جمعه, 26 آبان 1396

آخرین بروز رسانی: 08:50:22 PM GMT

صفحه‌ی کنونی: مجاهدین حذف فیزیکی مرگ های مشکوک درون سازمانی مجاهدین خلق ایران

مرگ های مشکوک درون سازمانی مجاهدین خلق ایران

Mohammad Karami 2

زنده یاد محمد نوروزی می گفت:  در سال 1364 با فریب تخت عنوان انقلاب ایدئولوژی میخ کار خودش را کوبید.  بعد از پنج سال حالا زیر آب حرف های خودش را هم می زند.  این مردک آن موقع می گفت این کار او در هیچ زمان و درهیچ شرایطی قابل الگو برداری نیست برای یک بار در سازمان اتفاق افتاده آن هم بخاطر انقلاب و مردم و خون شهدا بوده است 

زنده یاد محمد نوروزی با نام مستعار محمد ترابری برای تمامی نفراتی که تا قبل  سال 1370 در قرارگاه اشرف بودند نامی آشنا است  . محمد با قدی کوتاه چهره ای شکسته که نمایانگر تحمل فشاردرد ورنج های زیادی بوده . علی رغم مسئولیتش با بچه های پائین رابطه اش خیلی خوب بود . بعد از عملیات فروغ به خاطر انتقاد های که در رابطه با کشته شدن نفرات به تشکیلات داشت ، رده تشکیاتی او را گرفته بودند اما می بایست همان مسئولیت ها را انجام می داد . هراز گاهی که با هم گپی می زدیم دیگر کل تشکیلات و ایدئولوژی سازمان را زیر علامت سوال می برد ، می گفت در سال 1364 با فریب تخت عنوان انقلاب ایدئولوژی میخ کار خودش را کوبید.  بعد از پنج سال حالا زیر آب حرف های خودش را هم می زند.  این مردک آن موقع می گفت این کار او در هیچ زمان و درهیچ شرایطی قابل الگو برداری نیست . برای یک بار در سازمان اتفاق افتاده آن هم بخاطر انقلاب و مردم و خون شهدا بوده است . برای توجیح کار خود به هر کتاب اسمانی که وجود داشت متوسل شد . الان می گوید همه باید طلاق بدهند و به دروغ باز به هر کتاب آسمانی که هست متوسل می شود . بعد از تغیر سازماندهی دیگر خیلی کمتر او را میدیدم به خصوص زمانی که مسله  پراکندگی نیروها پیش آمد. خیلی وقت بود از او خبری نداشتم تا یک روز یکی از بچه ها خبر فوت او را به من داد ، باور نمی کردم که به حالت عادی فوت کرده باشد که بعدا معلوم شد خود کشی کرده است . خاطرات او را از آقای بهزاد علی شاهی که یکی از دوست های صمیمی محمد بود و از نزدیک در جریان خیلی از موضوعات وی بود پیگیری می کنیم :

 (  محمد اهل خراسان بود و احتمالا قوچانی با همسرش به سازمان پیوسته بود و همسرش که خیلی هم او را دوست داشت مریم آزاد منجیری بود. هر دو ساده, بی غل و غش و مهربان و چنان از نظر اخلاقی شبیه به هم که در وهله اول فکر میکردی برادرو خواهرند . بار اول بعد از عملیات فروغ او را دیدم شاید نزدیک یکسال بعد از عملیات که من تنزل رده داشتم و از فرماندهی گردان ادوات شده بودم فرمانده یک تانک کاسکاول و فرمانده گردان ما همین محمد بود ؛ آنموقع ها زنها را داشتند وارد کارهای نظامی میکردند قبلش فقط در کار پشتیبانی بودند , بعدها هم که در کل از قسمتهای مردان جدا شدند و به پشت سیمهای خاردار و خاکریزها کوچ داده شدند . اما آن روزها نه , محمد به من گفت دو فرمانده تانک دیگر هم میآیند و یکان ما هر سه تانکش فرمانده خواهد داشت. پرسیدم که چه کسانی هستند ؟ گفت دو تا خواهر ترانه و مریم و این مریم همان همسرش بود . بعدها هم او را دیدم و از آن به بعد محمد چه شورو شوقی داشت و دائم در جنب و جوش بود. من با وجودیکه رده و مرتبه نظامی ام پایین آمده بود و از فرماندهی گردان شده بودم فرمانده تانک و خودم فکر میکردم که خیلی از این بابت به من سخت خواهد گذشت , اما چنان با محمد اخت شدم که برایم تحت فرماندهی او کار کردن راحت بود و دلچسب .زندگی این زوج برایم الگو بود و ته دل حسرتش را میخوردم اما برای اینکه همیشه با هم شاد باشند بارها دعا کرده بودم و از ته دل بارها از خدا خواسته بودم که به پای هم پیر شوند, نه اینکه دعای من گیرا نباشد و نه اینکه خدا نخواسته باشد اما دست پلیدی در کار بود که اینچنین نشد ؛ دستی که بسیاری از سرنوشت ها را که خیلی ها برایش دعا کرده بودند سیاه کرده بود و باز هم در کار بود

من و محمد را برای نشست های انقلاب بردند سری سوم نشست ها بود بحث طلاق بود و انبوهی سفسطه در این مورد؛ تا نمی پذیرفتی نشست برای تو تمام نمیشد و نشست خسته کننده بود و به شدت اعصاب آدم را به هم میریخت . من برای خلاص شدن پذیرفتم و استدلال قلبیم این بود که من که کسی را ندارم و برایم علی السویه است و بعد از چند ماهی به یگان برگشتم اما محمد هنوز نه زنش را دوست داشت ؛ با هم صحبت کردیم میگفت که ما با هم تصمیم گرفتیم که به سازمان بپیوندیم ما به خاطر هم آمدیم ؛ ما با هم قسم خوردیم تا آخر با هم باشیم و الان نمیگذارند که حتی با هم این تصمیم را بگیریم ؛ میگویند مریم بحث انقلاب را پذیرفته و نمی خواهد تو را ببیند . میگفت اگر خودش بخواهد من اینقدر او را دوست دارم که روی حرفش حرفی نخواهم زد و دیگر اصلا به زن و زندگی فکر نمیکنم اما دلم میخواهد آخرین بار هم از خودش بشنوم ؛ میخواهم آخرین خاطره را برای بقیه عمر داشته باشم .

جاده باریکی که اصطلاحا جاده ابریشم میگفتیم به طول هفتصد متر از آسایشگاه به سالن غذاخوری میرفت ؛ سمت راست جاده یک ردیف درخت خرزهره بود که برگهایش درهم و پر بود ؛ بعد از شام لای برگ خرزهره ها نشستیم که کسی ما را نبیند چون جرمی بزرگتر از صحبت دو نفره نبود

محمد میگفت ما آمدیم که بقیه مردم بتوانند در آرامش زندگی کنند ؛ کسی به زندان نیفتد که همسرش چشم به راه بماند , حالا خودمان باید بیخود و بی دلیل طلاق بدهیم که چی بشود ؟شیر آب باز بود و جوی باریکی آب از جلوی ما رد میشد و سکوت بود تا کسی که از جاده میگذشت دور شود. وقتی دور شد محمد نالید که : کاش ما را گرفته بودند و در زندان هر دو با هم اعدام میشدیم الان دیگه هیچکی نمیتونست ما را از هم جدا کند .نمیدانم چرا یاد این شعر شاملو افتادم ؛ شاید همیشه فکر میکردم که این شعر بهشت را توصیف میکند و زیر لب برایش خواندم :

یله بر نازکای چمن

رها شده باشی

پا در خنکای شوخ چشمه ئی،

و زنجره

زنجیره بلورین صدایش را ببافد.

در تجرد شب

واپسین وحشت جانت

نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد

غم سنگینت

تلخی ساقه علفی که به دندان می فشری.

همچون حبابی نا پایدار

تصویر کامل گنبد آسمان باشی

و روئینه

به جادوئی که اسفندیار.

مسیر سوزان شهابی

خط رحیل به چشمت زند،

و در ایمن تر کنج گمانت

به خیال سست یکی تلنگر

آبگینه عمرت

خاموش

در هم شکند.

همه را حفظ بودم و خواندنش برایم لذت داشت ؛ محمد هم خوشش آمد ؛ پرسید چی میشه ؛ حماقت کردم و گفتم اینجور نمیمونه تموم میشه یه مدته میخوان ببینن که خانواده ها چقدر به هم دلبسته هستند بعد که ببینند طوری نیست کوتاه میان و تو و مریم هم میرین سر زندگیتون

گفت ما که اینجا زندگی نداشتیم خونه نداشتیم , بچه نداشتیم دلمون خوش بود که گاهی با هم حرف میزدیم و تعریف کرد که چقدر سخته بودن در سازمان برای یک زن؛ و باز گفت مریم همیشه برا من درد دل میکرد , الان چه کار میخواد بکنه میدونم دلش میگیره و زد زیر گریه .

نگاش نکردم تا راحت گریه کنه و بعد .... )


ادامه خاطرات زنده یاد محمد نوروزی از زبان همرزم وی آقای بهزاد علی شاهی . بعد من که انقلاب کرده بودم شدم فرمانده توپخانه و او شد محاسب در یگان من چون هنوز انقلاب نکرده بود, اما من رابطه ام با او خوب بود وگرم و اصلا نمیتوانستم سختگیری هایی که از من میخواستم روی او اعمال کنم ؛ برای همین باز هم سازمان کار ما تغییر کرد
, احمد وشاق آمد و شد فرمانده توپخانه و من شدم دیدبان و او محاسب . اینطوری هم من باز هم تنزل رده داشتم و هم اینکه دیگر نمیتوانستم با او راحت صحبت کنم چون برای پراکندگی به منطقه نوژول رفته بودیم و دیدبان در خط اول بود و محاسب در پشت و فاصله ما دوازده کیلومتر
گاهی که به مقر می آمدم محمد را میدیدم ما در یک سنگر با هم بودیم به اضافه سه نفر دیگر که از نفرات جدید بودند . هر بار محمد را لاغرتر و ضعیف تر میدیدم؛ سرمای شدیدی خورده بود و در سنگربود ؛ حالش را پرسیدم که گفت خوب نیستم و گرسنه بود کسی به او آب و غذا نداده بود برایش غذا بردم , و کمی با هم حرف زدیم من میخواستم به محل دیدبانی ام برگردم که احمد وشاق مرا صدا زد و از محمد گفت که چرا برایش آب و غذا برده ام و گفت که مگر خبر نداری که بریده و اعلام کرده میخواهد برود ؛ اظهار بی اطلاعی کردم و رفتم.
بار بعد که برگشتم شاید یک هفته بعد بودکه هنوز مریض بود و تب داشت ؛ تب سنگین و گوشهایش قرمز شده بود , لبخند زد و گفت منتظرت بودم و شروع کرد به حرف زدن با صدای ضعیف ؛ میگفت چند روز دیگر قرار است او را ببرند و شک داشت به این بردن میگفت حرفهایی که زده اند مشکوک بوده فکر کنم میخواهند مرا بکشند . آنموقع هنوز از این جنایات سازمان خبر نداشتم و این حرف او را به شوخی گرفتم و گفتم تب روی حرفهات اثر گذاشته ها! که گفت نه , باور کن من خودم فهمیدم البته من که نگران نیستم بهتر بگذار بکشند من که نتوانم مریم را ببینم زندگی هم برایم مرگ است ؛ من نگران مردن نیستم نگرانم که که مریم از قلب من بی خبر بماند , بعد یک نامه را که برای همسرش مریم نوشته بود به من داد , دستش میلرزید و همینطور صداش گفت : همه حرفهام را یکجا برای مریم نوشتم صدبار نوشتم و پاره کردم تا شد این , اینو به دستش برسون باشه ؟ گفتم باشه حتما , نگران بود و چند بار گفت این آخرین کاریه که ازت میخوام تو رو خدا انجامش بده ؛ تاکید کردم که حتما این کار را میکنم و آرام شد نامه را با خودم نبردم حدود سه صفحه نامه بود ؛ فکر کردم ممکن است در محل دیدبانی نامه از بین برود و یا درگیر شویم و نامه …. نمیدانم چرا اما انگار که چیز خیلی با ارزشی بود زیر در کوله پشتی ها یک محلی بود که زیپ داشت و جای مناسبی برای عکس و کاغذ بود نه چروک میشد و نه حتی اگر زیر باران میماند خیس , نامه را آنجا گذاشتم و کوله را بستم و رفتم .
با محمد خداحافظی کردم گرم ؛ هم صورتش از تب گرم بود و هم از محبت , گفت اگه ندیدیم حلال کن ! گفتم این حرفها چیه اینقدر باز منو ببینی که قیافه ام برات تکراری بشه . و باز به شوخی گفتم ما که زن و شوهر نیستیم که بگن همدیگر را طلاق بدین و رفتم سه روز بعد قرار بود از آن محل جابجا شویم برگشتم اما محمد را برده بودند , پرسیدم کجا ؟ احمد وشاق گفت زندان دبس دراین شرایط یکان جای آدم بریده نیست ظهرش که برای جمع کردن سیم تلفن تا مقر بالا رفتم آنجا مریم آزاد منجیری را دیدم همسر و همه چیز محمد را ؛ سلام کردم و جواب داد . خواستم بگویم که برایش نامه دارم اما سکوت کردم فکر کردم بهتر است نامه را بیارم بعد ؛ پرسید برادر بهزاد چیزی خواستی بگی ؟ گفتم نه اما محمد را گویا بردن من نبودم … نگذاشت حرفم تمام بشه , گفت خبر دارم و رفت , شاید بخاطر اینکه اشکهایش را نبینم چون اول رو برگرداند و بعد رفت و دستش را به اشاره ای که برایم بدون معنی بود تکان داد . برگشتم به مقر رفتم سراغ نامه , دلم میخواست نامه را بخوانم اما بخودم نهیب میزدم که نه نباید اینکار را بکنم و نامه خانوادگی است , نمیدانم چرا احساس نیاز عاطفی شدیدی داشتم که نامه را بخوانم , انتظار داشتم که نامه مرا هم تسکین بدهد , از آن همه تشویش و ابهام . بند کوله را باز کردم و زیپ را اما نامه نبود شاید ده بار تمام وسایل کوله را بیرون ریختم و هم جا را گشتم , نامه نبود نه !!! با عجله به سراغ احمد وشاق رفتم و گفتم وسایل کوله من نیست , با لبخند گفت کدوم وسایل چی گم شده ؟ گفتم چند تا کاغذ تو زیپ بالای در کوله داشتم که نیست ؛ پرسید خب این کاغذها چی بود ؟ گفتم فردی بود ؛ برای خودم نوشته بودم .
گفت برو کامل گزارشش را بنویس که از کجا اومده بود و میخواستی چه کار کنی ؟
خیلی سوخته بودم که نامه را نمیشد به دست مریم برسانم ؛ هم بخاطر اینکه به محمد قول داده بودم و او خیلی تاکید کرده بود و هم بخاطر اینکه میدانستم نامه همه حرفهای دل یک مرد است که باید به دست مخاطبش برسد.
اما بعد عملیات شروع شد و جنگ ؛ جنگی که حمله به کردها بود و دوشادوش ارتش عراق ؛هفته دوم یا سوم حمله بود که شنیدم محمد نوروزی فوت کرده , گفتند که خودرو هینو که داشته او را انتقال میداده چپ کرده و او کشته شده , کس دیگری هم کشته شده ؟ نه فقط او و یک زخمی ؛ همین را شنیدم و بیشتر هم نمیشد پرسید و من به فکر روز آخر خداحافظی با او بودم که چه مطمئن بود از مرگ خودش و چه داغ بود از محبت و تب . احساس میکردم الان راحت است و یله بر نازکای چمن پا در خنکای شوخ چشمه ای ….. اما همیشه از آن روز تا امروز بخاطر آن نامه ای که هرگز نرسید بخش از ذهنم نا آرام و نگران مانده است و به روحی فکر میکنم که قبل از پر کشیدن نتوانسته همه حرفهایش را به عزیزش بزند و من هم مقصر .
حتما هنوز در این دینا کسانی هستند که باور دارند از بین بردن آن نامه هم جنایتی است , حتی اگر باور کنیم که محمد در تصادف کشته شده باشد .
ادامه دارد
آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید محمد کرمی