جمعه, 03 آذر 1396

آخرین بروز رسانی: 11:21:59 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: دیدگاه ها سایرگروه ها در پاسخ به گناه ایدئولوژیک بودن رجوی. درباره رجوی نمی توان به صرف ایدئولوژیک بودن او را مورد نقد قرار داد

در پاسخ به گناه ایدئولوژیک بودن رجوی. درباره رجوی نمی توان به صرف ایدئولوژیک بودن او را مورد نقد قرار داد

rajavi  - arme shkaste

در مورد استالین نیز کم و بیش این قاعده تعمیم پذیر است. نتیجه اینکه کمتر پژوهشی می توان یافت که با صراحت و تاکید رفتارهای اینچنین را از منظر کنش مندی ایدئولوژیک تئوریزه و توجیه کنند. چنانچه خروشچف در نقدهایی که بعد از مرگ استالین بر او می کرد بر این جنبه های شخصیتی و روانی تاکید اساسی داشت.

 

بهار ایرانی، مجاهدین دبلیو اس

لینک به منبع

نقد غیر منتظره ایرج مصداقی به رهبری سازمان مجاهدین و آرزوی نو شدن برای رجوی و متعاقب آن یادداشت علی ناظر و طرح این سوال کلیدی که آیا چنین آرزویی لزوما به معنی پتانسیل رجوی برای نو شدن است یا اهداف دیگری را جستجو می کند، موضوع این یادداشت است. آقای ناظر در یادداشت شان روی نکته ظریفی انگشت می گذارند و آن خصلت ایدئولوژیک بودن رجوی است؛ به یک معنی می توان نتیجه گرفت آقای ناظر تمامی کنش های آقای رجوی را متاثر از الزامات و کنش های ایدئولوژیکی می دانند! این نظرگاه می تواند غیر مستقیم رجوی را از جهات بسیاری تبرئه و هم بر این معنی دلالت داشته باشد که تبعات جزمیت های اینچنین در مقایسه با خیانت های آشکار و گناهان معمول به مراتب فاجعه آمیزتر و مهلک تر باشد. این البته نتیجه گیری معقول و منطقی؛ مشروط به این است که این کنش ها خالصانه و واقعا تحت تاثیر فاکتور ایدئولوژی شکل بگیرند.

واقعیت این است که در اینجا نقش و تاثیر خصلت های فردی از جمله قدرت پرستی، کیش شخصیت و مابقی فاکتورهای شخصیتی از جمله کینه توزی و حس انتقامجویی و همچنین نقش انگیزه های روانی و شخصیتی نادیده گرفته می شود. در واقعیت امر هم وقتی شخصیت های مستبد – ایدئولوژیک تاریخی مثل استالین و هیتلر و مائو و … را آنالیز می کنیم، وجهی از کنش های آنها پیش از اینکه ایدئولوژیک باشند، فرآیندی از خصلت های فردی – ژنی و زیست محیطی و حتی در اشل بزرگ تر مولود چالش های تاریخی و حقارت های از این دست است، هیتلر می تواند نمونه قابل تاملی از چنین فرآیندی باشد. در مورد استالین نیز کم و بیش این قاعده تعمیم پذیر است. نتیجه اینکه کمتر پژوهشی می توان یافت که با صراحت و تاکید رفتارهای اینچنین را از منظر کنش مندی ایدئولوژیک تئوریزه و توجیه کنند. چنانچه خروشچف در نقدهایی که بعد از مرگ استالین بر او می کرد بر این جنبه های شخصیتی و روانی تاکید اساسی داشت. این در حالی بود که در زمان تسلط استالین بر حزب بسیاری رفتارهای او را از نظر ایدئولوژیکی و ضرورت های تاریخی در جهت برقراری عدالت و کمونیسم تئوریزه و توجیه می کردند.

یادآوری این نمونه ها از این جهت حائز اهمیت است که توجیه و تئوریزه کردن عملکرد رجوی به ایدئولوژیک بودن خواسته یا ناخواسته می تواند به این ذهنیت دامن بزند که آنچه او کرده تنها نتیجه الزامات ایدئولوژیکی و پای بندی به اصول بوده است. از این منظر به نوعی نقد به رجوی به عنوان یک شخصیت حقیقی چندان موضوعیت نخواهد داشت. و همه کاسه کوزه ها بر سر ایدئولوژی شکسته خواهد شد؛ و این به معنی نادیده گرفتن فردیت او خواهد بود. اگر به مسئله از این منظر نگاه کنیم به استناد برخی آموزه های دینی در موضوع تکلیف و استنباطات فردی شارحین از منابع دینی که به نوعی اشتباهات آنها را مصداق تکلیف و عمل خیر تلقی می کنند، رجوی نیز می تواند مشمول این قاعده شود؛ همچنانکه اگر پای محاسبات نیز در میان باشد باید اذعان کنیم بسیاری از جمله استالین در کنار اشتباهات و جنایاتی که مرتکب شدند، به میزانی برای توده ها مفید هم بوده اند. می خواهم یادآور شوم صرف تاکید روی خصلت ایدئولوژیک بودن آدم هایی مثل رجوی و استالین به نوعی می تواند راه بر تبرئه فردیت آنها باز کند و تمامی گناهان شان را به پای ایدئولوژی آنها بگذارد! چه بسا چنین نگرشی در نهایت رجوی را نیز همچون هزاران هوادار و شیفته او در جایگاه یک قربانی و فراتر به عنوان انسانی قابل ترحم توجیه کند. در اینکه عنصر ایدئولوژی در شکل گیری شخصیت هایی اینچنین نقش دارند نمی توان تردید کرد؛ همچنانکه همین ایدئولوژی و الزامات و نتایج آن در شکل یافتن و تربیت کسانی مثل گاندی، همچنانکه خصلت های فردی در شکل گیری ماکیاولیسم به مثابه ابزار و مکانیزمی برای کسب و حفظ قدرت برای ایدئولوژی ها که چتری شده برای توجیه بسیاری بی اخلاقی ها و با بهانه ایدئولوژیک بودن. چنانچه می بینیم رجوی در اشل کوچکی از بسیاری آموزه های ماکیاول برای رسیدن به اهدافی که به زعم ما توجیه ایدئولوژیکی می شوند در دستگاه خود استفاده می کند. همچنانکه از بسیاری آموزه های استالینی و هیتلری که به زعم ما ماهیتی ایدئولوژیکی دارند.

واقعیت امر این است که امروز در نقد و تبارشناسی نازیسم و استالینیسم پیش از اینکه به تبیین انگیزه های ایدئولوژیکی اهتمام شود، به تبیین فردیت آنها و بازشناخت روانی و خصلت فردی آنها توجه می شود. این که در واقعیت امر علت چنین پدیده هایی صرفا محصول ایدئولوژی هستند یا پیچیدگی های شناخته و ناشناخته آدمی، می تواند موضوع بحث باشد. اما همچنانکه امروز وجدان بشری به دلیل ایدئولوژیک بودن کسانی مثل هیتلر و استالین قادر به تبرئه آنها از جنایات شان نیست، درباره رجوی نیز نمی توان به صرف ایدئولوژیک بودن او را مورد نقد قرار داد؛ مضاف بر اینکه تناقضات بسیاری بر این حقیقت صحه می گذارند که او پیش از اینکه به ایدئولوژی و اصول التزام داشته باشد، به حفظ و توجیه موقعیت فردی خود التزام دارد و سخن آخر این که نو شدن چنین فردی پیش از اینکه به نوشدن نگاه و برداشت و فهم او از ایدئولوژی و جهان و مسئولیت معطوف باشد، به دگردیسی لاممکن در بدیهیات نیازمند است. در تاریخ بوده اند بسیاری که از منظر وظایف و مسئولیت های انسانی که بر خود تکلیف می دانسته کم و بیش دچار شبهات و توهماتی از جنس آنچه آقای ناظر و ایرج مصداقی مبتلا شده اند، اما متوقف نشده و با تشخیص و مرزبندی میان کنش ایدئولوژیک و فردی با شجاعت از این برزخ عبور و بلادرنگ تکلیف و مسیر خود را روشن کرده اند. از میان آنها مانس اشپریر از مشهورترین آنها است که بعد از خیانت ها و جنایت های استالین با شهامت خطاب به دوستان و همفکران سابق اش نوشت:

“خیانت استالین به جنبش ضدفاشیسم، من و بسیاری دیگر را برای همیشه از آخرین رشته اعتباری که هنوز ما را به کمونیسم انحطاط یافته مقید کرده بود رهانید. به یمن خیانت مذکور ما از تاریخ ۲۴ اوت ۱۹۳۶ بکلی از قید تاثیر آن نجات یافته ایم و اکنون می توانیم با بیغرضی و عینیت تمام، چون یک پژوهشگر میکرب شناس به آن بنگریم.” نقد و تحلیل جباریت. مانس اشپریر.

این اظهارات پیش از این که اهمیت اسنادی داشته باشد، از جهت تاکید اشپریر روی بازشناسی پدیده استالینیسم به مثابه یک میکرب قابل سرایت به همه جنبش های بظاهر عدالت خواه و ضدفاشیست حائز اهمیت است.