جمعه, 26 آبان 1396

آخرین بروز رسانی: 08:50:22 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: دیدگاه ها سایرگروه ها کِشتی بان را سياستی دگر بايد بخش دوم

کِشتی بان را سياستی دگر بايد بخش دوم

niabati

رهبری مجاهدين در پروسه انقلابش ، تمامی چهره ها را به خاک افکند و همه "ستاره" ها را از آسمان بزير

کشيد و به "سياره"ها مبدل کرد. به اين اعتبار تهديد امروزمجاهدين اصلا "انشعاب درتشکيلات" نيست.
تهديدی اگر اينبار باشد همانا "انفجار در تشکيلات" است. برای گريز از اين انفجار شايد انقلاب ايدئولوژيک
ديگری ضروری باشد.

http://www.alborznews.eu/maghalat/bijan-niabati/34.pdf

آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید بيژن نيابتی
٢٢ تير ١٣٩٢
خامنه ای از همان خرداد ٧٦ به اين قناعت رسيد که مردم ايران در طرف هرکه باشند در طرف او نيستند .
در آن زمان همه می دانستند که انتخاب او ناطق نوری است. خود آقا ! هم درآن زمان برخلاف انتخابات اخير
که چندين بار پی درپی براين نکته تأکيد می کرد که هيچ کس حتی اعضای خانواده اش نيز نمی دانند که او به
چه کسی رأی می دهد ، اصلا نيازی به تکذيب هم احساس نکرده بود . نتيجه آن شد که ديديم . آقا فهميد که
اگر کار به انتخاب ميان نامزد مقام معظم ، هرکه باشد ، با هر ايکس و ايگرگی برسد ، امت هميشه در صحنه
ايران بی هيچ ترديدی رأی به آن ايکس و ايگرگ کذايی خواهند داد. به عبارت ديگر فهم کرد که رای به
خاتمی بيش از آنکه از حب علی باشد از بغض معاويه بوده است . راه درست برای مقام ولايت اين بود که
خود را ديگرهرگز و درهيچ بعدی از ابعاد درمعرض انتخاب مردم قرار ندهد و چنين نيز کرد . از آن پس
بود که مفاهيمی همچون مهندسی انتخابات و اتاق تمشيت آرا وارد ادبيات سياسی ايران شد .
رژيم جمهوری اسلامی يک "نابهنگامی تاريخی" بود . با اينحال برخلاف تصورهمگان تا الان يک قلم ٣٥
سال دوام آورده است . اگرچه اين دوران درمقابل کل تاريخ ايران چشم برهم زدنی بيش نيست ولی ٣٥ روز
اين حاکميت سياه نيز زيادی بوده است . بايد درک کرد که اين "نابهنگامی تاريخی" چگونه موفق شده است
که خود را تا اين لحظه به تاريخ ايران تحميل کند. چطوراين رژيم شترگاو پلنگ با تناقضات ذاتی درونی خود
روبرو گرديده و چه جور تضاد حل کرده است. دوام و قوام اين رژيم چقدرمحصول تواناييهای خود در
گذشتن ازپيچها وتنگه ها بوده وچقدرحاصل ضعفها و اشتباهات ما درپايين کشيدنش ازاريکه قدرت بوده است؟
برای آنان که همچنان بی هيچ آه و افسوسی نگاه از آخرين خيمه دشمن برنگرفته و بزيرکشيدن آخرين نفر و
شکستن آخرين شمشيرش را اراده کرده اند ، بازنگری نقاط ضعف و قوتشان و تازه کردن مواضعشان ديگر
يک ضرورت انکار ناکردنی است . هيچ قدرت و جريان سياسی را چه "درحاکميت" و چه "برحاکميت" از
اين ضرورت گريزی نيست. به غيرازاين نه می توان به حفظ قدرت دل بست و نه می شود به تصاحب قدرت
اميد داشت. درجا زدن در مواضع و سبک برخوردهايی که زمان آن سپری گشته بی هيچ ترديدی به ضد خود
تبديل شده و ريزش گسترده نيرويی را بدنبال خواهد داشت .
نگاهی به مختصات نوين صحنه سياسی ايران
جايگزينی باراک اوباما با جرج دبليو بوش تنها تغيير دو رئيس جمهور نبود ، فراتر از آن حاصل شکست يک
کلان سياست و جايگزينی کلان سياستی ديگر بود . شکست مِتديک نئوکانهای جناح بازها در پيشبرد طرح
استراتژيک خاورميانه بزرگ و بدست گرفتن افسار اين طرح توسط نماينده جناح کبوترها تأثيرات بلافصل
خود را بر روی کليه فعل و انفعالات منطقه خاورميانه و شمال آفريقا و نيروهای سياسی آن بر جای گذاشته
و توازن نيرويی را به ضرر برخی نيروها و جريانات سياسی منطقه و به نفع برخی نيروهای ديگر برهم زده
است. آنهايی که اين تغييرات را فهم کرده و خود را با آن منطبق کردند بالا آمدند و آنهايی که توان تحليل اين
روند را نداشتند بزير کشيده شدند . بديهی است که منظور من مجموعه نيروها و جرياناتی هستند که قواعد
عام بازی در صحنه سياست جهانی را پذيرفته و در کادر آن عمل می کنند ، وگرنه حساب نيروهايی که اساسا
در بيرون سيستم حاکم بر نظم نوين عمل می کنند جداست.
با اوباما و جناح کبوترها ، کلان سياست "براندازی سختِ" رژيمهای خودسر که با جنايت ١١ سپتامبر توسط
نئوکانها کليد خورده بود ، جای خود را به کلان سياستِ "براندازی نرم" داد. معنای اين تغيير سياست اين بود
که تکيه يکجانبه نئوکانها بر نيروهای مسلح قومی و آلترناتيوهای دست ساز و يا فعلا موجود در بيرون
"حاکميتهای خودسر" با هدف براندازی سخت از طريق تهاجم نظامی مستقيم ، جای خود را به تکيه بر
تضادهای درونی حاکميتهای مذکور با هدف "براندازی نرم" از طريق سازماندهی انقلابات مخملی تحت
رهبری بخشی از همان حاکميت می دهد . از اينجا به بعد ديگر"عنصراجتماعی" که در تئوری نئوکانها
هرگزمحلی از اعراب نداشته به ناگهان تبديل به هسته مرکزی تغيير می گردد . اينجاست که دوباره تئوريهای
جين شارپ و سرمايه گذاريهای "انستيتوی جامعه باز" جرج سُوروس وارد ميدان می شوند و گفتمان سازی
دست بالا پيدا کرده و آلترناتيوسازی ضرورت می يابد. از اين نقطه به بعد است که "نبرد آلترناتيوها" اوج
تازه ای می گيرد.
١
گفتمانهای رنگارنگ سوار بر بالهای رسانه های گلوباليستی به ميان جامعه برده می شود و آلترناتيوهای
دست ساز يکی پس از ديگری به ميدان فرستاده می شوند اما "آلترناتيومطلوب" شکل نمی گيرد و نمی تواند
هم شکل بگيرد . به يک دليل ساده ، هيچ نيروی جدی سياسی که هم وصل به عنصر اجتماعی باشد و هم
قدرت سازماندهی و هم برخوردار از يک رهبری کاريسماتيک باشد وجود ندارد . تنها نيروی جدی صحنه
سياسی ايران يعنی سازمان مجاهدين خلق هم نه آلترناتيوش "مطلوب" است و نه ربطی به عنصر اجتماعی
دارد و نه حاضر به پذيرش يک تغيير بنيادی در استراتژی و سبک کارهايش می باشد .
٢٣ ارديبهشت ١٣٨٥ در مصاحبه ای که يکسال بعد از آنهم در مصاحبه ديگری در تاريخ ٢٥ اسفند ١٣٨٦
برآن تأکيد کردم برنکته مهمی انگشت گذاشته بودم که شايد در خاطربرخی مانده باشد ، درآنجا گفته بودم که :
"بودن همزمان رژيم جمهوری اسلامی درحاکميت و يک رئيس جمهورجديد در کاخ سفيد را در سال ٢٠٠٩
معادل شکست طرح خاورميانه بزرگ می دانم . يعنی همان شکست استراتژيکی که صحبتش را کردم . در
آنصورت هم ما بايد بدنبال يک استراتژی نوين باشيم و هم جناح بازها ! "
بازها را نمی دانم ! اما تا آنجا که به سازمان رهبری کننده انقلاب نوين برمی گشت نه "تعييرسياست" کلان
در کاخ سفيد و نه "تغييرشرايط" کيفی در داخل "ميهن در زنجير" و ورود خارق العاده عنصراجتماعی به
خيابان افاقه نکرد . آنان همچنان تمامی تخم مرغهايشان را در سبد "معادلات ژئوپليتيکی" گذاشته و کانون
استراتژيک نبرد را در شرايطی که عنصراجتماعی به فتح خيابان مشغول بود ، اشرف ناميدند . در اين
رابطه قبلا و در کادر مباحث "جنبش سرخ" بويژه درمقاله "اين جنبش، جنبش من نيست" خطاب به رهبری
مجاهدين بحث کرده ام ، بنابراين از کنار آن ميگذرم و به شرايط کنونی می پردازم .
عملکرد وحدت و تضاد در درون جبهه خلق
درماه هايی که گذشت بدليل مجموعه فعل و انفعالاتی که در رابطه با تحولات عراق و موج افشاگری عليه
رهبری سازمان مجاهدين درجريان بود ، فشارکمی را متحمل نشدم ! از"همه طرف" و نه فقط طرفهای
درگير ! ، تلاش می شد که پای من نيز به اين بازارمکاره کشيده شود . به يکباره با موجی از بمباران ای
ميلی مبنی برضرورت حياتی ! موضعگيری من بر له و يا عليه طرفين روبرو می شوم. تقاضای مصاحبه از
جاهايی می آيد که ترديد ندارم تا همين اواخر اصلا نه هيچ شناختی راجع به خود من داشته اند و نه هيچ
علاقه ای به مواضع و نظرگاه ها و وزن و اندازه هايم در صفحه مختصات سياسی ايران !
با اينحال من نه مصاحبه کردم و نه مطلب نوشتم و نه پاسخی به ای ميلی دادم . تنها سکوت کردم ، اگرچه
که سکوتم سرشارازناگفتنی ها بوده و هست ! سکوتی که درعين حال برای آنان که می فهميدند و می فهمند
خود يک اعلام موضع سياسی بود . فرياد اعتراضی بود عليه وضع موجود . عصيانی عليه ارزانی سطح
تقابل سياسی ! ازيکسو برهم ريخته شدن مرزهای وحدت و تضاد از سوی رفقای دور و نزديک خودعليه
مجاهدين و ازسوی ديگر به ميدان فرستاده شدن مشتی آدمهای خرده پای کف بر دهان که رسالت دفاع از برج
و باروی مقاومت را بر شانه های ضعيف خود احساس کرده اند و ناآگاهانه تيشه را برداشته و به ريشه خود
می زنند . آيا تيشه ای برنده تر از آن نامه نفرت انگيز به مينا اسدی را می توان سراغ کرد که بر ريشه اين
مقاومت خونبار فرود آيد ؟ شايد اين بيچارگان نمی دانند که برای نابودی هر ايدئولوژی و انديشه ای ، بهترين
راه "خوب" به آن حمله کردن نيست ، "بد" دفاع کردن از آن است . ويژگی اين کمپين در پيچيدگی مهاجمان
نيست ، در سادگی مدافعان است . در ذکاوت پرسشگر نيست ، در بلاهت پاسخگوست .
موجی که ظاهرا با يک کمپين ساده و شايد هم اندکی ابلهانه براه افتاده بود ، در پروسه اعتلای ! خود به
برکت واکنش منحصربه فرد "سازمان رهبری کننده انقلاب نوين" به يک کمپين افشاگرانه عليه رهبری
مجاهدين تحت پوشش نقد و ادعای "اصلاح امور" مبدل گرديد . افشاگری به جای نقد نشست و ناسزاگويی
پاسخ آن ! چشمها بسته و دهانها گشاده ، تو گويی که تهديد را ديگر نه درجانب دشمن که در "خيمه و خرگاه"
دوست سراغ بايد کرد. جلوی اين موج را می شد در آغاز براحتی و بی هيچ هزينه ای سد بست. می شد بجای
استفاده از فرهنگ موهن "ماماچه پليدک" تنها سکوت کرد. سکوت بُراترين پاسخ بلاهت است . می شد که
سازمان مدعی "تنها آلترناتيو دمکراتيک" خود را در سطح ايکس و ايگرگ پايين نمی کشيد . آنچه که درانتها
شکل و شمايل يک کمپين افشاگرانه به خود گرفت بيش از آنکه حاصل توطئه گری ! با طرح و نقشۀ تنی
چند بر عليه رهبری مجاهدين باشد ، محصول يک "تنظيم رابطه" سراپا غيراصولی وغيرقابل دفاع با ملاء
اجتماعی و عنصرغيرخودی است .
٢
روزگاری دور در آن دوران پيش ازانقلاب ايدئولوژيک ، "توان ايدئولوژيکِ" آدمها در درون سازمان
مجاهدين ، در ارتباط مستقيم با توان "تنظيم رابطه" آنان با بالا(مسئول) ، با پايين (تحتِ مسئول) و با هم رده
هايشان تعريف و ارزيابی می شد . تعريفی بغايت واقعگرايانه که معادل آن در دنيای خارج نيز بسادگی دست
يافتنی بود . آنجا نيز معيار واقعی تکامل عنصر انسانی به باور من در توان "تنظيم رابطه" درست و
اصولی با "ملاء اجتماعيش" خلاصه می شود . هرچه اين "تنظيمها" کم تضادتر، "صلاحيت" فرد و
جريان بالاتر . اين صلاحيت را نه می توان به کسی اعطا کرد و نه می توان ازکسی سلب کرد. ميز و قپه و
رده را می توان داد و گرفت ، توان و صلاحيت را نه !
بی ترديد "ما" در اين نقطه بر سر يک بزنگاه تاريخی قرار گرفته ايم . منظورم از ما تمامی آنهايی است که
خواهان نفی تماميت اين رژيمند ، با هر فلسفه و ايدئولوژی و سياستی که خود درست می دانند و نه آنگونه که
من درست می پندارم ! مبارزه "ما" برای ماندن، همانگونه که مبارزه رژيم برای ماندنش ، ديگر يک مبارزه
مرگ و زندگی است. نبرد بود و نبود است. اين مبارزه بود و نبود اگر تا امروز تنها شامل تماميت تشکيلاتی
سازمان مجاهدين خلق بوده است ، دراين مقطع تاريخی و با ورود پارامترهای نوين داخلی و بين المللی ،
تبديل به جنگ تن به تن تماميت جبهه نامتحد نفی نظام می گردد. اينجاست که بی اعتنايی به قانونمنديهای
حاکم بر اين مبارزه و حرکت در راستای منافع فردی و گروهی ، کمترين ضررش تضعيف گفتمان سرنگونی
و گسترش بی اعتمادی در ميان اين مجموعه نيرويی است.
اينکه ما باور داشته باشيم که براساس قانونمنديهای متقن حاکم بر "جبهه خلق" ، اصالت با وحدت و همگرايی
نيرويی است و نه تضاد ، تاثيرات بلافصل خود را در "تنظيم رابطه" هايمان با "ديگران" نشان خواهد داد.
چه بخواهيم ، چه نخواهيم . اينجاست که ديگر آنچه اصالت دارد "جذب نيرو"ست ونه "دفع نيرو". تبديل
دشمن به مخالف و مخالف به منتفد و منتفد به دوست است و نه بالعکس . در اين صورت ديگر نقد جای خود
را به افشاگريهای غيرمسئولانه در جريان يک نبرد مرگ و زندگی نمی دهد . آيا فهم اين موضوع که اين فقط
دشمن است که بايد "افشا" شود و دوست را تنها "نقد" می توان کرد و لاغير، امر دشوار و پيچيده ای هست ؟
آيا نمی توان درک کرد از آن نقطه ای که به افشاگری دوست پرداخته ميشود ، صف دوست و دشمن بهم
ريخته می شود ؟ از اين نقطه به بعد ديگر سخن گفتن از قصد "اصلاح امور" ، يا خود فريبی است و يا
غرض ورزی ! آيا آنجايی که رهبرمجاهدين به محک مقايسه با حاج داوود رحمانی گذاشته می شود ، ديگر
می توان سخن از نقد دوستانه راند و مدعی "اصلاح امور" بود ؟ نه ! اين ديگر تقابل سياسی است .
می توان خود را در جايگاه "تروتسکی گونه ای" فرض کرد و درپيشگاه تاريخ ! به تکرارمحاکمه "استالين
گونه ای" که هنوز درحاکميت هم نيست کمرهمت بست ، اما اينرا هم نبايد فراموش کرد که آن نامبرده نه تنها
يک مبارز و زندانی سياسی زجرکشيده هوادر بلشويکهای زمان "تزارآلکساندر" که روزگاری نه چندان دور
فرمانده ارتش سرخ بوده است . خوب می دانم که وقتی آدم اسم و رسمی پيدا می کند و دارای "ظرف
تشکيلاتی" ! مناسب برای طرح نظرياتش می شود ، ماندن روی زمين سفت چقدرسخت می شود. يکی از
مشغوليات ذهنی خود من دراين دو دهه اخيرهمين تلاش بی وقفه برای روی زمين ماندن بوده است. قاطی
نکردن صف دوست و دشمن بوده است . شخصی نکردن مسائل سياسی و چيدن از منافع انقلاب بوده است .
"نقد" ، يک مقوله "اثباتی" است که هدفش بالا بردن موضوع نقد است . "افشاگری" برعکس روندی تماما
"سلبی" است که هدفش ازاساس برزمين زدن موضوع افشاگری است. برای همين هم هست که اولی اساسا
مقوله ای درون خلقی است و دومی برون خلقی. افشاگری البته "انحراف درصف خلق" را هم نشانه می رود.
اما آنجا نيز هدف اصلا "اصلاح امور" جريان منحرف نيست ، از صحنه خارج کردن آنست . نقد با انتقاد هم
يکی نيست ! هرچند در ادبيات ايران عمدتا يکی قلمداد می شود ! انتقاد تنها نقاط منفی يک پديده را دربر
می گيرد ، نقد اما ارزيابی تماميت يک پديده است ، چه نقاط مثبت و چه نقاط منفيش . ضرورت "نقد" برای
جنبش مقاومتی که بر روی پاهای خود ايستاده است به اهميت هوای تازه ای است که استنشاق می شود . بستن
فضای نقد است که عنصرمنتقدِ نه چندان پيچيده را به وادی افشاگری رهنمون می دارد.
طرح نامه سرگشاده به رهبری مجاهدين در فضای مجازی و کنش و واکنشهای متعاقب آن بی ترديد کليد زدن
يک "تقابل سياسی" آشکار است . هدف اگر بواقع تنها "اصلاح امور" بود می شد بجای ٨ روز، ٨٠ روز
انرژی گذاشت و بجای ٢٣٠ صفحه "افشاگری" کمّی ، در ٢٣ صفحه "نقد" کيفی ، بالا و پايين سازمان مدعی
رهبری انقلاب نوين را به معرض ارزيابی نيروهای مجاهدين يعنی همان مخاطبان واقعی "نامه سرگشاده"
گذاشت. آخر نامه ای که قراراست وارد تاريخ شود ، حتما ارزش چنين انرژی گذاری را بايد که داشته باشد !
٣
آنوقت ديگر نمی شد و يا لااقل مشکل می شد که نويسنده مربوطه را براحتی در ميان مخاطبانش "رژيم مال"
کرد و بخشهای درست نامه اش را نيزهمچنين . آنوقت ديگر بسادگی مرزهای نقد مصلحانه با افشاگری
مخرب درهم نمی ريخت . در اين وادی هدف ديگر روشنگری نيست ، مسئله دارکردن عنصرمبارزهست ،
به هر قيمتی . بی آنکه برای او آلترناتيوی ارائه شود. در اينجا ديگر کسی در بند آن نيست که بر فرض محال
اگرهم که موضوع افشاگری برزمين خورد ، جای آنرا کدامين نيروست که پر خواهد کرد . توازن قوای ميان
رژيم و ضد رژيم به نفع کدامين نيرو برهم خواهد خورد ؟ چه کسی بالا خواهد آمد ؟ کدامين گفتمان حاکم
خواهد شد ؟ اينها ديگر دغدغه افشاگری ساده انگارانه نيست .
دغدغه من اما همواره همين ها بوده است . ازهمان نقطه ای که با سازمان مادرم که ديگر سازمان آرمانم نبود
وداع نموده و خود تلاشی نافرجام را برای ايجاد تشکيلاتی ديگر آغاز کرده بودم. در آن نقطه ای که بايد
تصميم می گرفتم که آيا بايد تنها درمرحله تحليل تئوريک انقلاب درونی مجاهدين بمانم و يا به "پراتيک" آن
نيز بپردازم و آنگاه لاجرم از تعامل به تقابل پل بزنم . آنجا که بدليل پافشاری رهبری مجاهدين بر يک
استراتژی بی ربط به شرايط ايران ، آنان را مسئول اول به فرجام نرسيدن قيامهای ١٨ تير ٧٨ و عاشورای
٨٨ می دانستم و اينرا نيز علنا اعلام کرده بودم . آنجا که برخوردهای غيرقابل دفاعشان با ملاء سياسيشان و
دهان بدهان شدن با هر کس و ناکسی امانم را می بريد و خلاصه ده ها و صدها نقطه و پيچ و فتنه و گردنه
ديگری که می بايست پس پشت می گذاشتم .
دغدغه من بسا فراتر از يک رابطه دوسويه و تک بعدی ، مصالح عاليه سپهر چند بعدی انقلاب ايران بوده و
هست . آری دغدغه نخست من بر سر هرپيچ سياسی اين بوده که کدام نيروها بالا می آيند که نبايد بيايند و کدام
نيروها پايين ميروند که نبايد بروند. اينکه در شرايط سرکوب مطلق ، شعله مقاومت (هرمقاومتی) نمی بايستی
به خاموشی کشيده شود. اينکه درزمانه ای که سازش و تسليم را ديگرقبحی و مرزی نيست، مقاومت به
هرقيمت خود يک "ارزش" است. برترين ارزشی که يگانه ضامن حفظ وحراست از "شأن انسان" در مقام
انسانيست و خلاصه اينکه تا روزی که آلترناتيوی در چشم انداز نيست (به هرعلتی) مسئله دارکردن آدمهايی
که با تفاسير خود مبارزه می کنند و تلاش در راستای مبدل کردن"فعال سياسی" به "سرخورده ای منفعل"
نامش هرچه که باشد مبارزه و احساس مسئوليت سياسی نيست .
واما درپاسخ به تمامی پرسشهايی که تا امروزازکنارشان آگاهانه گذشته ام، تا آنجايی که به يک موضع صريح
برمی گردد من همچنان سياست تقابل با مجاهدين (همانگونه که با هرشخصيت و نيرويی دردرون صف خلق)
را با هرتوجيه وتفسيری و ازسوی هرشخص و نيرويی که باشد به زيان انقلاب و گفتمان سرنگونی
قهرآميزرژيم دانسته و درراستای خدمت به عاليترين مصالح مردم ايران ارزيابی نمی کنم ، همانگونه که
"رژيم مال" کردن هرمنتقد و مخالفی را نيز. برعکس نقد مجاهدين و سياستها و مواضعشان ، همچنان که نقد
هر جريان و نيروی ديگری در درون صف خلق را نه تنها مثبت که از قضا بسيار هم ضروری می دانم . آن
جريانی که هرگونه انتقادی چهارستون تشکيلاتش را بلرزه درآورد ، بربنيان استواری بنا نگرديده است .
"نقاط افتراق" را بايد بی هيچ مصلحت جويی بيان کرد و من خود نيزهمواره چنين کرده و بازهم خواهم کرد.
اما اين خط مشی تنها زمانی مشروعيت دارد که اصالت به "نقاط اشتراک" داده شود و نه نقاط افتراق . يعنی
اينکه اين کفه مشترکات است که بايد هميشه و درهر شرايطی سنگينترباشد. اگر اين مشترکات واقعی باشند ،
اگر دشمن مشترک واقعی باشد ، اگر مبارزه مرگ و زندگی تنها در ابعاد تئوريک و آرمانی جريان نداشته
باشد ، بی هيچ ترديدی اين کفه ، سنگينی خود را هرچه که پيش آيد حفظ خواهد کرد . ورای برخوردهای
ارزان ، عليرغم اختلافات شخصی . آنسوی احسنتها و تشويقها و ناسزاها و تکذيبها. و چنين است که در اين
کشاکشها عنصرسياسی قد می کشد . اينجاست که انسانهايی فرا می روند و انسانهايی فرو می ريزند.

باز می گردم به ارزيابی مختصات جديدی که می رود بر صحنه سياسی ايران حاکم گردد . گفتم که با آمدن
اوباما ، سياست کاخ سفيد به لحاظ استراتژيک می چرخد . نه بخاطر تغيير رئيس جمهور ، به خاطر شکست
کلان سياست يک جناح و به ميدان آمدن نماينده يک جناح ديگر قدرت جهانی . اين تغييرسياست تا آنجا که به
معضل ايران برمی گشت بيش ازآنکه رژيم را نشانه رود ، اپوزيسيون و به تبع آن "مقوله آلترناتيو" را شامل
می شود. گزينش سياسی نيروهای بالقوه تغييردگرگونه می گردد و به تبع آن چينش نوين نيرويی برای آندسته
از نيروهايی که قواعد بازی در کادر نظم نوين را پذيرا شده اند نيز الزام آور می شود.
٤
در رابطه با خود رژيم البته ، مقوله ضرورت براندازی به جای خود می ماند ، چرا که اين مسئله فراتر از
تفاوتهای جناحی ، محورطرحی است که هردوجناح را شامل می شود. تنها فايده ای که برای رژيم جمهوری
اسلامی دارد ، از روی ميز برداشته شدن موقت طرح تهاجم مستقيم نظامی است که بازهای اسرائيلی همچنان
دنبال کرده و می کنند . يعنی کنار گذاشته شدن طرح "براندازی سخت" و جايگزينی آن با خط "براندازی
نرم" . يعنی همان دستکش سفيدی که بر دست چدنی پوشانيده شده بود . اين تا آنجا که به خود رژيم بر
می گردد . اما مرکزثقل آن تغييرسياست همانگونه که اشاره کردم متوجه نيروی جانشين است. دراين خط
جديد ، "آلترناتيو مطلوب" يا بايد از درون رژيم بيرون بيايد ( مثل جنبش سبز کذايی و بهار عربی) و يا
آلترناتيو بيرون رژيم ازمشروعيت توده ای در داخل و حمايت نسبی در درون اپوزيسيون برخوردار باشد .
تبعات مادی اين خط جديد بيش ازهرکس ديگر گريبان مجاهدين خلق و نيروهايشان در اشرف را می گيرد .
مجاهدين نه تنها ويژگيهای مورد پسند کبوترها را ندارند که اساسا با پافشاری بر ضرورت سرنگونی قهرآميز
تماميت رژيم ، موی دماغ سياست "براندازی نرم" تحت رهبری بخشی از رژيم هم هستند . اينجاست که
طرح درازمدت دولت ايالات متحده از آن پس در يک کلام نابودی نرم تشکيلات مجاهدين و زمينه سازی
برای تنها کردن رهبری مجاهدين و دستيابی به آن در اشرف می شود . اين اُس و اساس مسئله است. چيزی
که بسياری نه می فهمند و نه می خواهند که بفهمند . بقيه معادلات تماما زيرمجموعه اين سياست کبوترهاست.
مضمون دفاع بظاهر ديوانه وار و تا کنون موفق مجاهدين درمقابل سلطه دولت عراق براشرف هم تنها همين
بوده است. حفاظت از رهبری به هرقيمت.
خارج ازکادراين سياست خائنانۀ کاخ سفيد، نه دولت عراق توان و ظرفيت نقض مستمر مفاد کنوانسيون چهار
ژنو را داشت و نه از رژيم جمهوری اسلامی و مزدوران و هم پيمانانش درخارج دولت عراق کاری ساخته
بود. دليل واضح آن نيز وضعيتی است که درتمام طول شش ساله اول پس ازمعامله بزرگ "سلاح با استاتو"
بر اشرف و ارتباطات گسترده اش با نيروهای سياسی و عشايرعراقی زير دماغ دولت عراق حاکم بوده است
و رژيم جمهوری اسلامی هم با همه اعوان و انصار و يد و بيضايش درعراق هيچ غلطی نمی توانست بکند .
دولت آمريکا مستقيما پشت دو حمله خونين شش و هفت مرداد ٨٨ و ١٩ فروردين ٩٠ به اشرف که هردو با
حضور وزير دفاع وقت ايالات متحده در عراق صورت پذيرفت بوده است . تحويل نيروهای حفاظت شدۀ
مشمول کنوانسيون چهار ژنو به دولت عراق تکرار تجربه تحويل صدام حسين به دولت مذکور را تداعی
می کرد. شکست اين طرح ، دولت باراک حسين را وادار می کند که در کنار استراتژی "براندازی نرم"
جمهوری اسلامی ، سياست "ازهم پاشاندن نرم" سازمان مجاهدين که از الزامات موفقيت استراتژی بالا هست
را در پيش بگيرد. شرط وزارت خارجه مبنی بر ضرورت انتقال نيروهای مجاهدين به ليبرتی در کلان
معامله "اشرف با ليست" هيچ چيز جز اين نيست . اين سياست کثيف را البته خود مجاهدين بهتر ازهرکس
ديگری در کشاکشهای روزمره خود با طرفهای ذينفع درک می کنند ، به همين دليل هم کار يکِ تماميت
تشکيلاتی و لجستيکی خود را يکجا به مقوله حياتی حفظ تشکيلات و حراست رهبری اختصاص می دهند .
در اين گير و دار بديهی است که مسئله مداخله فعال در روند تحولات داخل نيز خواه نا خواه به حاشيه رانده
می شود . ورود حيرت انگيز عنصراجتماعی به خيابان نيز بدون حضور مجاهدين به مثابه "سر" و نه تنها
بخشی از بدنه ، اين به حاشيه رانده شدن تأسف بار را هرچه بارزتر می کند. در اين نقطه مجاهدين خود را
وارد تضادهای پيچيده و خطرناک جهانی کرده و جای خود را عليرغم حفظ استقلالشان ، اساسا در کنار
بازهای معتقد به رژيم چنج در ايران و درمقابل "جناح کبوترها" تعريف می کنند . از اينجا به بعد ديگر
مخاطبهای مجاهدين ، کانونهای قدرت جهانی هستند که موازنه ژئوپليتيک منطقه را رقم می زنند . نامه
نگاريهای غيرمتعارف رهبری خاص الخاص مجاهدين به خبرگان ارتجاع در گرماگرم قيام و رهنمودهای
اخير او به سران نظام را هم بايد در همين کادر فهم کرد . مخاطب واقعی نه خبرگان آنروز بودند و نه سران
نظام امروز! مخاطب رهبری خاص الخاص در اينجا هم کبوترهای کاخ سفيدند . او می خواهد اين را پيام کند
که مجاهدين اگرچه خواهان سرنگونی رژيمند اما سد راه رفرم در ايران نيستند . همين !
تغيير کلان سياست مورد اشاره در بالا به گونه ای کاملا شفاف به معنی پايان عمر راهکار "راه حل سوم"
مجاهدين نيزهست. راه حلی که در دوران حاکميت بازها و مترسک ابله و جنايت پيشه شان جرج دبليو بوش
و در شرايط در چشم انداز بودن يک تهاجم فاجعه بار نظامی به ايران و البته درکادر امکانات و الزامات
ژئوپليتيکی منطقه ، يگانه راه مداخله عنصرداخلی در روند تحولات ايران بود. کارکرد اين تاکتيک محوری
که مجاهدين بسا بر روی آن سرمايه گذاری کرده بودند ، با پايان حاکميت بازها به پايان می رسد .
٥
در بازی جديد کبوترها ، ديگر رهبری کاريسماتيک و توان سازماندهی و آمادگی برای فداکاری و قدرت رزم
آوری صرف نيست که راه می گشايد، حمايت مردمی و مقبوليت سياسی و اجتماعی و شفافيت در مناسبات
است که "آلترناتيو نامطلوب" اما وفادار به قواعد بازی طراز نظم نوين را حفظ می کند.اين تنها ضمانت حفظ
تشکيلات و تحميل خود به روند تغيير و تبديل شدن از "بخشی ازمشکل به بخشی ازراه حل"در شرايط کنونی
می باشد . نمونه موفق پ ک ک در ترکيه عليرغم تفاوتهای بسيار اما در محتوا چيزی جز اين نيست .
اينجاست که ديگرهيچ گريزی از يک چرخش استراتژيک بر جا نمی ماند .تنها استراتژی درست را من خود
همانگونه که از سالها پيش برآن تاکيد داشته ام و امروز بسا بيشتراز هر زمان ديگری بدرستی آن باور دارم ،
همانا "سازماندهی قيام درشهر" دانسته و بر آن همچنان پای می فشارم. اين استراتژی در کنه حود "گشايش
ناگزيربه بيرون" را نيز در تقدير دارد ، گشايشی که بدون آن نه مقبوليت سياسی و اجتماعی ضروری ميسر
خواهد بود ، نه فعال کردن و سازماندهی راديکاليسم در داخل امکان پذيرمی باشد و نه مهمتر از همه ،
"آلترناتيو نامطلوب" خواهد توانست خود را بر "پروسه تغيير" تحميل کند.
اما مجاهدين نه می خواهند و نه می توانند که به سادگی به يک تغيير بنيادی در استراتژی و تاکتيک تن در
دهند . فشاری که بر روی تماميت تشکيلاتی و سياسی آنان است آنچنان طاقت فرساست که هرگونه تغيير
کيفی ضروری را تا آنجا که به حفظ تشکيلات وحرمت رهبری عقيدتی برميگردد، تقريبا ناممکن می کند. اين
فشار جانفرسای راه به انقباض روزافزون در درون مجموعه نيروهای حول و حوش مجاهدين برده و گارد
دفاعی آنان را درمقابل هرآنچه که غيرخودی است می بندد . تغييرات بنيادی تاثيرات بلافصل خود را بر
تمامی مناسبات درونی و بيرونی مجاهدين بجای خواهد گذاشت و تبعات آن دامن بسياری را خواهد گرفت.
اينها همگی واقعيت دارند ، اما واقعيت بزرگتر سرنوشت انقلاب دمکراتيک مردم ايران است که خواه ناخواه
به سرنوشت سازمان مدعی رهبری آن گره می خورد . بدون يک تغيير کيفی چه در استراتژی و تاکتيک و
چه در سبک برخورد ها و تنظيم رابطه ها و چه در رابطه با "عنصراجتماعی" و اعتماد به آن در داخل
کشور و چه در رابطه با نيروهای فعال صحنه سياست ايران ، پيروزی و تصاحب قدرت سياسی بکنار، حفظ
تشکيلات و ساختار کنونی رهبری نيز در درازمدت ميسر نخواهد بود . امروز به باورمن تماميت تشکيلاتی
و سياسی مجاهدين در شرايطی کم و بيش مشابه شرايط پيش از انقلاب ايدئولوژيک درونيشان قرار دارند.
آنروز بدليل شکست آشکار استراتژی "جنگ چريک شهری" و ذبح عظيمی که درجريان آن بر جنبش
سرفراز ضد رژيم تحميل گرديد ، تهديد انشعاب بر بالای سرمجاهدين همچون شمشير داموکلس آويزان بود.
انقلاب ايدئولوژيک مجاهدين اين تهديد را برای يک دوران اساسا کور کرد. درتحليل تئوريک آن تحول گفته
بودم که انشعابات اگرچه قاعدتا برمبنای اختلاف در خطوط ايدئولوژيک ، استراتژيک و تشکيلاتی شکل
می گيرند اما تحقق آن اساسا حول "چهره ها" و "ستارگان" تشکيلات است که فعليت و بروزخارجی می يابد.
رهبری مجاهدين در پروسه انقلابش ، تمامی چهره ها را به خاک افکند و همه "ستاره" ها را از آسمان بزير
کشيد و به "سياره"ها مبدل کرد. به اين اعتبار تهديد امروزمجاهدين اصلا "انشعاب درتشکيلات" نيست.
تهديدی اگر اينبار باشد همانا "انفجار در تشکيلات" است. برای گريز از اين انفجار شايد انقلاب ايدئولوژيک
ديگری ضروری باشد.
من ترديدی ندارم که در آينده ای نه چندان دور مجاهدين تن به تغيير خواهند داد . آن جريانی که نزديک به نيم
قرن است که در طوفان پارو کشيده و بسا غيرممکن ها را ممکن کرده است ، از اين گردباد نيز بسلامت
گذر خواهد کرد. سپهر سياست ايران بدون سازمان مجاهدين به بيابانی بی آب و علف می ماند که درختانی
چند در جای جای آن جلوه می کنند . بدون حضور راديکاليسم ضروری اين سازمان ، توازن قوا به سرعت
به نفع رفرميسم پوشالی برهم خواهد خورد و صحنه سياسی ايران ناگزير بدنبال بخشی ازهمين رژيم روان
خواهد شد. بسا بدترازآنچيزی که درجريان جنبش کذايی سبز شاهد آن بوديم . اين ننگ جاودان از سر
نيروهای انقلاب دمکراتيک ايران دور باد . آری دغدغه من اينست .
بيژن نيابتی ، ٢٢ تير ١٣٩٢
٦