سرکوب شده» بازمی گردد، چه در عرصه ی فردی یا جمعی و سازمانی. همانطور که با چنین گذار و تحول نوینی سازمان مجاهدین نیز می تواند هر چه بیشتر به آنچه تبدیل شود که می طلبد و می گوید، یعنی به سازمان مدرن و خواهان تحول مدرن . شاید آنموقع هم برای او و هم مجاهدین راحتتر باشد که به همه اعلام بکند که آیا رجوی واقعا زنده است و اینکه چرا حتی هراس از بیان مرگ احتمالیش وجود دارد . یا دلیل مدرن این «غیبت کبرایش» و اعلامیه فرستادن پنهانی و مداوم او چیست، بویژه که حالا حتی دیگر از لیست تروریستی بیرون آمده اند. بتوانند به خطایشان اذعان بکنند که وقتی قبول کردی سازمان مدرنی، پس نمی توانی در برابر هر انتقادی سریع مهر مزدور به دیگری بزنی، زیرا ساختار و سازمان مدرن می تواند متفاوت و با گرایشات چپ یا راست و میانه باشد اما نمی تواند به اصول محوری و مشترک مدرنیت مانند رواداری و چالش و انتقاد و تحول مداوم و رهایی از جنگ خیر/شری وفادار نباشد . زیرا نتیجه ی چنین حرکات «خیر/شری» و تمامیت خواهانه این است که سرانجام همین اتفاق می افتد که دارد می افتد. یعنی حتی کسانی مثل ایرج مصداقی و دیگران نیز حس می کنند که وقت است شفاف شد و اینکه دیگر نمی شود انکار یا تلطیف کرد، دوپهلو و محافظاکارانه سخن گفت و به تو پشت می کنند. زیرا ریزش هواداران و رو شدن مشکلات در چنین ساختارهای تمامیت خواهی اجتناب ناپذیر است و نمی توان با ایجاد ساختاری عمدتا خودشیفتگانه و سنتی چون «مسعود و مریم مقدس و غیر قابل انتقاد» در بالای هرم و در زیرش «تصویر اشرف مبارز و مظلوم به سان کانون تاکتیکی و استراتژیک» و سامان دادن هواداران و هر تاکتیک و استراتژی بدور این هرم و کعبه ی محوری، یک ساختار مدرن و سازمان مدرن را ایجاد کرد و پرورش داد. بنابراین با چنین ساختاری عمدتا خیالی و نارسیستی و مرید/مرادی مجبوری مرتب خطاهای مختلف شناختی و سیاسی بکنی و حفظ اشرف یا لیبرتی برایت مهمتر از حفظ جان افرادت و دگردیسی به سازمان سیاسی مدرن باشد. زیرا می ترسی که با شکست این ساختار احساسی مرید/مرادی و ظالم/مظلومی بدور اشرف نیروهایت و حق الترناتیو بودن نظامیت را از دست بدهی و بناچار مرتب بحرانی نو و بهایی برای این خطاها بپردازی و نتوانی قدرتهایت و تواناییهایت را هر چه گسترش یابی و دگردیسی یابی . مجبوری حال اگر می خواهی هر چه بیشتر به یک آلترناتیو مدرن برای مردم کشورت یا برای کشورهای مدرن تبدیل شوی، بها بپردازی و تغییر بکنی. یا مرتب در این خیال باشی که شاید سرانجام ایران به لیبی و سوریه تبدیل شود و ارزش این نیروی نظامیت معلوم شود و بتوانی رهبری به خیال خودت برحقت را حاکم سازی. اما مجبوری مرتب برای حفظ و ایجاد این وهم و خیال بهای جانی و مالی و مدرن بپردازی، امتیاز بدهی. همانطور که مصداقی باید سرانجام یاد بگیرد که آنچه در دیگری و آینه می بیند، در عین حال دربرگیرنده ی تصویر و نقش خویش نیز هست و باید آن را ببیند اگر می خواهد هر چه بیشتر به نقش مدرن خویش عمل بکند. یا سرانجام مشخص شود که ایا این یک نامه برای «مُرده ای» است که بدون جواب می ماند و یا با فحش هواداران پرشور امام و رهبر غایبشان روبرو می شود و یا ما شاهد آمدن آقای رجوی و دیگر رهبران مجاهدین به روی صحنه، بازکردن دیالوگ و چالش و برخورد به این انتقادات به عنوان یک سیاستمدار مدرن خواهیم بود. زیرا دقیقا چون این تحولات مدرن ضروری و اجتناب ناپذیر هستند.

ازینرو دوستان بایستی این نامه ی سرگشاده ی مصداقی را دوبار بخوانند. یکبار به شیوه ی آنچه مصداقی درباره ی رجوی و مجاهدین بر ما آشکار می سازد و بار دوم به این شیوه که این کتاب و اعترافات نهایی و حالت آنها درباره ی مصداقی چه می گوید و چه چیزهای مهمی را درباره ی او بر ما و بر خودش آشکار می سازد. زیرا ما همیشه در همان لحظه که می نویسیم و می نگریم، نگریسته می شویم و خودمان را آشکار و فاش می سازیم، در یک بازی و تحول بی پایان. از این قاعده این نوشته و من نیز طبیعتا و خوشبختانه مستثنی نیست. همانطور که این دوبار خواندن برای مصداقی نیز لازم است تا سرانجام حال جواب نامه اش را بگیرد، زیرا بقول لکان «گوینده ی نامه جواب خویش را بشکل معکوس از دیگری می گیرد». یعنی آقای مصداقی حال جوابش را می تواند بگیرد و اینکه «تو که می گویی و می بینی، پس بیشتر تغییر بکن و از این معضلات مشترکت با دیگری، با رجوی و مجاهدین هر چه بیشتر بگذر.» تا هم سازمان مجاهدین در مسیر این چالشهای ضروری هر چه بیشتر تغییرات بنیادین بیابد و هم مصداقی در نهایت در کنار تغییرات نمادین و درستی که می طلبد، بدنبال «دعوت دلسوزانه پدر رجوی به تغییر» نباشد، بلکه خواهان «تغییر ساختارها» باشد و اینکه چرا برای چنین تغییری چه رجوی یا مریم رجوی و چه اعضا و یا نقادان مجاهدین بایستی کمی جایشان را تغییر بدهند و تن به ساختارهای مدرن و چالش مدرن هر چه بیشتر بدهند تا مصداقی در نهایت در این نامه در کنار نمایش قوی ساختارهای استالینی در سازمان مجاهدین، اما در نهایت باز هم دچار این خیال و وهم نباشد که بمانند بخش پایانی و «آخرین سخن» به رجوی هشدار بدهد که اگر تغییر ندهی احتمالا «خروشچفی» می آید و ناخودآگاه یا آگاهانه بخواهد با این نوشته زمینه ساز حضور این خروشچف یا نرمش نهایی پدر و تغییر راه باشد. زیرا دقیقا با تصاویری که او به ما نشان می دهد، می بینیم که مشکل سازمان مجاهدین با آمدن خروشچفی یا نقادی خروشچف گونه حل نمی شود، بلکه حداقل «گورباچفی» لازم است و مهمتر از همه تغییرات بنیادین و مدرن در «ساختارهای سازمان»، چه در ساختارهای تشکیلاتی، روابط بینافردی و بیناتشکیلاتی و با گروهها و نیروهای مدرن دیگر لازم است. عبور از این ساختار درونی و برونی تمامیت خواه، قهرمان گرایانه مجاهدین بدور «مسعود و مریم مقدس» و «اشرف و لیبرتی مظلوم و قهرمان» لازم است. تنها با پذیرش چنین تحول عمیقتر و نهایی است که سرانجام این نامه ی سرگشاده هر چه بیشتر از آخرین وهمها و قهرمانگراییهای خویش نیز عبور می کند، به متون دیگر و انتقادات دیگر پیوند می خورد و به سان «نقد نمادین مدرن» و درباره یک سازمان مدرن ایرانی از این سازمان می طلبد که به آن تبدیل شود که می گوید. آنگاه نیز چنین نامه ی سرگشاده ای هم بهتر به رشد چالشها کمک می کند و هم مصداقی بشخصه از آخرین نمادها و وهم های قهرمان بودنش چه در نگارشش و یا در این نامه رهایی می یابد و در برابر انتقادات به خویش نیز کمتر دچار خشم مشابه می شود. زیرا مدرن شدن برای یکایک ما همین است که بدانیم چه به عنوان رهبر یا سازمان، چه به عنوان نقاد یا خواننده، همیشه «یکجای متن و نگاه و رفتارمان می لنگد» و نیاز به دیگری برای تغییر و تحول داریم. نیاز به تحول مداوم داریم و این ساختار بنیادین مدرن نفی بنیادین هر گونه ساختار قهرمانانه، مرید/مرادی و ظالم/مظلومی است. نافی این است که بتوانیم با خودمان و با دیگری و یا با نقشمان به عنوان رهبر سازمان یکی و یگانه شویم، خدا شویم. زیر مسعود، مسعود نیست. زیرا مسعود و مریم بودن یا رهبر بودن، یک نقش موقتی و دارای مرز و محدودیت است و آنجا که مسعود یا مریم رجوی با نقش رهبری خویش یکی و یگانه شود، چیزی جز دیکتاتوری نمی تواند بوجود آید. همان مشکلی که ما با حالات سلطانی و تمامیت خواه در کشورمان و دیکتاتور مداوم از زمان مشروطه تا حال داریم. زیرا هرکی خیال می کند که او همان کوروش یا نماینده برحق خدا و اسلام یا رهبر نهایی است. ازینرو در نهایت مجبورند دارای ساختارهای تشکیلاتی و روانشناختی مشابه ایی شوند و بطرز تراژیکی شکست خویش و بازتولید سنت و پدر را بیافرینند. همانطور که راوی بوف کور مرتب در نهایت با این قتلها به «پدر خنزرپنزری» تبدیل می شود و خنده ی خشک سنت تکرار می شود و اجبار به تکرار هولناک. یعنی این سازمانها و تحولات مدرن مجبورند مرتب مثل ادیپ و بوف هدایت «کور شوند» و کور بکنند. همانطور که قبول تحول و ساختار مدرن به معنای آن است که این ساختار مدرن فردی یا سازمانی مرتب محکوم به تحول و تغییر بنا به شرایط و ضرورتهاست. با چنین گذار نهایی و در نهایت همیشه ناکامل است که آنموقع نامه ی مصداقی هم به دست رجوی و سازمان مجاهدین بهتر می رسد و هم به خود مصداقی. زیرا نامه ایی پارادوکس و همراه با علاقه/نقد به دیگری است. همان دیگری که در نهایت فرد است. زیرا فرد، دیگری است.

پانویس: این لینک مطلب گسترده ی آقای مصداقی است که البته نگاهی کلی به آن انداختم و تکه هایی از آنرا خواندم و قصدم نقد کامل این کتاب و محتوایش نیست بلکه ساختارش و حالتش بود. زیرا نامه ی سرگشاده مصداقی نزدیک به دویست و چهل صحفه است و در پایان این متن اولیه لینکش هست. بقیه ی نقد دقیق نامه ی او را و اینکه در کجای متن این مباحث مورد نقد بالا به شیوه های مختلف تکرار می شود یا نمی شود، یا انتقادها و یا تشویقهای دیگر متنش را به عهده ی خوانندگان و نقادان دیگر می گذارم.

http://news.gooya.com/politics/archives/2013/05/159361.php

ادبیات: