یکشنبه, 30 مهر 1396

آخرین بروز رسانی: 09:22:39 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: انتشارات نشریات میلیشیا

میلیشیا

همه دور مجید حلقه زده بودند و دورترها روی صندلی رفته بودند. محمد درست کنار مجید ایستاده بود و ناگهان با تمام نیرو توی گوش مجید داد زد: “پاسدااااااااااار…آشغااااااااااااااال… چی از جون ما میخوایییییییییییییی… هاااااااااا … انگل. چی از جون برادر میخوای هاااااااااااااا؟؟؟ بد کرد از آن لجن بورژوازی نجاتت داد… هااااااااااااااا؟ کثافت چرا زل می زنی به چشم بچه ها؟ بی حیا سرتو بنداز پایین………..”. مجید پیشانیش عرق کرده بود ولی جرات نمی کرد آن را پاک کند. آب دهانش را قورت داد و سرش را پایین انداخت…. کسی منتظر نوبت نبود. هر کس هرچه به ذهنش می رسید در لحظه با تمام توان آن را نعره می زد و مهم نبود که مجید می شنود یا نه. “ارزش” در این نشستها فقط هر چه بلند تر نعره زدن و رگ گردن بیرون زدن بود و مطلقا کلماتی که گفته می شد مهم نبودند …

 

عادل اعظمی،

صفحه فیسبوک آقای اعظمی
https://www.facebook.com/sohrab.asami

داستان میلیشیا ها در سازمان حکایت دردناکی است. کودکانی که در سنین خردسالی از والدینشان جدا شده و به خارج فرستاده شدند و در خانواده های متفاوت با فرهنگ و تربیت متفاوت بزرگ شده اند و در نوجوانی تحت تاثیر تبلیغات سراپا دروغ سازمان و برانگیختن احساسات آنها از قبیل باز پس گرفتن خون پدران و مادرانشان دوباره به جهنم اشرف کشانده شدند و بعد از مدتی دریافتند که آن وعده و وعیدها و آن خواب و خیالها سرابی بیش نبوده و بعد از فروکش کردن تمام آن شعله ها و شورهایی که در آنها برانگیخته بودند، آنها ماندند با عجیب و غریب ترین قوانین تشکیلاتی موجود در عالم. تشکیلاتی که برای هیچ رده سنی کوچکترین ملاحظه و انعطافی قائل نبود و نیست. و آرام آرام میلیشیاها در اوج جوانی و شور و نشاط در خود مردند و پژمرده شدند و از آن طرف وارد مناسباتی شدند که تا خرخره غرق در عقده های جنسی است. مناسباتی که در درون نه تنها از افراد عادی جامعه بلکه از لحاظ توهش جنسی بسیار وحشی تر و عقب افتاده تر از زندانیان در دور افتاده ترین و عقب مانده ترین کشورهای جهان است…

به اعتراف خود افراد در نشستهای غسل، افرادی که با دیدن جفت گیری حشرات غزیزه جنسی آنها تحریک می شود در وضعیت بسیار دردناکی قرار دارند… و در چنین شرایط و محیطی البته که میلیشیاها مورد تهاجم و سوء استفاده های جنسی فراوان قرار گرفتند که داستان مفصل دیگریست …

باری. مجید (نام مستعار) یکی از همین میلیشیاها بود که وسط جمعیت ایستاده بود. نشست دیگش بود. و تقریبا تمام افراد مقر توی سالن جمع بودند. دیگ یعنی نشستی با جمعیتی چند برابر نشستهای معمولی با دست کاملا باز برای هر گونه فحاشی و توهین و تحقیر و سرکوب سوژه مورد نظر که بعضا همراه است با انداختن تف و آب دهان به سرو روی فرد… این یعنی نشست دیگ ! که یکی از خلاقیتهای ! شخص رجوی ست برای له کردن ته مانده غرور و شخصیت و کاراکتر و هویت فردی تک تک افراد… مجید وسط جمعیت ایستاده بود و به افرادی که روی صندلی رفته بوند و تا تمام نیرو روی سرش داد می زدند نگاه می کرد … محسن از هم بلندتر نعره می زد: “آخه کثافت، آشغال… لال … الدنگ … خائن … این چه وضعیتیه که برای خودت درست کردی … پاسدار …”.

همه دور مجید حلقه زده بودند و دورترها روی صندلی رفته بودند. محمد درست کنار مجید ایستاده بود و ناگهان با تمام نیرو توی گوش مجید داد زد: “پاسدااااااااااار…آشغااااااااااااااال… چی از جون ما میخوایییییییییییییی… هاااااااااا … انگل. چی از جون برادر میخوای هاااااااااااااا؟؟؟ بد کرد از آن لجن بورژوازی نجاتت داد… هااااااااااااااا؟ کثافت چرا زل می زنی به چشم بچه ها؟ بی حیا سرتو بنداز پایین………..”. مجید پیشانیش عرق کرده بود ولی جرات نمی کرد آن را پاک کند. آب دهانش را قورت داد و سرش را پایین انداخت…. کسی منتظر نوبت نبود. هر کس هرچه به ذهنش می رسید در لحظه با تمام توان آن را نعره می زد و مهم نبود که مجید می شنود یا نه. “ارزش” در این نشستها فقط هر چه بلند تر نعره زدن و رگ گردن بیرون زدن بود و مطلقا کلماتی که گفته می شد مهم نبودند …

اکبر کمی عقب تر روی صندلی داد می زد: “آهای گوساله، الدنگ، چرا این فاکتو خودت نگفتی؟ ها؟ … چرا خودت نگفتی؟… الاغ. با توام منو نگاه کن …”. صدایش از همه بلند تر بود و بقیه کمی آرام گرفته بودند. اکبر ادامه داد: “وقتی باهات حرف می زنند به چشمهای بچه ها نگاه کن. خودتو نزن به موش کردگی …”

علی کنار دست مجید ایستاده بود و محکم زیر چانه اش زد و گفت: “الاغ نمی شنوی؟ سرتو بالا بگیر و به بچه ها نگاه کن…”. مجید سرش را بلند کرد و رنگش پریده بود و دستانش می لرزید و تلاش می کرد با حرکت انگشتانش لرزش را بپوشاند. نگاهی تند به محمد انداخت که چند لحظه پیش داد زده بود “سرتو بنداز پایین زل نزن به چشم بچه ها”… واقعا نمی دانست باید چه کار کند. سرش را بالا بگیرد یا پایین بیندازد…

اکبر همانطور روی صندلی ادامه داد: ” آخه بزغاله، تو میلیشیایی؟… تو خودتو با میلیشیای سال ۵۷ مقایسه می کنی؟” … اونا افتخار سازمان بودند. تو (—) سازمان هم نیستی … تو ننگ سازمانی …. مثل خوک داری مناسبات پاک سازمانو شخم میزنی … خواب بیشتر هم میخوای؟ الدنگ مسخره کردی …”.

در یکی از انتقادات گویا مجید جایی به شوخی گفته بود خوب اگه من میلیشیا هستم یعنی نیمه وقتم. پس حداقل می تونم نیم ساعت ظهر بیشتر بخوابم …همین … و افسانه، مسئول نشست، هم گفته بود که تو به همه ارزشها و خون تمام میلیشیاها توهین کرده ای!!. و در واقع فرمان تهاجم را صادر کرده بود و این بود که جمعیت گر گرفته بود.

رضا تلاش می کرد جمعیت را آرام کند که خودش حرف بزند. روی صندلی رفته بود و دو دستش را بلند کرده بود: “بچه ها یه لحظه … یه لحظه ساکت بچه ها … من یه سوال دارم ازش. یه لحظه ساکت… جمعیت کمی آرام گرفت … رضا با فریاد ادامه داد: “خوب آشغال … کثافت لعنتی. بگو ببینم تو چند سالته؟ ها؟ چند سالته آشغال؟ چند سالته که اینطور دلقک بازی در میاری؟ ها؟ تو هنوز فکر می کنی بچه ای؟ “.

تعدادی شروع کردن به نعره زدن که وضا دوباره دستش را بلند کرد و گفت: “نه جدا جواب بده چند سالته؟”. علی که کنار مجید بود ضربه دیگری به زیر چانه مجید زد و توی گوشش داد زد: “آشغال نمی شنوی؟ جواب بده. میگه چند سالته؟”.

جمعیت آرام گرفته بود و منتظر جواب بود. رضا داد زد: “ها؟ کر شدی؟ یا لال شدی؟ پاسدار. میگم چند سالته؟”.

مجید هراسان تلاش می کرد تاریخ امروز را بیاد بیاورد و حساب کند چند سالش شده! آخر آنجا جایی بود که تنها چیزی که پشیزی ارزش نداشت سن آدمها و عمر و جوانی آدمها بود و همه تقریبا فراموش کرده بودند چند ساله اند. فکر کردن به سن و سال ضد ارزش بود. مجید همچنان که فکر می کرد و تاریخ را بیاد می آورد ناگهان چهره اش باز شد و لبخندی ملایم تمام پهنای صورتش را گرفت. به نقطه ای نامعلوم در بالای سر نفرات خیره شده بود و لحظاتی گویی آنجا نبود. گویی با خودش حرف می زد. آرام گفت: ۲۲ سال…

جعفر که همیشه آتش بیار معرکه بود روی صندلی پرید و از آن پشت داد زد: “آخه میمنو. به چی می خندی؟ ها؟”. و رو کرد به بچه ها: “دیدین؟ … بچه ها دیدین؟ … داره به ما پوزخند می زنده… آخه بوزینه به چی می خندی؟ ما رو مسخره کردی؟ …”. و رو به جمعیت بلند تر نعره زد که: “آخه بی غیرت ها داره انقلاب خواهرو مسخره می کنه… ارزشها رو مسخره می کنه … “.

و گویی بنزین روی آتیش جمعیت ریخته باشند. یکباره گر گرفت. باز دیگر کسی صدای کسی را نمی شمنید. با دهانهای باز و تقریبا چسبیده به سر و وصورت مجید. با تمام توان نعره می زدند… و به رویش گاهی تف می انداختند …

آن روز گذشت. روز بعد توی کتابخانه مجید را دیدم که گزارش نشست را می نوشت. روی همان میز نشستم. کمی با هم دوست بودیم و گاهی ورزش باهم دو می رفتیم. گفتم: “مجید. راستی یه سوال… دیروز چطور شد وسط آن داد و بیداد و فشار تو یکباره لبخند زدی؟”. گفت: “نه به خدا … قصدی نداشتم…”. کمی فکر کرد و گفت: “راستش میدونی… وقتی گفتند چند سالته و من فکر کردم دیدم درست روز تولدم بود. دیروز روز تولدم بود. یکباره بیاد هدیه و کادو و شیرینی افتاد و جشن تولد که وقتی خارج بودیم می گرفتیم و خاطرات آن روزها … برای یک لحظه دیگه توی نشست نبودم… باور کن همین … من کسی رو مسخره نکردم …”. بعد با لبخند تلخی گفت: “خوب البته کادو و هدیه را هم گرفتم. تفها رو میگم”.

حس می کردم اگر یک کلمه دیگر بگوید بغضش می ترکد. ادامه ندادم… و چقدر خوب بود که گاهی فرصتی بود و فضایی برای گریستن. خیلی سبک می شدیم و اینقدر همیشه “ابری” و “پر” و “بغض کرده” نبودیم.


(تابلوی “امید” اثری از آقای اعظمی)

(کاریکاتورهایی از آقای عادل اعظمی – تلخک)

(برای مشاهده سایز اصلی روی عکس ها کلیک کنید)

(انتخابات)

(فرار)

از همین نویسنده: