جمعه, 03 آذر 1396

آخرین بروز رسانی: 11:21:59 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: دیدگاه ها سایرگروه ها انتقادهایی از حضرت «سر»:ارزیابیهایی غلط،خشم و توّهم و حرفهای بی پشتوانه

انتقادهایی از حضرت «سر»:ارزیابیهایی غلط،خشم و توّهم و حرفهای بی پشتوانه

rajavi-  habosh

 

… چنان عمل می کرد و رجز می خواند که گویی دولت عراق «هیچ غلطی نمی تواند بکند» و دائم برای رژیم شیعه دست پروده رژیم رجز می خواند و اخطار های آن را برای تخلیه اشرف و ترک عراق نه تنها «خوابهای پنبه دانه ای» می نامید، بلکه در اقدامی که با حداقل آگاهی از مسائل سیاسی هم نامعقول بودن و مسخره گی آن را می شد تشخیص داد و از آن اجنتاب کرد، رژه نظامی …

ایرج شکری، وبلاگ درفش،

لینک به منبع

قسمت اول

در واکنشهای خشمگینانه اعضا یا هوادران سازمان مجاهدین که در مواردی همراه با هتاکی به منتقدان سیاستهای رهبری سازمان به ویژه مساله ماندن در عراق بود( و نیز در واکنش به اقدام ارزنده آقای ایرج مصداقی در نقد مفصلی که تحت عنوان «گزاش ۹۲ نامه سرگشاده به مسعود رجوی» انتشار یافته)، آنها عنوان کرده اند که هدف منتقدان،«جدا کردن سر از تنه» است که منظورشان جدا کردن بدنه سازمان از رهبری سازمان و به این ترتیب به دم تیغ راندن اوست. من قبلا در مطلبی با عنوان «تکبّر بلاهت آور و بلاهت ویرانگر» یاد آور شده بودم که روشن است که سیاست و خط را رهبری تعیین می کند و بنابراین وقتی تحلیل ها و خط و سیاست و تصمیمات مورد نقد قرار می گیرد، روشن است که رهبری و «مدیریت» است که زیر سوال میرود و گفته بودم که مطلبی در انتقاد به خط و تحلیل های رهبری یا «حضرت سر» خواهم نوشت. در نوشتار حاضر تنها مورادی از عملکرد و خط و اظهارات رهبری مربوط به سالهای اخیر را مورد توجه قرار گرفته است و بیشتر نکاتی از عملکرد مسعود رجوی در این نوشته مورد توجه قرار گرفته است در چند سال گذشته و از زمان انتشار اول پیام بعد از سه سال غیبت جناب مسعود رجوی(در مقاله نگاهی به پیامی و بعضی گفتنیها در ژانویه ۲۰۰۷) در مقاله های مختلف قرار گرفته است، اما این مطلب برای شیر فهم کردن کسانی است، یا نمی فهمند چرا «سر» را باید تکان داد تا بیدار شود(همان سری که خط و سیاست تعین می کند با سخنرانیهای طولانی تلاش می کند اقدامات خود را توجبه کند) و یا می فهمند و اما بر اساس «احساس وظیفه» یی که دارند یا «احساس کناه» به خاطر «بریدگی»، و یا خود نمایی به صحنه می آیند به منتقد پرخاش می کنند و برچسب می زنند. به هرکسی که می خواهد این تصور و این باور را بما بقبولاند که مثلا اشرفیها در مرداد ۸۸ خودشان تصمیم گرفتند بروند جلو لودرها و خودروها بخوابند تا مانع ورود نیروهای عراقی به اشرف و استقرار پاسگاه در آنجا بشوند، یا اینکه خودشان تصمیم گرفتند که در ۱۹ فروردین ۹۰ ب به نیروهای درنده مالکی «بیابیا بگویند»، مخصوصا آنهایی که نه هیچوقت پایشان به اشرف رسیده است و نه اصلا درکی از چگونگی تصمیم گیری و گردش کار در سازمان سیاسی – نظامی مثل مجاهدین دارند، که در موقعیت بسیار حساسی در عراق قرار دارد و تصمیماتش در عراق، واکنش دولتهای خارجی و سازمان ملل را در پی خواهد داشت، تنها باید گفت و می گوئیم رویتان کم و گورتان را گم کنید. باز هم باید یاد آور شد که در سازمانی مثل سازمان مجاهدین خلق که دفترسیاسی آن همرا با انقلاب ایدئولوژیک برچیده شد و تبدیل شد به «هیات اجرایی»، رسما روش کار این است و در نامه های بیعت بعد از انقلاب ایدئولوژیک به صراحت روشن است که بقیه مجری اوامر مراد و رهبر هستند و اصلا جوهر انقلاب ایدئولوژیک این بود که سرسپردگی تا بذل جان – که مجاهدین از بعد از سی خرداد هیچ در آن فروگذار نکرده بودند- کافی نیست و باید این سرسپردکی تا حد دست کشیدن از همسر و ازدواج او با رهبر «برای پیشبرد امر خطیر رهبری انقلاب» باشد(اگر چه الگو برداری از آن ازدواج پیامبر گونه و فراتر از حماسه ممنوع اعلام شد!) و همه با نوشتن «بیعت» کتبی که در آن خود را در برابر رهبر تحقیر می کردند، تعهد می کردند که در همه حال در رکاب رهبر و اطاعت بدون چون چرا از اوامر خواهند بود. رهبر بعد از انقلاب ایدئولوژیک در مورد تصمیماتش فقط در برابر خدا پاسخگوشد. بنابر این اگر چه «اجرا کنندگان و بدنه» هم «مبّرا از مسئولیت» نیستند، اما روشن است که این «سر» و رهبری است که باید پاسخگوی تصمیمات غلط و روشهای غلط باشد و این گناه کبیره و نابخشودنی نیست که کسی انتقاداتی به عملکرد رهبر بکند که تا بحال به جز برچسب زنی و توهین، پاسخ و توضیحی از او تشکیلاتش در باره انتقادات شنیده نشده است. ما را به رژیم می چسبانید به چسبانید، به جهنم یا به هرچیز دیگر. اگر ایرج مصداقی و اسماعیل وفا یغمایی و عاطفه اقبال و ایرج شکری با همه انزجاری که از رژیم دارند، با رژیم همسو هستند و رژیم را به گروهی که آن همه قربانی داده و دربدری کشیده که خود اینان هم سالهایی از عمرشان را در کنار و همراه آن بوده اند ترجیح می دهند، پس باید گفت که مفلوک تر از رهبران آن گروه در بین اوپوزیسیون رژیم آخوندی، گروهی نیست و مدعیان «تنها آلترناتیو» بودن، خشت بر آب می زنند و ول معطلند. این را البته برچسب زنان متکّبر و نادان نمی فهمند. اما واقعیت این است که رهبری مجاهدین در رویای انحصار قدرت، با اتخاذ روش غلط و مصیبت بارِ واقعیت گریزی و استراتژی «خفه کردن هر صدای انتقادی در نطفه» با توپخانه تبلیغاتی بی همانندی که قبل از انترنت داشت، و قرار گرفتن در دژ و برج و بارویی دست نیافتنی، چهره یی عبوس و پرخاشگر و نابردبار از خود ارائه کرد که ایزولاسیون و انزوای کنونی و عدم حضور سیاسی و نفوذشان در جامعه ایران حاصل آن است. حقیقتی که در رویدادهای بعد از انتخابات سال ۸۸ به روشنی برای هر ناظر سیاسی و مطبوعاتی عیان گشت و رهبری مجاهدین هرچقدر هم که بخواهد خود را به کوچه علی چپ بزند، این واقعیت را نمی تواند تغییر بدهد که اهل معامله (دولتها) که دنبال حفظ منافع خود هستند، به دقت و از طریق سفارتخانه ها یا ارتباطات مختلفی که دارند(از جمله شرکتهای تجارتی) اطلاعات را در محل و «برای ماده کردن» در تصمیم گیری های خود جمع آوری و رویدادها را از نزدیک دنبال می کنند و نه از طریق این یا آن مقاله پناهنده خارج کشوری و یا ادعاهای این یا آن گروه اوپوزیسیون. رفتار دولت آمریکا با مجاهدین و وضع کنونی آنها در عراق هم ناشی از همین امر است. انتقادات ما؛ اولا حق ماست که در مورد هر گروهی یا فردی که نظری در مورد مسائل ایران ارائه می دهد یا در مورد اقدامات گروهی مثل سازمان مجاهدین که مدعی است برنامه ای برای سرنگونی رژیم و تشکیل دولت موقت برای گذار به دمکراسی دارد، نظر بدهیم و انتقاد بکنیم یا تایید بکنیم. در ثانی این انتقادها نه برای خوشایند یا بدآیند این یا آن بلکه به عنوان ارائه نظرات خودمان به افکار عمومی و در میان گذاشتن آن با مردم خودمان است. حالا اگر کسانی فکر می کنند نه خیر ما چنین حقی نداریم و این کار فراتر از «قد و قواره» ماست، به کوتاهی نظر و بزرگی دماغِ مبارک پر از باد تکّبر و به بزرگی بلاهت خودشان مربوط است.

*********

اوضاع برای مجاهدین مستقر در عراق بحرانی و آینده سخت نگران کننده است. رهبری مجاهدین به خاطر استقرار در عراق در ۲۴ سال گذشته، از رویدادها و حوادثی که در وقوع آن نقشی نداشته ضربه های بسیار سنگینی دریافت کرده است که گاه تشکیلات مجاهدین را تا لبه پرتگاه نابودی پیش برده است. اقدام ابلهانه صدام حسین در اشغال کویت و ضمیمه کردن آن – که یک کشور عضو سازمان ملل بود- به خاک خود و بی اعتنایی به اخطارهایی که برای تخلیه آنکشور داده شد، سبب اقدام بین المللی برای بکارگرفتن نیروی نظامی برای وادار به اطاعت کردن او شد که نتیجه آن بمبارانهای سنگین عراق و نابودی بسیاری از تاسیسات زیر بنایی آن کشور بود و علاوه بر آنها تحریم های اقتصادی ویرانگر هم، گریبان مردم را سالها گرفت که مرگ و میر کودکان از جمله عوارض دردناک آن بود. صدام با حمله به کویت و تحمل عواقب آن، بشدت در برابر رژیم ضعیف شد. از پیامد هایی که قلدرمنشی ابلهانه صدام در ماجرای کویت برای او ببار آورد، یکی هم این بود که بخشی از هواپیماهای جنگی و نیز هواپیماهای مسافربری عراق(که تعداد آنها تا ۱۴۲ فروند هم ذکر شده است که ۱۳۰ فروند هواپیمای جنگی شامل میراژ و میگ(۲۹ و ۲۳ و مدلهای مختلف سوخو و ایلیوشین و ۱۰ فروند هواپیمای مسافر بری شامل بوئینک و ایرباس و فالکون) را برای مصون ماندن در برابر حملات نیروهای ائتلاف به ایران فرستاد که البته دیگر نتوانست از رژیم پس بگیرد. طبعا مجاهدین نیز از همه عوارض اقتصادی آن جنگ و به ویژه اثرات سیاسی نزول موقعیت صدام در برابر رژیم (رژیمی که حدود دو سال پیشتر از آن و در اواخر تیرماه ۶۷ از موضع ضعف ناچار به پذیرش آتش بسی شده بود که خمینی آن را مثل نوشیدن جام زهر و معامله کردن آبرویش با خدا نامیده بود)، زیان دیدند. اثر بلافاصله ماجرای اشغال کویت روی مجاهدین، قفل شدن ارتش آزادیبخش در پشت مرز و تعطیل شدن عملیات آن ارتش بود که قبل از این ماجرا هم با برقراری آتش بس بین رژیم و عراق، نمی توانست دست به عملیات بزند. ارتشی که به ادعای اقای رجوی در توجیه ضرورت عملیات فروغ جاویدن، زائده جنگ ایران و عراق نبود، اما دیدیم که بود. اگر چه جناب فرمانده کل ارتش آزادیبخش هنوز هم فرمانده ارتش آزادیبخش است و حتی به یکانهای آن در داخل کشور – که تابحال اسمی از آنها نبود و کسی اثری از آنها ندیده بود و ندیده است-، فرمان برپا می دهد. معلوم نیست چرا زمانی که مردم «طلسم اختناق» را شکستند و به صورت میلیونی در اعتراض به نتیجه انتخابات به خیابانها آمدند چنین فرمانی صادر نفرمودند. اگرچه در اعتراضات یاد شده، فرمانها و توصیه های دیگری صادر فرمودند و نیز مهرتابان آزادی هم دعوت به تظاهراتی کردند، ولی البته مثل همیشه این ربع قرن گذشته جوابی از سوی مردم به آن داده نشد، چرا چون چنان ارتباطی با مردم ندارند که به آنها را به حرکت در آورند. آقای رجوی در پیامی به مناسبت روزگارگر در اردیبهشت سال ۸۹، در بخشی از پیام که موسوی و کروبی را مورد انتقاد قرار داده بود، به طور ناخودآگاه و بدون این که متوجه مفهوم دیگر جرف خود باشد، این حقیقت را که ایشان نقشی در رهبری حرکتهای مرم ندارد را به زبان آورده است، در این جملات: « به جد مى‌گویم اگر قیامى که از یکسال پیش در جریان انتخابات ریاست جمهورى رژیم آغاز شد از یک هدایت و رهبرى ذیصلاح ملّى و به‌ دور از سازش و تسلیم طلبى و به‌‌دور از آلودگى ارتجاعى به خمینى و ولایت فقیه، برخوردار بود، امروز وضعیت به‌کلى متفاوت بود» و سوال این است که پس جنابعالی چکاره بودید؟ مگر رهبر مقاومت شما نیستید و مگر «مهرتابان آزادی» بانو رجوی «امانت مردم ایران» سپرده شده به شما، برای به عنوان رئیس جمهور آینده نیست؟ ضربه سنگین دیگر، که باز هم رهبری مجاهدین هیچ نقشی در به وجود آمدن زمینه آن نداشت، ماجرای حمله بوش- بلر به عراق به بهانه تولید سلاحهای کشتار جمعی توسط صدام حسین، با هدف سرنگون کردن و نابودی او بود. این یکی که در مارس و آوریل ۲۰۰۳ صورت گرفت، پی آمدهایی بسیار وخیم برای رهبری مجاهدین و کل تشکیلات او داشت که بمباران پایگاههای مجاهدین به قصد کشتار آنها – که خواست علنی و اعلام شده یکی دو مقام رژیم ولایت فقیه هم بود- و بعد خلع سلاح آنها در عراق بود و اکنون با توجه به اظهارات آقای رجوی در مورد توطئه کوبلر با استناد به افشاگریهای بومدرا، به مرحله بسیار نگران کننده یی که هدف آن متلاشی کردن تشکیلات مجاهدین مستقر در عراق است نزدیک می شود. کمی بعد از اشغال عراق، در ژوئن ۲۰۰۳ در فرانسه محل استقرار مجاهدین مورد یورش نیروههای امنیتی و پلیس قرار گرفت و بسیاری از اعضا و هواداران آن از جمله خانم مریم رجوی دستگیر و تحت تعقیب قضایی قرار گرفتند. اتهامات وارده به آنها-هم چنان که محدویت هایی که دولت فرانسه برای دستگیر شدگان برقرار کرده بود-، در جریان رسیدگی قضایی به تدریج برطرف شد. اما در عراق اوضاع روز به روز به زیان مجاهدین پیش رفته و این در حالی است که رهبری مجاهدین که به خاطر پذیرش حفاظت مجاهدین مستقر در اشرف از سوی آمریکا بنا بر کنوانسیون ژنو- ناظر بر مسئولیت نیروی اشغالگر در برابر ساکنان سرزمین های اشغال شده-، چنان عمل می کرد و رجز می خواند که گویی دولت عراق «هیچ غلطی نمی تواند بکند» و دائم برای رژیم شیعه دست پروده رژیم رجز می خواند و اخطار های آن را برای تخلیه اشرف و ترک عراق نه تنها «خوابهای پنبه دانه ای» می نامید، بلکه در اقدامی که با حداقل آگاهی از مسائل سیاسی هم نامعقول بودن و مسخره گی آن را می شد تشخیص داد و از آن اجنتاب کرد، رژه نظامی به راه انداخت و میهمانی برای شیوخ قبایل اطراف منطقه اشرف برپا کرد و سخنرانیهایی با سمت و سوی تهدید رژیم در آنجا می شد و کارهای پرخرج نمایشی برای اظهار وجود و خندیدن به ریش رژیم و همریشهایش در عراق کرد که نتیجه آن واکنش طرف مقابل برای درهم شکستن و پایان دادن به این بازهای بود. اقدام به بستن ورودی اصلی اشرف و کنترل کامل ورود و خروج از اشرف، استقرا بلندگوهای متعدد برای شکنجه روانی اشرافیان، استقرار پاسگاه پلیس در داخل کمپ اشرف، از اقدامات تلافی جویانه و فشار به مجاهدین بود که هیچ حرکتی از سوی آمریکا برای توقف آنها به عمل نیامد. قرارداد امنیتی آمریکا با عراق که امضا شد، مساله تخلیه اشرف و انتقال مجاهدین از عراق در دستور روز دولت مالکی علیه مجاهدین قرار گرفت. نه تمام دوندگی ها و تحصن های طولانی که از اول هم بیهوده و بی ثمر بودن آن معلوم بود و خصوصا تحصن ها با هرچه طولانی تر شدن، به«جزئی از منظره محل» تبدیل می شد و نا محسوس تر می شد، و نه دو رویداد فاجعه آمیز خونین در مرداد ۸۸ (با ۱۲ کشته و ۵۰۰ مجروح و به همراه ۷۰ روز اعتصاب غذا) و ۱۹ فرودین ۹۰ (با ۳۷ کشته و بیش از سیصد نفر زخمی) تاثیری در دولتهای غربی و به ویژه آمریکا برای برداشتن گامی در واداشتن دولت مالکی به صرفنظر کردن از اخراج مجاهدین، نکرد و دولت آمریکا حتی حاضر نشد دوباره حفاظت مجاهدین را تا دریافت پناهندگی آنان و ترک عراق بعهد بیگرد. سرانجام زمان ترک اشرف به مکانی «کمی دورتر و امن تر» فرا رسید. بعد از خلع سلاح و از دست دادن تجیهزات «ارتش» (علاوه بر سلاح انفرادی، بیش از ۲۰۰۰ تانک و زرهی و توپ و نیز هلی کوپترهایش به غنیمت ارتش آمریکا در آمد و روشن است که آمریکا دیناری بابت آنها به مجاهدین نداد و گویا آنها را به همین دولت مالکی تحویل داده است)، حالا اشرف را – که آن همه عنوان به آن داده بودند(از جمله قهرمانشهر، شهر شرف و مرکز استراتژیک انقلاب و…) و شعرها برایش سردوه شده بود و رهبر مجاهدین آن را «سمبل» و کعبه تمام ارزشهای مبارزتی و ایدئولوژیک خودش قرارداده بود و تلاش می کرد آن را به مردم هم الغا کند که البته موفقیتی نداشت، و از اینها گذشته شهری خود کفا بود و دارای تاسیسات شهری مثل تصفیه آب و تولید آب آشامیدنی در بطری و تولید بخشی از نیازها بوده است و گویا تولید برای فروش در بازار عراق هم داشته است- باید به دولت مالکی واگذار بکند، بدون این که نه تکلیف و سرانجام انتقال مجاهدین از عراق روشن شده باشد و نه مساله پرداخت هزینه های ساخت و سازهای مجاهدین در اشرف و نه مساله فروش اموال منقول. انصافا اینها ضربه های سنگینی هستند که می توانند تعادل روحی هر آدمی که عمری را در راه ساختن آنچه که مورد اشاره قرار گرفت گذاشته باشد و حتما رویاهایی برای آینده خود، روی آن بنا کرده و از دستش گرفته شد، بهم بزند. اما مساله اقامت مجاهدین در عراق تنها اگر در امر مبارزه برای سرنگونی رژیم فایده یی داشته باشد(که البته چگونگی ارزیابی آن فایده هم خود بحث دیگری است) منطقی است و حالا که دیگر عراق به جایی تبدیل شده باشد که اقامت در آن برابر است با تنش و درگیری با دولت محلی و پرداخت هزینه سنگین و خونین برای آن، که سرانجامی هم جز شکست قطعی برای مجاهدین در آن متصور نیست، ترک عراق درست ترین تصمیم در جهت ادامه مبارزه با رژیم است و نباید حفظ اشرف به رغم ارزش معنوی و «خاطراتی» که برای رهبری مجاهدین دارد مانع از عمل به آن بشود، اگر چه روشهای کنترل امنیتی و فشار روانی که به مدت طولانی در داخل تشکیلات بکار گرفته شده است، خروج از عراق را به انتخابی نامطلوب و نگران کننده برای شخص رهبر تبدیل می کند. انتخابی که اگر چه اکنون رهبری اکنون ناگزیری آن را پذیرفته است، اما مساله به شکلی در آمده است که گویی این هم، به شکل اطمینان بخشی برای رهبر مجاهدین عملی نیست و به نظر می رسد طرح و هدف از انتقال به لیبرتی که در اصل برای امنیت بیشتر ساکنان اشرف و سرعت در انجام مصاحبه ها و تشکیل پرونده پذیرش بود، برای نگاه داشتن آنان در شرایط شبیه بازداشت و پراکنده کردن تدریجی آنان و ایجاد زمینه های شورش در داخل کمپ و از کنترل در آمدن اوضاع از دست تشکیلات صورت گرفته است. از طرف دیگر عاملی که در پذیرش انتقال از اشرف به لیبرتی روی مجاهدین مؤثر بود، فشار آمریکا روی مجاهدین و مشروط کردن خارج کردن مجاهدین از لیست تروریستی به شرط رفتن به لیبرتی بود. حالا این کار صورت گرفته است. رهبری مجاهدین به ویژه سرکار خانم مریم رجوی «رئیس جمهور برگزیده مقاومت» بسیار روی بازدارندگیِ در لیست سیاه قرار دادن مجاهدین توسط آمریکا تاکید داشتند و نگارنده این سوال در نوشته هایم مطرح کرده بودم که با خروج از لیست تروریستی چه کاری می خواهید بکنید که الان نمی توانید بکنید؟ چون تا آنجا که به کارهایی مثل برگزاری تجمع و تظاهرات مربوط می شد، که انجام می شد. بستن حسابهای بانکی هم اگر چه حتما برای مجاهدین مشکلاتی ایجاد می کرد، ولی مجاهدین به هر حال توانسته بودند آن را دور بزنند. می ماند عملیات و فعالیت در داخل کشور. اینجا دیگر در اختیار آمریکا نبود. رهبری مجاهدین اگر واقعا «چیزی در چنته» و توانایی اجرای طرحی انقلابی را داشت نباید آن را این همه سال متوقف می کرد. باید آن را رو می کرد و از همان برای بهم زدن اوضاع در داخل و نشان دادن توانایی بهم زدن «میز» های چیده شده، و افزایش وزن سیاسی خود سود می برد. به علاوه نمی شود ادعای انقلابی بودن و انقلاب به راه انداختن کرد، و در عین حال منتظر چراغ سبز آمریکا بود یا ریش و قیچی را در دست آمریکا دید و در گام برداشتن با رعایت احتیاط و نرنجاند آمریکا گام برداشت. حالا ابتکاری که «رهبر مقاومت» بعد از خروج از لیست تروریستی آمریکا بکار گرفته است فرمان «برپا دادن» به یکانها و گروههای «ارتش آزادیبخش» در داخل است و در اینطرف هم دستگاه تبلیغاتی مجاهدین همان اخباری را که قبلا در مورد فعالیت های هوادران مجاهدین و مقاومت در داخل منتشر می کرد(از قبیل شعار نوشتن و چسباندن عکس مریم یا مسعود به دری یا دیواری)، به عنوان فعالیت یکانهای ارتش آزادیبخش منتشرمی کند. من اینجا این سوال را از «رهبر مقاومت» می کنم که نتیجه آن «دوران راهگشایی» برای ارتش آزادیبخش که بعد از بازگشت «مریم» از اروپا به عراق اعلام کردید چه بود. از آن زمان تا حمله آمریکا به عراق و اشغال آن گمانم ۷ سالی گذشت. حتما خاطر مبارکشان هست که من در اجلاس شورا در بغداد که ایشان آن تحلیل را ارائه کرد، بازگشت خانم رجوی به عراق را تصمیم درستی نمی دانستم و بحث ما طولانی هم شد و معتقد بودم که ایشان (مریم)باید در فرانسه میماند و کارهای روابط خارجی و برنامه های ارتباط با ایرانیان پی گرفته می شد. عملیات خمپاره زنی به این یا آن یا مقر حکومتی و نظامی در تهران در دوران آغاز ریاست جمهوری خاتمی که به اسم شهدای سازمان و در گرفتن «انتقام خون» آنان انجام می شد، نتیجه دلگرم کننده یی نداشت و با پیش آمدن یازده سپتامبر و تهدیدات بوش علیه تروریسم، آن عملیات هم متوقف شد(شاید زیر فشار دولت عراق).اکنون باز هم مریم در اروپاست با همه رویدادهایی که گذشته و همگان می دانند، بدون این که آن «راهگشایی» انجام شده باشد و بدون این که برای آنچه از نفرات آن ارتش مانده – که احتمالا بیش از یک سوم آنها باید مجروح و معلول عملیات از ۸۸ به این سو باشند- آینده ای برای بازگشت به تشکیلات نظامی بشود تصور کرد و بدون این که تضمینی برای امنیتشان تا زمان انتقال از عراق وجود داشته باشد و اساسا بدون این که چشم انداز روشنی برای انتقال آنها پیش رو باشد.