جمعه, 26 آبان 1396

آخرین بروز رسانی: 08:50:22 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: مجاهدین حذف فیزیکی قتل های درونی فرقه رجوی – خودکشی و خودسوزی نتیجه مناسبان درونی فرقه رجوی،

قتل های درونی فرقه رجوی – خودکشی و خودسوزی نتیجه مناسبان درونی فرقه رجوی،

ali reza ngash zade
 … من علی رضا نقاش زاده هستم. از وقتی که به یاد می آورم بیشتر عمر خودم را در این فرقه بی رحم گذرانده ام. در طی سالها زندگی در کمپ اشرف شاهد و گواه مسایل زیادی دردرون سازمان بودم. این است که امروز می توانم بسیاری از اتفاقات و مرگ های ناگهانی را که در داخل قرارگاه اشرف افتاده است، مانند قطعات یک مینیاتور کنار هم قرار بدهم. اتفاق اخیر و از دست رفتن …

علی رضا نقاش زاده، وبلاگ نوید رهایی،

لینک به منبع

من علی رضا نقاش زاده هستم. از وقتی که به یاد می آورم بیشتر عمر خودم را در این فرقه بی رحم گذرانده ام. در طی سالها زندگی در کمپ اشرف شاهد و گواه مسایل زیادی دردرون سازمان بودم. این است که امروز می توانم بسیاری از اتفاقات و مرگ های ناگهانی را که در داخل قرارگاه اشرف افتاده است، مانند قطعات یک مینیاتور کنار هم قرار بدهم. اتفاق اخیر و از دست رفتن دوست خوبم احمد رازانی مرا به یاد سلسله قتل هایی که به نام خودکشی توسط سازمان اعلام شدند، می اندازد. این مشاهدات من از اولین روزهای ورود من به فضای سازمان و به عنوان یک کودک در این دنیای مخوف شروع می شود که به اختصار به همان مواردی که خودم شاهد آن بودم می پردازم:

۱- به خاطر می آورم که در زمستان سال ۱۳۶۴ در کردستان عراق ، با هوایی بسیار سرد و برفی در پایگاهی که “ماوت” یا “مقدم” نام داشت. من و چند کودک دیگر که همراه خانواده هایمان به مجاهدین پیوسته بودیم، روزها را به بازی دور از درس و مدرسه میگذراندیم.

در ان زمان بخش جدیدی از ساختمان های ماوت در حال ساخت بود. و ما دائم شاهد تردد مردی مسلحی که با ظرف غذا در دست به پشت ساختمان ناتمام میرفت بودیم که نظر ما رو جلب میکرد.

روزی به بهانه بازی به بخش تازه ساز رفتیم و با کمال تعجب متوجه شدیم که فردی در اتاقی زندانی است. وی که ما رو میشناخت با ما صحبت کرد و من به یاد آوردم که اومدتی قبل با ما در تشکیلات بوده است .ما خیلی زود برگشتیم. روزی دیگر مشاهده کردیم که این بار کاک حسین و کاک حسام با شهروز به سمت اتاق وی رفتند. ما بچه ها هم در اطراف در حال بازی بودیم .

بعدازمدت کوتاهی متوجه شدیم که یک ماشین آمبولانس هم آن طرف دیوار پارک شده است که آمده بود جسدی در پارچه سفید را باخود ببرد و این پایان زندگی آن فردزندانی بنام ” سعید” بود. فردی که بنابگفته خودش اهل مازندران است.

این پایانی از زندگی او و آغازی ازیک تجربه تلخ بود. تجربه ای که بارها تکرار شد.

۲- مشاهده تسلسل خشونت و تسویه های درون سازمانی باز هم برایم تکرار شد و اینبار سرنوشت عموی دوستانم را در بر گرفت.

رضا و عباس دو پسرعمو بودند که پدر و مادر نداشتند و ما با هم همبازی بودیم.عموی آنها راننده ماشین پیک سازمان بود. هر بار که وی به پایگاه ما می امد، سلاحی به کمر داشت که نشان میداد از فرماندهان می باشد اسم وی جواد بود.

سال ها گذشت. ۱۴ ساله بودم که به همراه دوستان دیگرم باید در اشرف کار میکردیم. به ما گفته شد که برق ساختمانی مشکل دارد. با رضا که مسئول ما بود روانه آنجا شدیم .در نزدیکی ساختمان که روبروی بیمارستان اشرف بود متوجه شدیم که خبری است.

باز هم آمبولانس و باز هم جسدی دیگر، این بار عموی عباس و رضا بود که درون آمبولانس گذاشته میشد.

۳- مرگی دیگر و مرور خاطرات

باشنیدن خبر مرگ احمدرازانی و به یاد مرگ های دیگر ساعتی را در خیابان های سرد محل اقامتم گذراندم.

می خواهم بنویسم شاید که دیگران هم به یاد بیاورند.و زنده نگاه داشتن این خاطرات سندی است که جنایات سازمان را نشان میدهد.

هنوز در مدرسه بودم که صحبت از کشته شدن پدر و مادر خیلی از بچه ها در جنگ با حکومت ایران پیش میامد.

یکی یکی اسامی را میگفتیم تا اینکه یکی گفت زهیر هم مادرش شهید شده .

سارا که از ما بزرگ تر بود گفت نه اون که شهید نشده تو ترکیه خودشو کشت.

یکی دیگراز بچه ها سئوال کرد چرا؟

من فقط گوش میدادم و بحث ادامه داشت:

“مادر زهیر فقط بچه هایش را میخواست و دخترش که در ایران مانده بود.”…

کسی دراین رابطه چیزی نمی دانست، فقط اینکه خودش را کشت، سارا دیگر در این باره برای ما چیزی نگفت و اصرار ما هم با این جواب روبرو شد: “گاف دادم که گفتم”.

۴- زمستان سال ۷۱ بود. ناصر محمدی، کسی که قصد داشت جای هم اسم خود ناصر محمدی از اعضای قدیمی سازمان را پر کند.

مانور و تمرین نظامی، گلوله ای در شقیقه،

نشستی با فرماندهان، کسی خبر دار نشود.

قبر ناصر هم مثل جواد وسعید مشخص معلوم نشد.

۵- شبی دیگر و این بار زمین ورزش و صبحگاه فرماندهی اشرف

رحیم رزمنده نابینا کسی که در کردستان در اثر انفجار مین نابینا شده بود. درسال ۶۴ عکس وی در نشریه مجاهد در حال رو بوسی با مسعود چاپ شده بود.

این بار شعله های آتش پیکر رحیم را در حالی که فریاد میزد سوزاند.

کسی نفهمید که مرد یا نه؟

ولی خبر مرگش در محفل ها بود.

دیگر رحیمی نبود تا در نشست ها بگوید که این انقلاب را نمیفهمد.

۶- علی تازه وارد بود، و در محور ۹ تحت فرماندهی زنی به اسم مهناز فعالیت می کرد.

علی هم شمالی بود ،خیلی ها فکر میکردند که بریده، یعنی خائن شده، شاید هم اخراج شده بود.

همه میدانستند که علی نمیخواهد در سازمان بماند. هر چه هم مهناز او را جلوی دیگران خرد میکرد باز هم او این سازمان را نمیخواست.

علی را درحالی که خودش را در ضلع شرقی کشته بود لای سیم های خاردار پیدا کردند. کسی چه میداند، شاید هم که کشته شده او را در لای سیم خاردار یافتند.

۷- اما مهدی خیلی شانس آورد شاید خدا خواست.

گلوله بر قلبش نشست، اما دوباره نفس کشید، هنوز هم زنده است، فقط سازماندهی اش عوض شد. کرمانی بود و خوش شانس.

۸- سیاوش مقیمی ،اهل قائم شهر

لوله تانک شبانگاه سرش را متلاشی کرد.

دوباره خطا یا اتفاق یا فرمانی که باید اجرا میشد.

۹- قرارگاه باقر زاده

شلوغی توالت ها و حضور انبوه فرماندهان

نفرات را به هر نحوی متفرق میکردند

کسی با لگد محکم به درب توالت میکوبد

در شکسته میشود و پیکر خونین محمد که زندانی سیاسی بود بیرون آورده شد

دوباره آمبولانس، گلوی بریده، هنوز نفس میکشد و زنده ماند

نشست مسعود و زندانی دیگر با گردنی خمیده .

گناهش دوبار خود کشی بود.

حالا هم که زنده است باید محاکمه شود.

۱۰- ضلع غربی اشرف

کریم پدرام از قرارگاه ۷

ماشین نظامی و مغز پاشیده کریم بر صحن خیابان و داخل ماشین.

مگر کریم آدم ناشی یا تازه وارد بود، او که تانک را مثل کف دستش بلد بود چطور لوله ی سلاح را روی شقیقه خود گذاشته و انگشت بر آن فشرده؟

۱۱- مهری علیقلی و سارا باقرزاده در حال فرماندهی صحنه

جوانی کرد که از رمادی به مجاهدین پیوسته بود سوخته است باید سریع از سالن خارج شود.

شب قبل سارا به وی گفته بود که فراموش نکند که پدرومادر وی خواهرهایش را می فروخته اند پس حالا که در سازمان است شکر گذار باشد.

برای وی سخت بود و درس عبرتی شد تا کس دیگری زبان درازی نکند.

۱۲- العماره.

شبی از شب های نگهبانی

در یک ماشین نظامی و مسلح به سلاح نیمه سنگین

حجت اما با گلوله ای در شقیقه و دوباره مغزی شکافته

۱۳- قرار گاه ۲، پست پدافند

نگهبانان مسلح، دوباره شلیکی دیگر

فردا نشستی دیگر و تجربه دیگر تا شاید گلوله ای دیگر مغزی را نشکافد

ولی چرا گلوله ناخواسته بر دست یا پا یا عضوی دیگر از بدن نمی نشیند؟

۱۴- تجربه ها روز بروز زیاد میشوند

اما هنوز هم کسی هست که جسدش را به عنوان کشته شده بر اثربرق گرفتگی دفن کنند. یادمه که اسم پسرش ابوذر بود و زنش هم جزو بریده ها

۱۵- اما این بار برج دیدبانی است که با مغزی دیگر رنگین میشود.

آلان، دختری جوان

خیلی کوچک بود که سال ۶۶ در قرارگاه حنیف برای اولین بار دیدمش

اما این بار در حالی که فکر میکردم هنوز در اروپا است باید به تجربه تلخ پاشیدن مغزش در حالی که با فرمانده اش نگهبان بود گوش میدادم

بر گشته از جنگ، شکست خورده و بی سلاح، ولی هنوز زنده

گذری ازمزار شهدا یا …..

باور کردنی نیست گروهی که کشته شده اند هیچ کدام در جنگ نبوده اند

دوباره محفل و پچ پچ و اینکه این ها توسط خودی کشته شده اند

۱۶- کمال هم بود، میگفتند وی بوده که صیاد شیرازی را ترور کرده

بعد از دستگیر شدن زنش در عملیات و مصاحبه با تلویزیون الجزیره دیگر کمال خیلی مسئله دار بود.

کسی نفهمید چطور ولی گفتند که در بمباران ها کشته شده است.

۱۷- ولی خدام که در جنگ کشته نشده بود.

او هم خودش را آتش زده بود.

۱۸- و جوانی دیگر که از مدرسه با هم بودیم.

یاسر اکبری نسب

خودش را سوزانده بود و سازمان میگفت که در اعتراض به امریکا خودش را سوزانده است.

درست مثل داستان احمد رازانی

ولی در نشست گفتند که یاسر اکبری نسب اپورتونیست است و پدرش را برای عذر خواهی از رجوی به تلویزیون آوردند.

این داستان ها به این جا ختم نمیشود

داستان کشته شدگان سال گذشته هم جای باز نگری دارد.

علیرضا نقاش زاده
۲۹ تیر ماه ۹۲